من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

پنج روز از مهر ماه گذشته ، اما هيجان رود خانه ي خروشان زندگيمون ، همچنان ادامه داره .

 

با ورود مهردخت به رشته ي گرافيك ، چشممون به دنياي جديدو رنگارنگي باز شده و با مقوله ي زيبا و سراسر لطافت هنر ، آشنا تر شديم .

عصر روز چهارشنبه ، مهردخت ليست بلند بالايي از لوازم مورد نياز هنرستان دستش بود و چشمان من خيره به اين ملزومات كه اسم بيشترشون رو حتي يك بار هم نشنيده بودم .

 مقواهاي اشتنباخ ، لينولئوم ، مركبهاي چاپ با حلال آب ، كيف آرشيو ، اكروليك به رنگ هاي اصلي ، مداد های پلی کروم كنته و....

مهردخت ، انقدر تعريف كردني داشت كه هرچقدر پاي سينك ظرفشويي و اجاق گاز و شب توي تخت تعريف كرد ، باز هم تموم نشد ..

 وقتي داشتم دوش مي گرفتم و كله و گوشهام پر از كف بود ، ديدم اومده تو حمام ميگه : مامان بگم سر كلاس تاريخ هنر چي شد؟؟

 با يه چشم نيمه باز گفتم : برو بيرون ببينم ، اينجا هم ول نميكني ؟؟

 بيرون كه اومدم مثله بچه گربه هاي منتظر غذا ، نشسته بود جلوي در ..

-: حالا بگم؟

 - : بگو قربونت برم .

-: سر كلاس خانوممون پرسيد كسي ميدونه بشريت از كدوم نقطه ي زمين آغاز شد ؟ همه سكوت كرده بودند .

 من اجازه گرفتم و گفتم : اكثر مورخان معتقدند از بين النهرين ، البته نظركتاب آسماني ما، قرآن فرق ميكنه .

خانوممون گفت: آفرين مهردخت ، تو تمام سالهايي كه درس دادم، دانش آموزي نبود كه اينو بدونه .. واااي مامان يه كيفي داد كه .

-: دمت گرم مهردخت .. خيلي باحالي .

- : مامان ميدوني كي خونده بودمش ؟

- : نه ، نميدونم .

- : اونشب كه رسيديم خونه برقا رفته بود و شمع روشن كرده بوديم يادته كتاب مصور تاريخ جهان رو مي خوندم ؟

- : آررره ... همچين غرق تو كتاب بودي كه ..حالا نظر قرآن رو چطور ميدونستي؟

 - خوب بين النهرين رو  تو همون كتاب نوشته شده بود و نظر قرآن رو هم از روي قرآن فارسي كه برام خريدي خوندم ديگه مامان .

-: مهردخت قرآن رو زياد ميخوني؟؟

-: آره .. تقريبا" تمام شبهاي تابستون كه تا سه و چهار بيدار بودم .. اون موقع بهم مزه ميداد .

 با همون حوله پالتويي بغلم كرد و ميخواست بچرخونه تم ، كه داد زدم مهردخت نكن ، خيس شدي مامان ...تعادلمون بهم خورد  و همونطور افتاديم رو تخت ....

 يادم افتاد كه پارسال ، اواسط سال تحصيلي ، معلم فيزيكشون بهم گفت : مهردخت مطالهات خارج از كتاب زياد داره؟

 گفتم : بله .. چطور مگه؟؟

 گفت : براش ممنوع كنيد ، چون حجم اطلاعاتش باعث شده مطالب ديگه رو به سرعت ياد نگيره ..

 گفتم : مگه فلش مموريه كه حجمش پر بشه ؟ اين مغزه و با قدرت فوق العاده كار ميكنه .. فكر نميكنم دليلش اين باشه ، حالا يا وقت كافي نذاشته ، يا علاقه نداشته ولي هرچيزي ممكنه جز اينكه حجمش حافظه ش پر شده باشه !!!

 گفت : نميدونم شايد من درست منظورمو نگفتم .. منظورم اينه كه مهردخت بابت يه موضوع فيزيكي يه طومار اطلاعات اضافه ارائه ميده و معمولا" لقمه رو صد بار دور سرش مي چرخونه !!

