دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

داریم با مهسا به سمت ناهار خوری می ریم تا غذاهامونو بذاریم وارمر خارجکی یا همون گرمکن فارسیکی

از دور دیدم سپیده هم داره میاد .. این سپیده رو خیلی دوست دارم ، هم رفت و آمد خانوادگی داریم ، هم تو اداره یه زمانی کنار هم می نشستیم و دوستی عمیقی داشتیم .. چون اون از قسمت ما منفک شده و سرشونم خیلی خیلی شلوغه وقتی اتفاقی همو میبینیم کلی ذوق میکنیم .

درحالیکه از دور دستامونو برای هم تکون میدادیم:

-:سلاااام مهربااانو جوووونم

-: سلام عزززیزم

حالا دیگه به هم رسیدیم .

-: چطوری ، خانومی ؟ خانواده چطورن؟؟

-: همه خوبن .. مهردخت جانمون چیکار میکنه؟؟

-: خوووبه ، اونم مشغول درساست .

مهسا گفت: سپیده ، مراسم خاکسپاریه مادر خانوم رمضانیه ، تو هم میای؟

-: مهربانو تو میری؟

-: نه عزیزم .. اولا" که خیلی کار دارم ، ثانیا" بنظرم مراسم خاکسپاری خیلی خصوصیه .. حالا ختم باشه بعدا" میرم . تو هم که شلوغی؟؟

-: آره بخدا ما که داااغونیم .

مهسا: پس انگار خودم باید تنهایی برم .

ما هر دو : ان شاءالله شادی بری مهسا جان .

من: مبااارکت باشه سپیده جون ، مژه هات رو کاشتی؟؟

-: آره مهربانو خوب شده؟؟

-: قشنگ شده بهت میاد ، شدی عینه سرندی پیتی ..

سه تایی خندیدیم

-:خانومه گفت ، برات طبیعی میکارم .. گفتم نه خانوم طبیعی که مال خودمه ، دلم غیر طبیعی میخواد دیگه خسته شدم بس که هر روز دوساعت ریمل زدم

من: چه جراتی کردی ولی ؟

سپیده: چطور؟

من: اون روز مریم داشت تعریف میکررد ، می گفت مژه ها رو دونه دونه میذارند زیر پلک و با چسب مخصوص می چسبونند . گفتم : چسبش چطوری بود ؟ گفت: مثله چسب ناخون

من وحشت کردم .. آخه اگه یک قطره ش بره توی چشم ، باید چشم رو تخلیه کنند دیدین چسب ناخون چطوریه که ، از همین چسب قطره ایاست که همه چیو به همه چی میچسبونه ..

فکر کن بره تو چشم

هر دوتاشون: ااای وااای مهربانو ، چه وحشتناک

مهسا به سپیده گفت : چرا بعضی جاهاش نداره؟

سپیده: آخه ریخته .. عینه ناخونه دیگه .. می افته باید بری ترمیم . اولش کلی پول دادم حالا هم هر ماه باید برم افتاده ها رو بذارم کلی هم دوباره برای ترمم پول بدم .

مهسا  رو به من : مهربانو میای بریم بذاریم؟؟

- : نه بابا ، من از اولش هم خیلی به ریمل زدن وابسته نبودم .. الان هم مشکلی ندارم .

سپیده : خوشگله ها ولی خیلی بدبختی داره ، رو چشمامون نباید بخوابیم ، با شامپو بچه بشوریم .. اوووه هزارتا دنگ و فنگ داره .

من: بیخیال بابا من که نمیذارم .. خوب بچه ها بیاید برم سر جاهامون ، الان مدیرا نصف بدنشون فلج شده 

********

هنوز چند دقیقه از نشستنم نگذشته بود که تلفن میزم زنگ خورد.

-: مهربانو جون میتونی صحبت کنی؟

-: آره سپیده جون تویی؟بگو عزیزم.

-: مهربانو ، کاش به روت نمی آوردی که من مژه کاشتم.

