دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

سلام دوستای گلم

حتما از اسم پست تعجب کردین .. والله ما یه گروه بیست و چند نفره ایم به نام گروه "گل باقالی ها" .. امروز عصری همه عازم تور کویر مصر هستیم .. کل تور مال ماست و فقط پنج نفر غریبه ند .. خدا به دادشون برسه . بر می گردم با یعالمه سفر نامه و عکسای خوب ان شالله .

امیدوارم تو راه بتونم کامنتاتون رو جواب بدم دوستتون دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:51 توسط مهربانو و مهردخت|

بارها جمله ی عشق در نگاه اول رو شنیدیم و همیشه ذهنمون میره سمت عشق تند و آتشین دو جنس مخالف به هم ..

اما این عشق در نگاه اول ، میتونه به حس خوشایند نسبت به خیلی ها باشه ..

مثلا" اولین باری که همسرآینده ی  خواهر یا برادرت رو میبینی .. یا کسی که برای سال های آینده همکارت میشه و تو هیچ شناختی ازش نداری ولی با اولین دیدار مهرش به دلت میشینه .

من این حس رو بارها تجربه کردم و جالبه که تا امروز هیچوقت هم اشتباه نکردم .

***

وقتی اولین بار به هم معرفی شدیم ، زیر لب به بقیه گفتم : "خیلی نااازه " جالب اینجاست که همون بقیه هم با من ، هم عقیده بودند .

این عبارت رو درمورد مردی بکار بردم که بسیار  درشت اندامه ، و دوازده سال از من کم سن تر ، با نگاهی بسیار مهربون و لبخندی شیرین و دائمی.

ده سالی از ایران دور بوده و تقریبا" یکسال هست که دوباره به وطن برگشته ..

هنوز همسرشو ندیدم ولی همون ندیده ، بهش احساس علاقه ی خاصی دارم .

 

مهرنام و مهرناز "اینا اسماییه که من روی این زوج روست داشتنی گذاشتم ...

درست نوزده سالشون بوده که دست خالی ، برای تحصیل و تجربه های جدید  از ایران خارج شدند و هر دو با مدارک عالی که به نمرات عالی  مزین بوده بر می گردند .

نه خانواده های پولداری داشتند که براشون پول پست کنه و نه اجازه ی کار داشتند .پس با تلاش زیاد زندگیشونو گذروندن .

کمی از مهرنام و مهرناز فاصله بگیریم .

**********

انگار مرتضوی با خانومش به مشکل جدی برخوردن ، چون بچه ش مهدکودکی نبود ولی این چند روز آخر سال مرتب بچه رو با خودش می آورد اداره ، همون روز اول بهش گفتم : تو که تا حالا بچه ت رو مهد نمی بردی ؟!!

اتفاقی افتاده؟؟

نشست برای همه مون که مستقیم با هم کار می کنیم ،  مشکلش رو تعریف کرد ..و گفت که خانومش رو فرستاده منزل پدری تا تکلیف زندگیش رو روشن کنه .

وقتی بچه از مهد برمی گشت خسته و کلافه بود .. هنوز نرسیده روی صندلی خوابش میبرد .. همه مون از شرایط موجود ناراحت بودیم .

هر کسی سعی میکرد جوری کمک کنه .. یا خوراکی میدادیم یا جای خوابش رو راحت تر می کردیم .

مرتضوی هم ، تقریبا بعد از یکساعت که از آمدن پسرش از مهد کودک می گذشت و  ساعت کار تموم میشد ، دست بچه رو می گرفت و دوتایی می رفتند خونه .

کاملا" مشخص بود از شرایط نابسامان زندگیش کلافه و خسته شده .. اما سیل تلفن های فامیل که برای پادرمیونی تماس می گرفتند راه به جایی نمی برد .

برگردیم به همکار جدیدمون مهرنام که واقعا" مهربان بود

 

یکی دو روز مونده بود تعطیلات نوروز شروع بشه ، وسطای روز دیدم مهرنام با گوشی موبایلش اومد سمت مرتضوی و گفت : بیا با پسرت صحبت کن و گوشی رو داد به مرتضوی .