********

 همون چهارشنبه شب ، مشاورشون باهم تماس گرفت و خيلي شاد و شنگول بود . بهم گفت : دو سه تا از دبيرا بعد از كلاساي روز اول ، تو دفتر، درمورد مهردخت صحبت كردند و گفتند يه تازه وارد داريم كه ممكنه ستاره بشه .

 آفزين مهردخت بهت تبريك ميگم كه همين اول سال انقدر خوش درخشيدي .

***********

تو تاريكي شب ،طاق باز خوابيده بودم روي تخت و به وقت و هزينه اي كه صرف راهنمايي و استفاده از مشاورين مجرب تحصيلي و روانشناسي كه كردم، فكر ميكردم و راضي بودم ...

ببين چقدر تفاوت بين دو تا رشته هست .. يه معلم مي گفت جلوي خوندن اضافه رو بگيريد و اينجا بابت اطلاعات اضافه تشويقش مي كنند .

اميدوارم مهردخت در جاي درستي قرار گرفته باشه و آينده ش رو اونطور كه دلخواهشه و باعث راحت زندگي كردن و لذت بردن از همه ي لحظات و مسئوليتي كه به عهده مي گيره بسازه .

 به خودم و امثال خودم فكر كردم .. ياد روزهايي كه سر كلاس هاي رشته ي رياضي فيزيك دبيرستان مينشستم و همه ي حواسم پيش مجموعه اشعار سهراب و فروغ بود ، افتادم ..

 چيزهايي كه دوست نداشتم رو خوندم و نهايتا" وارد يه رشته ي نامربوط دانشگاه شدم و بعد ، كارمند اداره .

 خوب ما آدم هاي اون نسل ، به خيلي چيزها قانع بوديم و هستيم و تازه بابت حداقل ها هم مرتب شكرگزاريم تا يه وقت خداي نكرده نعمت و بركت ازمون قطع نشه .. ولي بچه هاي بعد از ما اينطور نيستند ..

من با كساني روبه رو شدم كه رسما" هر روز و هر شب دارند اوضاع خودشون رو و همه چيز رو ملامت مي كنند كه بروفق مرداشون نيست .

هميشه معترضند ، از كار كردنشون لذت كه نمي برند هيچ ، دائم غر مي زنند و هم خودشونو عذاب ميدند هم اطرافيانشون رو ...

 با همه ي اين افكار تقريبا" با اطمينان و اعتماد بيشتري نسبت به رشته ي انتخابي مهردخت ، خوابم برد .

*****

روز پنجشنبه براي خريد ليست مورد نظر ،  به ميدون انقلاب رفتيم .

 خوشبختانه تو آخرين كوچه به سمت ميدون ، جا پارك خوبي پيداكرديم و با كارت بانكي و نيش باز و اميدي در دل به فروشگاه افق كه شنيده بوديم ليست كذاييمون رو از اونجا ميشه تهيه كرد ، رسيديم...

  عللللللللللللللللللللللللللللي..

 يه فروشگاه خيلي بزرگ ، پر از ابزار و آلات هنري و فروشندگان دختر و پسر يونيفرم پوشي كه آماده راهنمايي و جمع آوري ليست ها بودند .

آقااااااااااااااااا ، از ساعت سه و ريع تا يكربع به هفت شب ما يه لنگه پا،  ملزومات خريديم ..

 آخ كه پاي صندوق چه عرقي ميريختم و يادم مي اومد كه مداد رنگي و  كنته رو با چه قيمتي خريدم طپش قلب ولم نميكرد .

 اينا يي كه ميگم ، فقط قيافه ي منو مجسم كنيد ..

 تو ليست مهردخت نوشته شده بود مداد رنگي صدو بيست رنگ مارك فابر،  يا سي و شش رنگ ، كه بعدا بهش رنگ اضافه بشه .

 به آقاهه ميگم :

آقا  ، يعني اگه صدو بيستشو بخرم ديگه كامله ؟؟

گفت : بله خانوم .

گفتم: حالا تفاوت قيمتش چقدر هست ؟همون صدو بيست رنگشو بديد .

 داد و ما هم گذاشتيم رو بقيه وسايل و ميخواستيم بريم سراغ بقيه ..