-: چرا؟؟ خوب بده که ، من ببینم تو یه کاری برای خودت کردی نگم مبارکه؟؟

-: حالا مهسا میره اینور اونور صحبت میکنه .. همه جا پر میشه

-: نه سپیده .. مهسا که دوست خودمونه .. با کسی هم ارتباط نداره .از این اخلاقا هم نداره

-: میدووونم ، یعنی میگم همینطوری حرف پیش میاد .

-: گمان نمیکنم ولی اگه دوست نداری من بهش میگم در این مورد با کسی صحبت نکنه .

-: میگی؟؟ مشکلی نداره؟ 

-: نه عزیزم ، بهش سفارش میکنم .. اینطوری که خیالت راحت میشه؟ 

-: آره .. میدونم از رو قصد نمیگه ولی میگم یه وقت حواسش نباشه .. 

-: باشه سپیده جون ولی ، بقول خودت مژه هات کاملا غیر طبیعی بود .. فکر نمیکنی دیگران خودشون متوجه میشن ؟ بعدا" یه وقت فکر نکنی از جانب کسی گفته شده .

-: راست میگی ولی .. چیکار کنم ، دلم میخواست دیگه .

-: میدونم عزیزم ، منظورم اینه که تو حساسی به این موضوع ، خواهی نخواهی ممکنه جلب توجه کنه و درموردت صحبت کنند ، باید آمادگیش رو داشته باشی .

**********

مهسا رو دیدم و بهش سفارش کردم : مهسا جون راستی درمورد کاشت مژه های سپیده، با کسی صحبت نکنی.

-: نه .. باشه ، خوب شد یادآوری کردی ولی بقیه هم میبینند دیگه .. تازه ناخوناش هم کاشته و لاک داره ، اگه نگرانه موقعیتشه که نباید اینطوری بیاد اداره .

-: درست میگی مهسا جون ، حرفت رو قبول دارم . چون سپیده سفارش کرد منم به تو انتقال دادم وگرنه کاملا" منطقی میگی ، منم اینا رو بهش گفتم .

*********

تا چای رو آروم آروم بخورم ، فکرم درگیر مسائلی که بالا نوشتم بود .

صرف نظر از درست یا غلط بودن این کارها که بعنوان زیبایی انجام میشه ، اگر یه خانوم دوست داره ازشون استفاده کنه ، چرا باید نگران صحبت های همکاران دیگه و بعدش سرو کار پیدا کردن با ح ر است باشه .

از اون طرف ما که پذیرفتیم داریم تو یه اداره با قوانین مشخص و تعریف شده ، کار میکنیم و هر کدوممون برای اومدن به اینجا دلیل خاص خودمون رو داریم یا صرفا" به دست آوردن پول و گذروندن زندگیمونه ، یا استفاده از مهارت به ازای علم و دانشیه که بهش مجهزیم ، یا هر دوتای اونا .. چرا با سرباز زدن از اون قوانین اجازه میدیم بهمون توهین بشه و کسانی که اصلا"و ابدا" در حد و حدود مانیستند بخوان با الفاظ مخصوص خودشون با ما برخورد کنند؟

آخه مگه شتر سواری دولا دولا هم میشه ؟

من یا کاری در این زمینه ها انجام میدم یا نمیدم . اگر انجام دادم ،انتظار رو به رو شدن با همه ی عواقبش رو دارم . خودمو که نمیتونم گول بزنم بگم ، ظاهرم تغییر به این بزرگی کرده ، ولی کسی نفهمه .

کاش وقتی تصمیمی می گیریم همه ی جوانب بعدش رو پیش بینی کنیم و خودمون رو برای موقعیت جدید آماده کنیم . با تو روخدا درموردش حرف نزنید ، ایجاد حساسیت نکنیم و نقطه ضعف دست کسی ندیدم .. فکر کردن به عواقب کاری که میکنیم باعث میشه عجولانه تصمیم نگیریم و از کرده هامون هم اظهار پشیمونی نکنیم .

این که موضوع کوچیکی تو زندگی محسوب میشه اما تصمیمات بزرگی می گیریم که لازمه حتما" به ماجراهای بعد از اون تصمیم فکر کرده باشیم .