من با تعجب پرسیدم: پسر اون به گوشی تو زنگ زده ؟؟

خندید و گفت: دیروز احساس کردم بچه داره خیلی اذیت میشه ، باباش هم کلافه بود . با توجه به اینکه خانومم مشاوره ولی فعلا" به محل کارش نمیره

فکر کردم ، پیشنهاد کنم که این امیر آقا رو مواظب باشه ، مهرناز استقبال کرد ، منم موضوع رو به مرتضوی گفتم اونم خوشحال شد . خلاصه صبح امیرخان رو گذاشتیم پیش مهرناز .

 

من حیرت زده به کار این دوتا آدم مهرون و نازنین فکر می کردم که تو روزای آخر سال که همه هزار تا گرفتاری برای خودشون دارند ، چه بامحبت و صمیمیت قبول زحمت کردن و از یه پسر بچه ی پنج ساله مراقبت کردن .

سوای مسئولیت سنگینی که مراقبت از یه بچه داره ، چند وقت پیش تو پستی که درمورد فیلم" ملبورن" نوشتم و اینکه به هر حال اگر من بودم جرات نمیکردم بچه م رو پیش کسی بذارم که کاملا" نمیشناسمش ، نیت و کار مهرنام و مهرناز بسیار زیبا و قابل ستایشه .

اینکه آدما بدون چشمداشت تنها برای دل خودشون و انتشار مهربانی بخوان دست یاری به طرف یه همنوع دراز کنند بسیار زیباست .

و برای من تبدیل به بهترین خاطره ی سال شده

به رسم همیشه و هنوز با مهردخت عزیزم بهترین گل های سال نو رو براتون آوردیم تا تقدیم حضور نازنینتون کنیم

جشن و شادباش های نوروز دلیلی نشد تا یاد و خاطره ی گرامی پزشک نازنینم خانم دکتر فاطمه ی محمد یاری که سال پیش از دیار خاکی به آسمون آبی سفر کرد رو فراموش کنم .

نازنین تا ابد در دل آشنایانت جاوید خواهی ماند

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:20 توسط مهربانو و مهردخت|

دوقدم مانده به خندیدن برگ

                    یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

             تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه ی تو

یک سبد عاطفه دارمم ، همه ارزانیه تو ...

"فرارسیدن بهار 94 مبارک "

نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:50 توسط مهربانو و مهردخت|

سلام دوستان عزیزم ، امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید و دست همه تون بند خونه تکونی و خریدای شب عید باشه .

روزی که میرفتم آخرین جلسه ی ایمپلنتم رو انجام بدم ، مطب دکتر حدود دویست متر ،تو طرح زوج و فردی بود ، من تا از ماشین گرم و نرم خودم پیاده شدم و نفس کشیدم ، سوز هوا ،گلومو سوزوند رفت پایین .

همون موقع فهمیدم که چه بلایی به سرم اومد ، اصلا" من نه از کسی ویروس می گیرم ، نه مدل دیگه ای سرما میخورم فقط کافیه سرما وارد گلوم بشه ، اونوقته که کارم تمومه...

دو سه سال قبل هم همین اتفاق افتاد .. هنوز یادمه ، سیزدهم اسفند ماه بود و هوا سور وحشتناکی داشت ، البته ربطی هم به فصل نداره.. اگر وسط تابستون درحالیکه خیلی گرممه، آب خیلی یخ بخورم باز همین اتفاق میفته .. خلاصه پاشنه آشیل من تو گلومه

 این یکی دوسال حواسم بود و اتفاقی نیفتاد اما امسال باز گرفتار شدم ، البته وقتی رفتم دکتر گفت فشارت خیلی پایینه مشکلی نداری ؟؟

گفته نع ..

گفت: ولی من دارم !!! یه سرم ،دوتا پنی سیلین و بتامتازون مهمونم کرد

تو این مدته ، خونه تکونیمونم به نحو احسن انجام شد ..