 يهو انگار فرشته ي رو شونه ي راستم گفت : مهربانو يه سوال كن ببين چنده ؟؟ گفتم: ببخشيدآقا  اين صدوبيست رنگش چه قيمته؟

 آقاهه گفت : هشتصدو پنجااااه تومن!!!!!!!!

 صداي چچچچچچچچچچچچچچچچي گفتن من تو فروشگاه طنين انداخت .

 بعد از اينكه يه ليوان آب قند خوردم و فشارم تنظيم شد ، گفتم: آقا ور دار اينو تروخدا ..

 اصلا" ياد قيمتش مي افتم ، فشارمم مي افته

 شنيديد ميگن به مرگ بگير كه به تب راضي بشه ؟ حكايت منه ..

چون بعد از اين موضوع يه جعبه مداد رنگي سي و شش رنگ خريدم ، دويست و شصت هزارتومن ، عينه باقلوا .

به به هم گفتم .

 اماكلا" ناشي بودن خيلي بده ...

تو ليست مهردخت دوتا كيف آرشيو بود به سايز هاي A1و A2 (از همون سياه ها كه بچه هاي هنرستان دستشون مي گيرند)بود ، ما هم جفتشو برداشته بوديم .

 يه آقا پسري اونجا بود از اول كه وارد فروشگاه شديم به من و مهردخت با دقت نگاه ميكرد ولي حرفي نميزد وقتي پاي صندوق ، خريدامونو حساب كرديم ، گفت : ببخشيد من دخالت ميكنم،  ولي شما چرا هر دو سايزكيف آرشيو رو خريديد ؟ مهردخت گفت: چون تو ليستم بوده .

آقا پسر  گفت : شايد درطول يكي دو سال ، دو دفعه شما كار سايز A1بخواي حمل كني .. حالا براي اين دو بار صرف نداره اينهمه پول بدي ..

 ميتوني كارخودت رو با نايلكس هاي بزرگ كاور كني،  ضمن اينكه همچين چيز بزرگي (اندازه ي يه مبل دونفره ست )رو حتما باماشين ميبري پس همون كاور پلاستيك هم كافيه .

 ازش تشكر كردم و هشتاد و هفت هزارتومن پول بي زبون رو از صندوق پس گرفتم و باهاش يه چيز ديگه خريدم .

 خدا پدرشو بيامرزه چقدر خوبه به هم كمك كنيم ، هرچند تصميم گيري نهايتا" با خودمونه ولي بي تفاوت نبودن و راهنمايي به آماتورها خيلي كار پسنديده اييه .

از ميدون انقلاب بيرون اومديم .. تمام پشت ماشين پر بود از وسايل مهردخت .

  موقع رانندگي رفته بودم به اون سالهاي دور .. سال 66-67 همون موقع كه اول و دوم دبيرستان با نازي عزيزم دانش آموز دبيرستان نرجس بوديم ..

 همون موقع ها كه بعد از تعطيل شدن ، پياده مي اومديم ميدون انقلاب و اون ماشيناي استاد معين و من ميني بوس هاي خاقاني رو سوار ميشدم.

 يادش بخير چقدر ديدن ويترين كتاب فروشي ها رو دوست داشتيم .. كي فكرشو مي كرد روزي برسه كه من اين سنگفرش ها رو با دخترم طي كنم و براي هنرستانش خريد كنم ؟؟

 زندگي رسم خوشايندي داره،  همين جاري بودنش .. همين تغييرات و همين بازي هاو بالا و پايين شدنش الگوي خوبي براي سعي كردن و ساكن نبودن ماست ....

 مهردخت پا در راهي جديد و پر پيچ و خم گذاشته ، اگر عمري باقي باشه و توانش رو داشته باشم تنهاش نميذارم و همراه ش ميمونم ، اميدوارم روزگار سر سازگار داشته باشه و همونطور كه فكر ميكنم آينده ي خوب و موفقي داشته باشه .. چون همه مون ميدونيم كه بيشتر اوقات اون چه كه فكر ميكنيم و آرزو داريم، با چيزي كه بعد ها به حقيقت مي پيونده تفاوت هاي اساسي داره ..