فکر میکنید چند درصد از کسانی که اقدام به جدایی میکنند ، بعد از طلاق احساس پشیمونی بهشون دست میده؟؟

متاسفانه باید بگم در صد زیادی . چون عجولانه تصمیم میگیرند و فقط میخوان خشمشون رو تخلیه کنند و به عبارتی حال طرف مقابل رو جا بیارند .. اگر به عواقب طلاق فکر کنند و بدونند روزهای سختی در انتظارشونه ، شاید برای نجات رابطه شون راه های بیشتری رو امتحان کنند و اگر موفق نشدند اون موقع با اطمینان جدا شن و هرگز پشیمون نشند .

درست مثل من

*******

دوست دارم گاهی از کارهای مهردخت اینجا بذارم تا شما هم مثل من شاهد پیشرفتش باشید .. البته هنوز تکمیل نشده.. خدا ،مادر دستپاچه و هول  به آدم نده

این کار اسمش ترافارده ، روی مقوای چوب پنبه با رنگ اکرولیک کار میکنند .. متخصصین فن که کاملا" به جریان آشنا هستند ؟

انقدر مهردخت ، انیمیشن هایی تو مایه ی عروس مرده رو دوست داره ، این طرح رو انتخاب کرده .. خدا رو شکر نگفتند اون که بغل خانومه ست شوهرشه و بدآموزی داره

پینوشت مهم: مرآت عزیزمون رو که همه می شناسید و دوستش دارید ، مسابقه ی وبلاگ نویسی دارند و بازدیدکنندگان از وبلاگش تو برنده شدنش موثرند .. پس با یه حرکت خود جوش همه حمله به سوی وبلاگ مرآت جانمون با آدرس : http://sahra7777.blogfa.com

************

گل های زیبای آخرین فصل پاییز از طرف من و مهردخت تقدیم شما .

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 23:30 توسط مهربانو و مهردخت|

همه شون تقریبا" بیست و دو سه ساله بودن ، ده ، دوازده نفری میشدن ، هر کدوم به واسطه ی دوستی یا فامیلی با هم دوست شده بودند .

من اون دو تا خواهر و برادر(آرش و آزاده) رو می شناختم ، لیدا با خواهره دوست دوران دبیرستان بود ، سهیل و علیرضا با برادره دوست بودند .. مریم و سیما دختر خاله های ..

اصلا" نمیدونم سیما چطوری و به واسطه ی چه کسی ، تو جمعشون وارد شد . اما رو هم رفته جمع خوبی بودند .. با هم مهمونی میرفتند ، فیلمای جشنواره می دیدند ، کوه و پیک نیک و ... یکمی هم که سنشون رفت بالا مسافرت های چند روزه ...

تو این ده دوازده سال تعدادی از جمعشون جدا شدند ، مثلا رفتند خارج از ایران ..

بعضیاشون هم ازدواج کردند و همسرشون به این جمع وارد نشد .. یه عده هم جدید وارد دایره ی دوستان شدند ..

اما سیما و آرش و آزاده تو این جمع باقی موندند .. انگار آرش و سیما با هم رابطه ی خاصی پیدا کرده بودند .. به آرش میگفتند: ممکنه تو و سیما با هم ازدواج کنید؟ میگفت : نه ، چرا فکر میکنید دو نفر که با هم دوست تر از بقیه هستند ، باید ازدواج کنند؟؟

اما دوستیشون عمیق تر از این حرفا بود .. کم کم حساب مشترک باز کردند .. چند جا سرمایه گذاری کردند و سود خوبی نصیبشون شد و با هم قسمت کردند ..

آزاده دختر مدیر و با محبتی بود ، نه از اون مدیریت های تحقیر کننده ، از اون محبت های دلنشین و صادقانه داشت ..

از آزاده که میپرسیدی ، سیما چجور دختریه ؟ میگفت :مثل خودمون.