در واقع یه سالی بود که یا یه خانوم گل با سلیقه آشنا شده بودم که تقریبا" ماهی یه بار ، گاهی هم دوبار بهم کمک میکرد و خونه نسبتا" تروتمیز بود ، البته از اول مهر که با حجم عظیمی از کثافت کاریهای سیاه قلم و رنگ های اکرولیک مهردخت خانوم مواجه شده بودیم ، هر قدر هم تمیز می کردیم بی فایده بود و برای فرستادن فرش ها به قالی شویی روز شماری میکردم

ولی اصل مطلب همون خانوم بود که متاسفانه سال ها کارهای سنگین منزل فرسوده ش کرده بود و تو بهمن ماه تحت عمل جراحی قرار گرفت .

مونده بودم که تکلیف خونه تکونی امسال چی میشه که نسیم جون به دادم رسید .. یه آقای گل وارد به امورات نظافت منازل بهم معرفی کرد که اولش از روی ناچاری پذیرفتم چون فکر میکردم کار اصلیش بنایی و این حرفاست ولی وقتی اومد متوجه شدم که چند سال  نظافت منزل بانجام میداده  و الان دو سه سالیه که تو کارگاه کابینت سازی کار میکنه ولی همچنان پیش مشتری های سابقش برای کارنظافت منزل میره ..

خدا تنش رو سالم نگه داره بنده خدا از هشت و نیم صبح مشغول شد تا ده و نیم شب که خودم گفتم آقا مراد خواهش میکنم دیگه بی خیال شو ..

از کل پنجره های خونه م که طبقه ی سوم هستم آویزون شده بود و هی می سابید ..

هر چی میگفتم خونه ی من مشرفه من اصلا پنجره باز نمی کنم اونم نزدیک اتوبان که تمیز کردنش بی فایده ست ..میگفت " دلت میااااد؟؟"

حلالش باشه ، خوشم میاد با آدم فهیده و با شخصیت طرف باشم .

این خصیصه هم اصلا" ربطی به سطح تحصیلات یا کار آدم نداره بعضی ها ذاتا" باشعورن .

آخرای شب بهم گفت: وقتی صبح می اومدم خونه تون ، جیب کاپشنم کوچیک بود همه ش فکر میکردم گوشی از جیبم می افته ، من نمیتونم به موقع خودمو برسونم و بد قول میشم ..

آخرشم همین شد ، از ماشین پیاده شدم دیدم گوشیم نیست ، از یه بنده خدا گوشیشو قرض گرفتم زنگ زدم دیدم راننده ماشینه برداشت ..

بهشش جریان رو گفتم ، گفت ده هزارتومن می گیرم گوشیتو برات میارم . منم گفتم اشکال نداره فقط بیارش تا بد قول نشم . خلاصه آورد .

خانوم اینه که میگن به چیزهای بد فکر نکنید اتفاق می افته ها...

گفتم : آقا مراد من بی نهایت به این موضوع اهمیت میدم .. خیلی از بد قولی بدم میاد .

گفت: خودمم همین طورم نه بدقولی میکنم نه دوست دارم کسی بهم بد قولی کنه . ولی واقعا" اگه گوشی پیدا نمیشد اصلا" نمیتونستم بیام چون نه خونه تونو بلد بودم نه شما دیگه شماره ای از من داشتید .

*******

 همه ی کم و زیادی های زندگی ، بود و نبودهاش ، خلق تنگی های روزگار ، بالاخره هر چی باشه یه جوری میگذره ،اما یه چیزایی هست که انگار باعث میشه دیگه بعد از اون زندگیت روی تلخیش ثابت بمونه و دیگه بشه زنده مانی نه زندگانی .

متاسفانه هفته ی گذشته کاممون با خبر از دست رفتن دختر خاله ی جوون سیمای عزیزمون (همسر آرش) تلخ شد .

مادر بینوای این دخترخانوم مرحوم رو تو مراسم دیده بودم و تعریف زحمات و شیرزن بودنش رو زیاد شنیده بودم که از سن خیلی کم همسرشونو از دست داده بودند و با شرافت و زحمت زیاد سه تا دخترش رو بزرگ کرده بودند ....

و متاسفانه حالا دست روزگار ، با یک تصادف دلخراش ،گلچین عمر دختر سی و پنج ساله ش شده بود .