 اما از همه مهم تر سلامت جسم و روانشه كه از خدا ميخوام در هر موقعيتي كه باشه ، اين دو رو از دست نده .

زندگي موهبت زيباييه كه هركدوممون حق يكبار استفاده و امتحانش رو داريم . مواظب باشيد با خودخواهي هايي كه اسم دلسوزي روش ميذاريد ، كيفيت اين نعمت رو براي جگر گوشه هاتون از بين نبريد .

 دور و برمون پر شده از دكتر و مهندس هاي معمولي ..من دوست دارم مهردخت يه آدم متفاوت و راضي از زندگيش باشه

 خوبه با گوش دادن به تقاضاهاي بچه هامون در مورد انتخاب رشته ي تحصيلي و راه زندگي ، مطابق ميلشون عمل كنيم

 اين ها ، بچه هاي ما هستند نه برده هاي ما ..

 اين چند روز ، چند تا از دوستانمون رو كه بچه هاي بيست و سه چهارساله دارند ميبينيم كه با ديدن وسايل مهردخت آه مي كشند و ميگن: چقدر حسرت تحصيل در رشته هاي هنري رو داشتند ولي پدر يا مادر اجازه ندادند .

 با مهردخت عزيزم از باغ رنگارنگ هنر ، گلهاي زيبايي آوررديم كه تقديم وجود عزيزتون كنيم ....

****

 دوستان نازنينم اين كامنت ها رو بخونيد و اگر كمكي ميتونيد انجام بديد ، بسم لله ..

۱-من دانشجوی معماری دانشگاه ازاد هستم
سال اخر تحصیلمه
آشنا و مسلط به نرم افزار های طراحی داخلی مثل 3dmax با پلاگین vray هستم به نقشه کشی اتوکد و فتوشاپ هم مسلطم.
کار طراحی داخلی انجام می دم...طراحی آشپزخونه رو هم یه مدتی مداوم انجام دادم
کار طراحی و بعد هم ارایه سه بعدی کار رو با مبلغ بسيار مناسب ،در هر متراژی انجام میدم...

 ۲-يه بنده خدايي هم كه بيكاره و متاسفانه تخصصي هم جز رانندگي نداره ميتوني يه كار پيدا كني؟

 اين بنده خدا قبلا صاحب دفتر بوده و مدير بوده و چندين نفر زير دستش بودن و حالا بخاطر شرايط اقتصادي مجبور شده كار رو تعطيل كنه .ادميه كه دوست داره خيلي پيشرفت كنه 42 سالشه براي شروع هم با ماهي يك تومن راضيه... ببين ميتوني كاري كني كه شرمنده زن و بچه ش نباشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:0  توسط مهربانو و مهردخت | 

همین الان با مانلی جونمون صحبت کردم .. متاسفانه معده ش خونریزی کرده و بیمارستان بوده ، اما همه ی آزمایشاتش سالم بوده . تازه رسیده بود منزل و برای تک تکتون سلام گرم و محبت آمیزش رو فرستاد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 23:7  توسط مهربانو و مهردخت | 
یکی از دوستان عزیزم حامی دختر بچه ای از موسسه "دست های مهربان" به این آدرس http://dmngo.ir شده ..

بهم گفت که چند بچه وجود داره که هنوز هیچ سرپرستی ندارند ، اگر دوست دارید میتونید به آدرس سایت برید و از روی شماره تلفن ها در این باره تحقیق کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 19:49  توسط مهربانو و مهردخت | 

تا سال گذشته ، دوهفته ي آخر شهريور ، به خريد ملزومات سال تحصيلي براي مهر دخت مي گذشت .از دفتر و خودكارهاي فانتزي گرفته تا خط كش و پاكن هايي كه دل من رو ميبرد ، واااي به حال بچه مدرسه اي ها ..

اما از سال گذشته تا امروز ، اتفاقات مثبتي تو زندگي ما رخ دادکه رنگ و بوی همه چیز رو عوض کرد

... انگار يه فرشته ي زيبا ، مداد جادويي بزرگي برداشت و براي هر روز زندگيمون، يه طرح و رنگ جديد كشيد ..