چند تا از فیلم های مهمونی مشترکشون رو  مادر آرش و آزاده دیده بود که سیماداشت سیگار می کشید ، کلا" خوشش نیامده بود ( انگار به موضوع سیگارکشیدن خیلی حساس بود)و گاهی خط و نشون می کشید که آرش حواست باشه من با عروسی که سیگاری باشه موافق میستم هااااا

پنج شش سالی از این دوستی گذشت ، یه روز آرش با وجودی که میدونست سیما هیچوقت به چشم "فقط دوست" بهش نگاه نکرده ، سیما رو ملاقات کرد و گفت : سیما جان ، چون تصمیم گرفتم با دختر خانومی ازدواج کنم ، بهتره دیگه با هم مثل سابق تماس نداشته باشیم ، به هر حال خوب نیست و ممکنه برای همسر آینده م شک و شبهه پیش بیاد .

به همین راحتی از سیما خداحافظی کرد و با دختر خانومی که آشنا شده بود و فکر میکرد این دختر میتونه شریک مناسبی برای زندگیش باشه ، نامزد کردندو اتفاقا" جشن نامزدی مفصلی هم گرفتند .

خدا میدونه سیما تو اون روزا چه بر سر احساسش اومد ..

 

چشم شما روز بد نبینه ، ارش تازه فهمید همسر آینده چقدر میتونه موجود وحشتناک و سوهان روح باشه ..

بعد سه ماه نامزدی و تحمل همه ی رفتارهای ناهنجار و خودخواهانه ی همسر آینده همه ی خانواده ی خودش و دختر خانم رو جمع کرد و گفت به این دلیل و اون دلیل و هزار دلیل دیگه ادامه ی این رابطه رو دیوانگی محض میدونم و نامزدی رو بهم میزنم .

بماند که تا چند ماه بعد ، همسر آینده ی سابق و خانواده ش التماس میکردند و قول میدادند اما آرش میگفت : من غلط کردم ...تو این سه ماه اندازه ی سه سال توهین الکی شنیدم و رفتارهای نامناسب دیدم .

مدتی بعد با سیما تماس گرفت و گفت : سیما جان ، دوست قدیمیم ، من نامزدیم بهم خورد بیا مثل سابق دوست باشیم .

باز هم یکی دو سالی به همین منوال گذشت .. هردو کارشناسی ارشد رو هم گذروندند .. کار خوب هم داشتند ..

یواش یواش آرش خاطره ی تلخ نامزدی قبلش رو فراموش کرد و دلش تشکیل زندگی خواست .. بازهم تو این مدت به موارد ازدواج فکر میکرد ولی در هیچکدوم صداقت و دوستی بی ریا یا پختگی لازم برای نشکیل زندگی رو پیدا نمی کرد ..

آخر سر ، پیش نزدیکترین کسی که فکر میکرد میتونه روش حساب کنه ، لب به اعتراف باز کرد و گفت که چقدر مشتاقه تا خانواده ی مستقلی تشکیل بده .. دیگه 32 سالگی رو داشت تموم میکرد .

خواهر بزرگ آرش به حرف هاش گوش داد .. و پرسید کسی رو درنظر داری؟

آرش اسم سیما رو آورد .. خواهر پرسید که اینهمه سال که تو سیما رو میشناختی ، پس چرا قبلا" این انتخاب رو اعلام نکردی؟

ارش دلایل خودش رو داشت ، میگفت، نمیدونم چون شاید از اول موضع من و سیما دوستی به دور از بحث ازدواج بود ، شاید توقع دیگه ای از همسر آینده م داشتم و با افکار ناپخته و غلطم فکر میکردم خوشبختی در مسائل دور از دسترس پیدا میشه.

خلاصه الان بیشتر از هر موقعی مطمئنم که سیما شریک صادق و بی ریای من میتونه باشه .

خواهر پرسید : پس چرا دست دست میکنی؟

آرش از مخالفت مادر شکایت کرد . خواهر قول داد با مادر صحبت کنه .

دلایل مادر غیر منطقی و بسیار بی اساس بود .انگار از دنده ی لج بیدار شده بود 

هر چه به زبون آورد، خودش شرمنده شد که چقدر دلیلش عامیانه و ناپسنده.

دست آخر گفت : سیما سیگار میکشه .. !!!