اصلا" نمیتونم به مادر داغدار ، تسلیت بگم ، اصلا" نمیدونم چطور ممکنه داغ جگر گوشه ی آدم حتی کمی التیام پیدا کنه ...

خوب میدونم گذر زمان به آدم ها یاد میده که چطور با غمشون بسوزن و بسازن ولی اینکه حال آدما خوب بشه .. نه باور نمیکنم .

با یادآوری این موضوع میدونم اگر نسرین عزیز ، خواننده مون باشه ، داغ پرواز پگاه نازنینش دوباره تازه میشه ..

ببخش نسرین جان ولی از صمیم قلب برای تو و همه ی مادرهای داغدار طلب صبر و آرامش دارم .

*********

مدرسه ی لوس و ننر مهردخت هم دیگه کفر منو درآورده از ششم اسفند امتحانات میان ترم دوم شروع شده تا بیست و هفتم ادامه داره یعنی فردای چهارشنبه سوری آخرین امنحانشونه .. تازه این وسط ها ژوژمان هم دارند .

روز خونه تکونیم خیلی جالب بود . همون موقع که بابا عباس با یه نون بربریه تازه از در وارد شد ، من و مهردخت داشتیم برای هم خط و نشون می کشیدیم .

از شب قبلش بهش گفته بودم اتاقت رو خالی کن ، تکلیف اینهمه کاغذ و طرح رو معلوم کن شلخته خانوم ، اونم می گفت : وقت ندارم ، اصلا" دست به اتاق من نزنید .

وقتی بابا در رو باز کرد دید ما داریم گیس های همدیگه رو می کشیم ، با وعده ی نیمرو با نون داغ سعی کرد سوامون کنه اما به محض رسیدن آقا مراد و تشخیص مهردخت مبنی بر اینکه اگه تو خونه بمونه تا آخر شب باید اره بدیم تیشه بگیریم ، لباسش رو پوشید کیف آرشیو A1به اون گندگی رو دستش گرفت و به آژانس تلفن کرد ، آدرس خونه ی مامان مصیش رو داد و فلنگ رو بست .

خیلی هم شیک ساعت نه شب ، همراه با خاله ش و یه دسته گل خوشگل برگشت خونه و منو بوسید گفت : "خسته نباشی مامان جووون"

به بابا میگفتم : یادش بخیر ، ما که دختر خونه بودیم فرش خرسکای خونه ی پدری رو با پارو می شستیم و میبردیم رو دیوار مشترک همسایه آویزون می کردیم ، حالا دخترای الان آژانس می گیرن میرن خونه ی مامان بزرگشون ، خاله شونم ناهار میبرتشون بیرون یه وقت دچار یاس فلسفی نشن

****

این نقاشی خط روی بومه فقط یه ذره اون بالاش مونده

 

اینم چاپ روی پارچه ست که نصفه ش هنوز مونده

 

*********

این شلوغ و گرفتاری های من باعث نمیشه که بهتون فکر نکنم و یادتون نباشم ..

هر روز دلم براتون تنگ بود ولی حس میکردم اگر برای حضور در بلاگفا وقت بگذارم حتما" بیمار تر میشم چون بجز دو سه ساعت در شبانه روز خواب هیچ فراغتی نداشتم .

... در مورد یه خانوم زحمتکش و نگران هم التماس دعا دارم .. مشکل مالی شدید داره و متقاضی وامی بوده که هنوز مساعدت نشده .. این خانوم محترم برای گره گشایی خانواده ش تلاش میکنه . براش دعا کنید و انرژی بفرستید تا هم دل اون شاد بشه هم متقابلا" انرژی مثبت به خودتون برگرده ..

دوستتون دارم و گل های نیمه ی اسفند ماه رو با مهردخت جان به همه ی شما عزیزانمون تقدیم می کنیم .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:58 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
» باقالی ها و تور کویر مصر
» باغ مهربانی"مهرنام و مهرناز"
» "سال نو مبارک"
» روزگار با همه ی مخلفات
»
» "درحواشی استقبال از سال نو"
» "مهارت های اجتماعی"
» "دل شکسته ی مهربانو"
» " سنگینی بر دست ، نه بر شانه "

Design By : Pichak