فكر ميكنم همين موقع ها بود كه براي حمايت كردن يه بچه ي نيازمند، با شما مشورت كردم و براتون گفتم كه از 9 سال قبل كه تبديل وضعيت غير منصفانه اي  تو اداره داشتم و از نظر حقوق و مزايا به چيزي در حدود يك سوم سابق تنزل كردم ،اين  نيت با من بود  كه اگر روزي دوباره ، به همون وضعيت سابق برگشتم و از نظر عاطفي ازم دلجويي كردند و تونستند دل شكسته م رو مرهم بذارند ، كودكي رو تحت حمايت مالي خودم قرار ميدم و شكرانه ي اين اتفاق رو به اون صورت ،بجا ميارم .

خيلي از شما عزيزانم ، پيشنهاد داديد كه بدون تبديل وضعيت چنين كاري انجام بدم و منتظر اون اتفاق كه كمي دور از انتظار هم بود ، نباشم .

اون موقع مي ترسيدم كه براي حمايت بچه ، تحت فشار مالي قرار بگيرم و نتونم از پسش بر بيام ، ولي بالاخره وسوسه ي شيرين اين كار به ترس هام غلبه كرد و درست تو همون روزهاي نقاهت بعد از جراحي ، بطور اتفاقي با موسسه ي سرار مهر و بركت " نيكوكاران وحدت" آشنا شدم ، و اون موسسه پلي شد بين من و دختر عزيزم فاطيما ....

فاطيما انگار از آسمون به زندگي من پا گذاشت ، چون خير و بركتي كه با خودش به خونه ي من آورده اصلا" زميني نبود و نيست ..

هنوز چند ماه نگذشته بود كه ناباورانه ، همه ي مراحل تبديل وضعيتم به بهترین و ساده ترین نحو ممكن انجام شد ...

حتي اين  سالها رو هم محاسبه كردند و همه ي ظلم اتفاق افتاده رو با سمت و رتبه اي شايسته جبران كردند .

انگار همه ي زندگيم با بركت وجودش رونق گرفته وبا خودم فكر ميكنم اگر اينهمه شادي و بركت به واسطه ي كمك ناچيز من به فاطيما بهم رسیده ، پس كساني كه كارهاي خير بزرگ و موندگار مي كنند ، اونهايي كه چندين خانواده رو سرپرستي ميكنند و كساني كه فرشه خو ، از همه ي امكاناتشون براي شادي مردم استفاده ميكنند ، حتما" از عالم غيب نشون كرده و مقدس ميشند .

امسال مثل سالهای قبل نبود .. دیگه فقط به فکر بچه ی خودم نبودم ، وقتي مهردخت پا به پاي من فروشگاه ها رو مي گشت تا براي فاطيما و دوتا پسر دوقلوهاي مينا و مهرداد، كوله پشتي و ملزومات مدرسه بخريم ، قند تو دلم آب ميشد...

وقتي دونه دونه زيپ و جيب ها رو بازرسي مي كرد تا جنس زيبا و سالمي تهيه كنيم ، خدا رو شكر مي كردم ،  كه دختر عزيزم هم تو اين كار سهمي داره .

بالاخره وسايل رو خريديم وشنبه ي دوهفته قبل ، دوتایی به "نيكوكاران وحدت" برديم ...

ولي اين پايان ماجراي مهر و ماه ما نبود ..

از اونجايي كه خوش شانسي بهمون رو كرده و خدا رو شكر رهامون هم نكرده ، چند ماه قبل با يه فرشته ي زميني ديگه آشناشدم . اين فرشته ي نازنين بزرگترين دغدغه ي روز و شبش كمك به همنوعانه ..

این نازنین با چند تولیدی کیف و کفش و لوازم مدرسه آشنا شده و اونها رو برای کا خیر تشویق کرده  همین جمعه شب بود كه برای بردن شش جفت كيف مدرسه با لوازم كامل   همراه شش جفت كفش زيبا ، به خوردن فنجانی قهوه به منزلش دعوت شدم و موسایل رو تحویل گرفتم  و صبح روز شنبه همین هفته به موسسه بردم ..