خواهر گفت. از چند ماه قبل به این طرف ، من بارها با جمع آرش و آزاده مهمانی و مسافرت رفتم اولا" که اصلا" سیگار کشیدن سیما به کسی مربوط نیست بجز آرش و اگر آرش قبول داره پس به من و شما اصلا" ربط نداره ..

ثانیا" سیما چندین سال قبل یه دختر بیست و دو سه ساله بوده  با رفتارهای متفاوت .. الان سنی ازشون گذشته و جهت اطلاع اصلا" سیگار نمیکشه  و اتفاقا" دختر مدیر ، خانم و باشخصیتی بنظر میرسه که خیلی هم عاشقانه آرش رو دوست داره و درجهت آرامش اون هر کاری انجام میده .

بعدشم این دوتا سی و دو سه ساله هستند ، انتخابشون رو کردند ، اگر اصالتشون باعث میشه که بخوان از طریق سنت و خانواده ازدواج کنند ، وظیفه ی خانواده صرفا" همراهی وکمکه ...

بعدشم اصلا" شما تاحالا این دختر خانم رو ملاقات کردی؟؟

چرا یه وقت نمیذاری دعوتش نمیکنی و نمیخوای خصوصی ببینی، دختر خانمی که ده ساله با پسرت صمیمی ترین و نزدیک ترین روابط عاطفی ، مالی و .. رو داره چه کسیه؟؟

اوج هنرمندی مادرانه حکم میکنه بگی :"نه؟؟"بنظر خودت ، درست میاد؟؟

خواهر بزرگ که دوست صمیمی منه ، میگفت : با این صحبت ها انگار مادرم به خودش اومد و گفت : من ارزوی خوشبختی بچه هامو دارم ، اگر واقعا پسرم تصمیمش رو گرفته ، منم حرفی ندارم ..

حرفات منطقی و حسابه و جوابی براش نیست . دوست داشتن نعمت بزرگیه ، اگر واقعا این علاقه و صداقت وجود داره چرا که نه .

خلاصه همه ی الزامات قبل از مهمانی خواستگاری و حتی بله بران انجام شد .. عروس و داماد بر سر مقدار  مهریه، توافق کردند و درواقع همه کاره خودشون بودند...

خانواده ها در فضایی صمیمی و مهربان با هم آشنا شدند و اتفاقا" همگی از این آشنایی مفتخر و شاد بودند و در پایان شب بیست و دوم آبان ماه ، آرش و سیما در میان آرزوی خیر خانواده هایشان ، پیوند نانوشته ی قلبشون رو ، رسمی و مکتوب کردند .

************

گاهی ما داشته های خوب زندگیمون رو نمیبینیم ...

برای خود من پیش آمده که برای تهیه ی لباس یا وسیله ای ، کلی مسیر اضافه رفتم تا از فلان خیابون چیزی رو تهیه کنم ، اما بعدا" متوجه شدم همین چیزی که لازم داشتم در اطراف خونه یا اداره م موجود بوده.

متاسفانه در کشور ما رسم بر اینه که آقا پسر،  تصمیم نهایی رو برای ازدواج بگیره .. آرش قصه ی ما هم ، دوست خوبی مثل سیما رو در زندگیش داشت ، ولی برای انتخاب شریک زندگیش ، دور تر ها رو نگاه میکرد .بقول معروف :

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

                                  وانچه خود داشت ، زبیگانه تمنا میکرد

 

کمی چشمامونو بشوریم ، نگاهمون رو لطیف تر و دقیق تر کنیم . با مخالفت های بی اساس ، مانع سروسامون گرفتن عزیزانمون نباشیم و دل وابسته ی عاشقی رو نشکنیم .

ببینید آرش چقدر قشنگ برای عروس صبورش زانو زده

 

 

برای خوشبختیه همه ی دختر و پسرهای گل ، دعا کنیم" که ازدواج خوب، بهترین اتفاق زندگیه ".

***********

با مهردخت عزیزم گل های آخرین روها،  از دومین ماه فصل زیبای پاییز رو براتون پیشکش آوردیم .. قابل وجود نازنینتون رو نداره

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 2:15 توسط مهربانو و مهردخت|

به تک تکتون افتخار میکنم که انقدر گلید . دیروز اصلا درد نگرفت .. منم دفترچه و آخرین ازمایشاتم رو برده بودم ولی دکتر نرفتیم بجاش یادم اومد قرصای ویتامین d3. رو نخوردم ... رفتم یه تزریق انجام دادم که حتما موثره ... بهمن ماه دوباره پیش دکترم چک آپ دارم . امشب خیلی خیلی سرم شلوغ بود . خیلی از کامنتا هنوز مونده ، به بزرگی خودتون ببخشید تا بعدا جواب بدم ساعت یکربع به یه سه صبحه و دارم غششششششش میکنم . اینا رو نوشتم که نگرانمنباشید و بدونید چرا بعضی از کامنتاتونو نمیبینید .دوستتون دارم
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 2:38 توسط مهربانو و مهردخت

مرتضی پاشایی ، هنرمند  خوش صدای کشورمون در اوج جوونی و بالندگی ، از دنیا رفت .. فردا پیکر دردکشیده ش رو به خاک می سپرند ولی یادش ، دردل هوادارانش زنده و گرامی میمونه .. روحش قرین رحمت و آرامش ابدی باشه

از چند ماه پیش ، تو استخوان ساق پای چپم ، قسمت جلوش ، هر دو سه هفته یه بار ، یه سوزشی حس می کردم .. اصلا" یادم نمیموند که این درد گاهی به پام میزنه .. اما چون رفته رفته زیاد شد ، توجهم رو جلب کرد و الان که فکر میکنم ، میبینم هر روز بیشتر شده .. الان طوریه که تقریبا" هر ده دقیقه یکبار این سوزش رو حس میکنم .. درد نیست ها ، استخوانم میسوزه !!!

هر چی هم سایت ها رو گشتم چیزی پیدا نکردم ، همه در مورد سوزش ران ، یا ماهیچه های پشت پا توضیح دادند ..

خلاصه فکر کنم باید از رو برم و فردا ، پس فردا خودم رو به دکتر نشون بدم .

 داشتم با خودم فکر میکردم ، حالا میرم دکتر اونم نه میذاره ، نه بر میداره میگه " خانوم احتمال سرطان استخوانه"

اااای بابا ، حالا بیا و درستش کن .

امروز لم داده بودیم رو راحتی بزرگه و داشتیم با نفس برنامه های مربوط به یادبود " مرتضی پاشایی " رو نگاه میکردیم .. و من بهش گفتم که پام اینطوری شده .

نفس : خوب برو دکتر دیگه ، فقط بلدی تا یکی میگه سرم درد میکنه بدو بدو ببریش دکتر (آخه به خودش خیلی گیر میدم ، اونم از دکتر میترسه ، میگه ترجیح میدم ندونم داره چه اتفاقی می افته )

یا هی به منه بدبخت گیر بدی برو آزمایش بده ؟؟پاشو الان بریم دکتر .

-: ول کن توروخدا ، امروز که قرار داریم باید جایی بریم نمیشه کنسل کنیم ولی فردا ، پس فردا میریم .

من تکیه داده بودم به بازوی نفس ، دوباره مشغول تی وی دیدن شدیم ... یکمی که گذشت:

-: نفسی ؟؟

-: هوووم ؟

، فکر کن رفتیم دکتر و بعد از معاینه و دیدن عکس و این چیزا ، دکتر سر من رو گرم کنه ، بعد به تو بگه مورد خطرناکه و سرطانه و اینا .. 

همچین از رو بازوش هلم داد ...

-: بروووو بابا ، حالا میخوای دیووونه مون کنی .. بلند شو بریم دکتر .

-: عه چرا اینطوری میکنی ، چاییم ریخت خوب میگم مثلا" .. مگه هر بنده ی خدایی که سرطان می گیره ، چیز عجیب و غریبی داره ؟؟ یه جات درد می گیره میری میگن سرطااانه ، کاریشم نمیشه کرد .

-: تو چی گفتی؟ گفتی ، دکتر سر تو رو گرم کنه و درواقع بپیچونه تت ، بعد به من بگه ؟؟ یعنی واقعا " فکر میکنی دکتر میتونه تو رو بپیچوووونه؟؟ تو خودت آخر این حرفایی .. تا بریم جوابا رو بگیریم همه و خودت آنالیز کردی ، تشخیصم میدی .

-: نه نفس ، جان من شوخی نکن ، یه لحظه مجسم کن ..وااای زندگیمون به گند میکشه ، اااای وااای ، مهردخت رو چیکار کنم با اینهمه قرتی بازی های درسیش .. این طرح رو بزرگ کن ، برای لینو میخوام ، مقوای فابریانو تموم کردم .. ورق گلاسه و کارام مونده ...اااوه کی اصلا" حوصله داره در نبود من، برای مهردخت  این همه وقت بذاره؟؟

اصلا" بعد از من ممکنه مهردخت بره پیش باباش یا با مامانم اینا و مینا میمونه؟

-: مهربانو ،!!! مرض داری تو رو خدا ، چرا حالمونو میگیری ؟؟

-:نه بخدا ، منظوری ندارم این اتفاق هر لحظه برای هرکدوممون ممکنه .. ولی واقعا" الان وقتش نیست .. من خیلی کار دارم نفس. اصلا" نمیتونم اینهمه فکر و خیال رو بذارم و برم .. شکل زندگیمون حسابی عوض میشه .. دیگه همه ش باید به هزینه های درمان و ببر دکتر و بیار های بی فایده فکر کنیم ..

ولی نه چرا بی فایده ؟؟ از اونجایی که من اصلا" آمادگیش رو ندارم ، مریضی باید زحمت بکشه گورش رو گم کنه بره .. واااالله ..چه وقت مردنه ؟؟

الکی به هوای برگردوندن ماهی ها که داشت سرخ میشد ، رفتم تو آشپزخونه .. به جلز و ولز کردن ماهی های آرد و زرد چوبه خورده ی تو ماهی تابه زل زدم .. اشک از گوشه ی چشمام لغزید و رو گونه هام جاری شد .. حس کردم که نفس داره وارد آشپزخونه میشه .. صورتمو برگردوند و اشکامو پاک کرد.

-: دیوانه نباش مهربانو ، شعر و ور هم نگو .. فردا دفترچه بیمه ت رو با خودت ببر اداره ، عصری میریم دکتر .

.....

دیگه درموردش صحبت نکردم ولی فکر چرا ، خیلی هم زیاد بهش فکر کردم .. بیماری و مرگ ، از کسی اجازه نمی گیره .. وقتی قرار باشه دنیا رو ترک کنیم ، اتفاق می افته .. یا با تصادف ، یا بیماری .. گاهی بی هیچ دلیلی ..

اما سخته .. به خودمون که میایم می بینیم دور و برمون پر شده از دلبستگی .. با این دلبستگی ها چه کنیم؟؟..


تا حالا شده به این موضوع غم انگیز فکر کنید؟؟ خدای نکرده اگر بدونید فرصت زیادی ندارید، چه برنامه هایی دارید ؟ فکر میکنید شکل زندگیتون چه شکلی بشه .. تا وقت رفتن چه پروسه ای طی میکنید؟

******

خدا کنه این پست رو مهردخت نخونه ... ما میدونیم مرگ ، واقعی و منطقیه ولی بچه ها فقط با احساسشون درگیرند .

لطفا" تو کامنتا ، تعارف نکنید و از خدا نکنه و نه نمیشه و اینا استفاده نکنید .. این واقعی ترین چیز دنیاست .درموردش صحبت کنیم ، اگرچه تلخه ..

دوستتون دارم و بعالمه گل برای شما که یکی از دلبستگی هام هستید میذارم .. خودم به تنهایی ، بدون مهردخت ، چون خدا کنه این پست رو نخونه ...


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 18:51 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
» شتر سواری و پچ پچ های ...
» سال ها دل ، طلب جام جم از ما می کرد ...
»
» فاصله ی زندگی با ....
»
» قصه ی رعنا ، تصمیم جدید رعنا
» قصه ی رعنا
» دلیل نوشتن پست «نوع نگاه»
» " نوع نگاه"

Design By : Pichak