قبل از رفتن ، با موسسه تماس گرفتم و به خانوم آقايي عزيزم گفتم : همه ي بچه ها رو براي مدرسه آماده كرديد؟ گفت : چند تا از بچه ها هنوز وسايل ندارند و خيلي براشون ناراحتيم ...

وقتي شش دست كامل وسايل رو تو پشت ماشينم ديد ، كم مونده بود از خوشحالي فرياد بزنه . مي گفت : تا حالا نشده تو دلم بگم كااااش.... و با اين سرعت آرزوم برآورده بشه .

عصر همون روز ، بيست دست كامل ديگه فرستاديم موسسه ... و همه ي مدت من به مراحل توليد اين وسايل تا بسته بندي و ارسال اونها و قرار گرفتن تو دست بچه ها فكر مي كردم ..

از كارگراني كه تو كارخونه مشغول سر هم كردن كيف و لوازم و التحرير بودند تا دستان مهرباني كه آنها را بار ماشين ها كرد .. مرد نازنيني كه ساعت سه صبح اجناس رو به خونه ی دوست نازنینم  رسوند و تلفن هايي كه همه ي ما ها رو بهم مربوط كرد،تا برق شادي رو تو  چشماي يه كودك نيازمند ببينيم و به نوعي خستگي از تن همه مون بيرون بره ...

امسال همه ي وجودم بوي ماه مهر گرفته ... بوي خوش كيف و كاغذ هاي نو .. بوي خنده ي بچه هاي نيازمند.. بوي بركتي كه به واسطه ي فرشته هاي بدون بال و پر زندگيم تو مشامم پيچيده .

 

حيف بود اين ها رو براي شما ننويسم ، حيف بود شريك شاديمون نباشيد و حيفه به فكر هم نباشيم...

كاش هر انسان  بي نيازاز مال دنیا  ، دست نيازمندانی رو تو دست خودش  مي گرفت.... بدون شك جهان جاي زيباتري براي زندگي ميشد...

گل های زیبا رو با مهردخت عزیزم برای حضور گرمتون گذاشتیم ، بردارید تا خاطره ی تابستان نود و سه رو در اذهانمون به یادگارثبت کنیم  و برای استقبال از پاییز امسال آماده باشیم .

**********

سال نوی تحصیلی برای همه مبارک باشه ، مخصوصا ، کلاس اولی های عزیزم که یکیشون برادر زاده ی عزیز خودمه

*********

مگه ممکنه این روزها حال من دگرگون نباشه .. هیجانی همراه با حزن و اندوه ... یاد همه ی شهدای جنگ گرامی ، تمام قد برای جانبازان و آزاده های نازنین و همه ی کسانی که در جنگ آسیب عاطفی دیدند ، تعظیم میکنم و دستشون رو میبوسم

ادامه ی مطلب رو ببینید فکر کنم جالب باشه

 

   پينوشت : براي اقايي از دوستان که متولد 59 و داراي مدرك ديپلم كامپيوتر هستند ، در رشته ی گرافیک به دنبال کار هستیم  رزومه ی امل در اختیارمه و چکیده ای از اون رو مینویسم:

تسلط کامل به نرم افزارهای گرافیکی:Illustrator , Photoshop,

-       تسلط به نرم افزار تدوین: . Ediuos, Avid, Premiere

-       تسلط به امور چاپ افست، ایندور و آت دور

-       تسلط به نظارت چاپ

-       زبان انگلیسی د رحد متوسط

روابط عمومی خوب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 21:53  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1393
هفته چهارم شهریور 1393
هفته سوم شهریور 1393
هفته دوم شهریور 1393
هفته اوّل شهریور 1393
هفته چهارم مرداد 1393
هفته سوم مرداد 1393
هفته دوم مرداد 1393
هفته اوّل مرداد 1393
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
آسمان فیروزه ای من (آفرین)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آبهار و سرای دل(سهیلا)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
دوست کاغذی(مجید شفیعی)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
سکانس های تنهایی یک زن (آوا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
باور ندارم اين را كه هستم (ماه)
عاشقانه های یک طوطی باز
دریای زندگی (داداش بهمن خودمون)
گاهی مرا صدا بزن حالا به هر بهانه ای (علی محیط)
ماجراهاي خواستگاري (ياشيل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM