دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

بهم زنگ زده میگه حوصله م از تنهایی سر رفته .. گفتم این دور شدن از تهران ، به ضررت تموم شد ، حتما دیگه مرتضی رو زیاد نمیبینی .. گفت: نه نمیبینمش ولی بحث دور شدن از تهران نیست . میونه مون بهم خورده ..

گفتم چرا ؟ شما که خیلی با هم صمیمی بودید .

گفت : یادته که گفتم مرتضی و سحر با هم ازدواج کردند ؟

گفتم : آره همون موقع گفتم مرتضی حیف شد و تو جبهه گرفتی .. یه سال هم نشد که کار به طلاق کشید .

-: آررره .. فکر نمی کردم . حالا کاش جدا میشدند .. مدتی بعد مرتضی فهمید اشتباه کرده و زندگی رو رها کرد و گفت از هم جدا شیم ولی سحر با همه ی فحاشی ها و بد دهنی هاش ، مهریه ش رو تمام و کمال گرفت . الان رفته تقاضای نفقه کرده .

-: خوووب چی میشه؟

-: چون مرتضی خونه رو ترک کرده ، حالا برای نفقه زندانیش میکنند و سحر هم اصرار به این موضوع داره .. همه جا میشینه میگه به خاک سیاه میشونمت .

-: من مرتضی رو میشناختم که پسر خوبی بود ، برای همین هم گفتم اشتباه میکنه ، چون با شناختی که از سحر هم داشتم میدونستم رفتار زشت و همراه با پرخاشگری داره و انگار همیشه دنبال شر می گرده و ناراحته .

-: تو چطور اینا رو میدونستی ؟

-: نمیدونم ، حس می کردم .. چون اون موقع ها سحر کم سن بود و عجیبه که من از همون موقع تشخیص دادم ، ولی حسیه دیگه ...

-: آره .. الان هم خواهر سحر که وکیله،  همه چی رو یادش میده که مرتضی رو بیشتر ازار بده .

-: خوب .. حالا ربطش به تو چیه؟؟

-: اون روز مرتضی اومده میگه اگه سحر بگه من از خونه رفتم بابت نفقه زندانیم میکنند تو بیا شهادت بده که ما بارها رفتیم به سحر گفتیم بیا بریم زندگی کنیم ولی سحر نیومده .

-: یعنی شهادت دروغ بدی؟؟

-: آره دیگه .. منم گفتم نمیتونم این کار رو بکنم . تو که پسر عمه می ، اونم دختر عموم .

-: حالا اگه واقعا اینطوری بود میرفتی شهادت بدی؟؟

-: نه .. آخه با هردو فامیلم .

-: فامیل باشی ، حق چی میشه ؟؟

-: آره ، شاید میرفتم ولی حالا که ماجرا دروغه ، اصلا نمیرم ..

مرتضی هم میگه من برای تو خیلی کارا کردم ، بهش گفتم منم کم نکردم .. اصلا" همه چی به کنار من چطور شهادت دروغ بدم؟میگه : چه مذهبی شدی!!!

-: واااا ، چه ربطی به مذهب داره ، مذهبی نیستم، قراره انسان که باشم.

-: منم همینو میگم . حالا عمه م از یه طرف قهر کرده .. بقیه شون از یه طرف دیگه ...محمود برادر بزرگه ی مرتضی رو یادته؟؟

-: آره اونی که مدیر عامل یه جای خاص بود؟ چند بار دیده بودمش .. انقدر مذهبی بود که تو جمع های فامیلی زیاد نمی اومد همه ش زمین رو نگاه می کرد .

-:آفررررین ، همون اومده میگه ، تو طرف کی هستی ؟ داداشم داره میره زندان بیا یه شهادت بده دیگه .

-: باریکلااااا ، آقا بخاطر برادرش ، دین و حکم و شرع رو گذاشته کنار؟؟ از تو توقع شهادت دروغ داره ... هه هه  هه ، جالبه والله .. از اون جا نماز آب بکش های دوزاری بود .. اصالتا" ایمان نداشت  ... معلوم بود .. آخه کسی که مومن به حقه ، خوش مشربه ، صورتش گشاده و با محبته نه اینکه بگه من جایی نمیرم که زن جماعت زیاده !!!!

-: خلاصه ، زنگ زدم به سحر ، این کارا رو نکن .. بابا جان نمیخواید با هم زندگی کنید دیگه زندان انداختن و شکایت و اینا چیه .. مهریه ت رو هم که گرفتی .. ما فامیلیم درست نیست ..

مهربانو ، انقدر این دختره سر من عربده زد و فحش داد که مخم هنگ کرد .. خجالت نمیکشه من سنم از برادر بزرگه اونم بیشتره .. بی تربیت .وحشی .

-: میدونی برای من چی جالبه ؟ اینکه شما سحر رو میشناختید ، یه بار هم جدا شده بود، با قبلیه هم همین کار رو کرد .. مرتضی هم پسر بامرام و مظلومیه .. اینهمه آدم جمع شدید دور هم و بزن و بکوب کردید که این دوتا رو بهم وصل کنید ، یعنی از بزرگ تا کوچیکتون نفهمیدید ته این ماجرا چیه !!!

-: چه میدونم ..

-: باشه .. چی بگم والله ، خدا کسی رو دچار آدم زبون نفهم نکنه .امشب مهردخت خیلی کار داره .. اگه دیدی زیاد صحبت نکرد به دل نگیر .. میدونم دلتنگ شدی ، ولی حسابی مشغوله .

-: باااشه ، نه حواسم هست ، خوب پیش میره ؟؟

-: آرررره .. جالبه ، یواش یواش داره از گیجی رشته ی جدید در میاد .دیروز هم رفتم کارنامه ی مهرماه رو گرفتم ، همه ازش راضی بودند و نمرهاش عالی بود بجز یکیش که تاریخ هنر بود یکمی کم شده بود، عجیبه عاشق تاریخه ولی انگار وقت زیادی نذاشته و نمره ی خوبی نگرفته بود  .

-: باشه دستت درد نکنه ، من حواسم هست خیلی زحمت میکشی هااااا... بده بهش ببینم ، حرف میزنه .

************

تلفن رو دادم به مهردخت ، اونم شکایتش رفت هوا .. باباااااا مردم از خستگی 45 تا اسکیس کشیدم

**********

رفتم سراغ آشپرخونه م ...و غرق در افکاررررر.....

تو همه ی مراحل طلاقمون ، حتی کلمه ای به دروغ نگفتم .. از ادب و احترام خارج نشدم ( بجز روزی که یه حس مرموز بهم گفت الان آرمین میره مهردخت رو از مهد میبره و خودمو رسوندم دیدم بععععععله ..

اونجا عینه ماده ببر زخمی ، بهش چنگ انداختم و گفتم دور شو نمیذارم ببریش ، آخه نیمساعت قبلش تو دادگاه چشم تو چشمم دوخت و یه عالمه دروغ تحویل قاضی داد و من فقط نگاهش کردم و اشک ریختم ..

نه بخاطر اینکه ممکن بود حقی ازم ضایع شه " چون حقی نداشتم ، همه چیو بخشیده بودم" فقط بخاطر اینکه دلم از سقوطی که می کرد می سوخت)

بخشی از ماجراهای گذشته پای اجاق گاز برام زنده شد .. دیدم دارم اذیت میشم .. نفسی به راحتی کشیدم و گفتم : خدایا شکرت به آرامش رسیدم ، شکرت که امروز راضی نیست بخاطر پسر عمه و دوست عزیزش شهادت دروغ بده ..

سراغ مهردخت رفتم .. موهاش پریشون بود و نوک دماغشو سیاه کرده بود .. لبخندی از سر آسودگی زدم و گفتم : قربون این پیشی ملوسن برم ..

مهردخت سرش رو بالا آورد و خندید گفت : مامان ، بابا امشب یه حالی بود .. چند بار بهم گفت " قدر مامانتو بدون ، به گردن ما خیلی حق داره "

یادم افتاد که تو جریان طلاق خیلی ها تشویقم کردند که گاهی چند تا اتفاق نیفتاده رو هم چاشنی توضیحاتم کنم و زودتر نتیجه بگیرم .. اما هر بار گفتم : امکان نداره ، من میخوام یه دختر بچه رو بزرگ کنم ، باید وجدانم آسوده باشه وگر نه خیلی زود همین بچه تقاص همه ی دروغ ها مونو ازمون می گیره .

یادتون باشه هرگز تن به فریب و وارونه نشون دادن حقیقت ندید ، مطمئن باشید در دراز مدت نتیجه ی  درستکاری تون رو خواهید دید .

***********

این تختخواب منه که دیشب به محل خشک شدن چاپ های دستی (لینو)مهردخت خانوم تبدیل شده بود .

گل های زیبا رو با مهردخت جان اینجا گذاشتیم تا در این روزها که هوا بدجور دونفره ست،  ما هم سهمی در عطر آگین کردن حال و هواتون داشته باشیم

پینوشت 1: وقتی چنین کامنت هایی میبینم به شدت دلم می گیره .. اینهمه در مورد دوری از این رفتارها مینویسیم و از هم یاد می گیریم بعد ...

مهربانو جان با نامزدم به مشکل خوردم، همش هم بخاطر غرور بیجای من و انتظارات آنچنانیم از جشن و بی توجهی و عدم حمایتم ازش که این قضایا حدودا بیشتر از یک سال طول کشید و بنده خدا هی تحمل کرد و من پرروتر شدم تا اینکه بالاخره صبرش تموم شد و نامزدی رو بهم زد و اون موقع بود که بالاخره متوجه اشتباهاتم شدم... من از جمع این وبلاگ و دعاهاشون معجزه دیدم، چرا که خود خدا میگه دعای بقیه در حق شما میگیره، میشه خواهش کنم یه پست بذاری و بخوای، همه خواننده ها، از صمیم قلب برام دعا کنند که اول خدا و بعد نامزدم و خانواده اش من رو ببخشند و عقد کنیم و بریم سر خونه و زندگیمون.

حداقل خوشحالم که پی به اشباهش برده .. ولی خیلی اعتماد کردن تو این شرایط سخته دختر خوب .

پینوشت2:نرگس جان مطمئن باش در نظرمون هستی و از دوستانی که دعاهای دستجمعی میکنند خواستم تا اسمت رو تو دعاهاشون بیارند عزیزم .

پینوشت 3: سرنوشت امیر رو بخونید http://tajavozmamnoo.blogfa.com/

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 2:20 توسط مهربانو و مهردخت|

سلااام عزیزای دل مهربانو

وطن نشینان ، تعطیلات وسط هفته خوش گذشت؟؟ آآی مزه میده ، هفته ی قبل یکشنبه ، این هفته هم دوشنبه تعطیل بود .. ولی فعلا" تا چند هفته ی دیگه خبری از این تعطیلات نیست و همه ی هفته رو باید عینه پلنگ صورتی که وقتی خسته میشد و میخواست از پله ها بالا پایین بره ، هی بریم اداره ، بیایییم خونه یا مدرسه

پناه برخدا انقدر رضایت شغلی فراهمه که عزااا می گیریم  بریم سر کار .

*********

خوب بگذریم .. دو هفته ی قبل تو اولین شبهای اکران "فیلم آتش بس 2"  با بازی بهرام رادان ، گوهر خیر اندیش ، آتیلا پسیانی و میترا حجار و صد البته با کارگردانی خانم تهمینه میلانی ، و تهیه کنندگی محمد نیک بین ، فوق العاده بود..و ما به تماشا رفتیم .

بازی ها رو خیلی دوست داشتم ولی از همه مهمتر مشاوره ی دکتر " فرهنگ هلاکویی" که ارادت مخصوصی به ایشان دارم، بر موضوع مسائل زندگی مشترک، بود که بسیار آموزنده و خاصش می کرد .. وقتی از سینما اومدیم بیرون گفتم خدا کنه زوج ها در کنار خندیدن به کارای بامزه ی هنرپیشه ها ، به راز های زندگی موفق و دور از تنش که در این فیلم نهفته بود هم پی ببرند ...

حیف که دستشون بسته بود و نتونستند به مقوله ی رابطه ی خصوصی زناشویی اشاره کنند ، مطمئنم بیشتر زوج ها در این زمینه مشکلات و ناگفته های فراوانی دارند.

کارگردان نازنین خانم میلانی با چیردستی فراوون ، در مدت کوتاه فیلم چندین مشکل عمده رو مطرح و راه مواجه و رفتار درست اون رو هم نمایش داد

همه ی عوامل فیلم آتش بس 2 مچکررررررررریم

 

پنجشنبه شب ، دوباره هیئت رزمندگان سینما برو (آخه ما رسما" یه لشکر برای دیدن فیلم ها و نمایش ها هماهنگیم)برای دیدن فیلم "خواب زده ها" با کارگزدانی فریدون جیرانی و بازی هنرپیشه های محبوبم : فرهاد اصلانی ، اکبر عبدی ، صابر ابر و ساره بیات و شقایق فراهانی با یه دنیا دل پر امید راهی شدیم ..

هرچی فیلم جلو تر رفت تعجب من بیشتر شد !!! از روی صندلی ها دولا میشدیم و با تعجب به هم نگاه می کردیم که یعنی چی؟؟؟؟!!!!

خلاصه بذارید دیگه جلو تر نرم و نگم که چقدر از دیدن فیلمی تا این حد ضعیف با چنین هنرمندانی و کارگردان بنامی ، حالمون گرفته شد .

و اما دیییییییییشب " هنوز مزه ی خوشش زیر زبونمه و دارم مزه مزه ش میکنم )

نمایش موزیکال شاخه نبات ، درواقع یک اپرای ایرانی نااااب ، با کارگردانی مهدی شمسایی و تعداد زیادی از هنرپیشه های جوون دختر و پسر تاتر ایران کاری بسیار فاخر و زیبا رو به اجرا گذاشتند .. توضیح اینکه این کار بر اساس  منظومه «موش و گربه» اثر مشهور عبید زاکانی به صحنه رفته است ... در توضیحات سایت هایی که در مورد این نمایشنامه آمده ، از این اثر بعنوان یک اثر مفرح و آموزنده نام برده اما از نظر من تم سیاسی قوی داره و یه جورایی نگران وضعیت  هنرپیشه های خوب این کار ، مخصوصا" روزبه اختری در نقش گربه ی ابلق که فوق العاده عالی اجرا کرد شدم ...

پرواضحه که تهرونی های عزیز رو تشویق میکنم برای دیدن این کار در تالار وحدت ، این نمایش همه روزه ساعت شش بعد از ظهر اجرا میشه ، البته بجنبند تا جمعشون نکردن

 

 

خلاصه دوستان این بود ، برداشت های فرهنگی ما از تعطیلات ..

ناگفته نمونه که این شب ها خونه و زندگی من و مهردخت تبدیل به کارگاه گرافیک شده .

دیروز 25 تا چاپ لینو به اندازه ی A4 داشت که برای خشک شدنشون در همه ی خونه پخششون کرده بودیم

در واقع دوتایی برای رد شدن ، از روی کارها پرواز می کردیم ...

ببینید این بخش کوچیکی از ماجرا وسط آشپزخونه ست

 

 

دنیای جالبیه ، دنیای شیرین مهربانو و مهردخت .. فکر میکنم این رشته ما دوتا رو از قبل هم به هم نزدیکتر کرده ، چون مرتب دم دستشم و تا میگه مامان باید از این طرح کوچیک ،روی ورق A2 کپی گرفته بشه،  می پرم تو ماشین و میرم بگردم ببینم کجا یه طرح کوچیک روبه اندازه ی مورد نظر بزرگ میکنند .. بعد پرسون پرسون می فهمم باید برم دفتر فنی و با مشقت ساعت دو بعد از ظهر روز تعطیل کار رو برای مهردخت انجام میدم و وقتی بر میگردم میبینم غلطک به دست و رنگی پنگی با اون چشمای خوشگلش ازم قدر دانی میکنه و میگه " مامان اگه تو رو نداشتم ؟؟؟"

هزار بار بهش گفتم :اگه منم تورو نداشتم اینهمه انگیزه برای زندگی نداشتم

"خدا عزیزانتون رو  نگه داره .. این چیزیه که از صمیم قلبم براتون میخوام "

*************

گل های باغ سینما و تاتر رو با مهردخت عزیزم اینجا گذاشتیم تا همه ی وجودتون از عطر خوشش پر بشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 1:55 توسط مهربانو و مهردخت|

باسلام و احترام

نیکوکار گرامی احتراما شماره حساب نماینده موسسه خیریه ی نیکوکاران وحدت در کشور کویت به نام آقای دکتر امین قاسم ابوالقاسمی  جهت واریزی وجه حامی حضورتان اعلام میگردد خواهشمنداست در صورت همکاری با این موسسه مبلغ مورد نظر را به شماره حساب مذکور  واریز و موسسه را جهت ثبت اعلام وصولی جنابعالی از طریق ایمیل مطلع نمایید.

 

شماره کارت 16 رقمی : 5370161900798050

شماره حساب:  37037389

amin ghasem abolghasemi    

ahli united bank  

master card

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:33 توسط مهربانو و مهردخت

يكشنبه روز عيد قربان بود ، خستگي روزهاي اول مهر و حجم بالاي خريدها واقعا" خسته م كرده بود .. كلي نقشه كشيده بودم كه اين تعطيلي وسط هفته رو حسابي استراحت كنم .

اولين بار كه چشمام باز شد ساعت هشت و نيم بود ،آخخخخي چه مزه اي ميده تو تختخوابم ، هر روز اين موقع صداي جرينگ جرينگ چرخ چاي تواداره راه میفته  و همه به شوخي ميگن " مريض رو آوردن تو بخش "

اين روزا كه هوا خنک شده وقتي انگشتامو دور ليوان داغ چايم حلقه مي كنم ، گرماي مطبوعش زير پوستم ميره و از اين حس  خيلي كيف ميكنم .

سعي كردم دوباره بخوابم ولي نميشد ، آروم بلند شدم و به سمت آشپزخونه  رفتم، شب قبل مهردخت گفته بود كه ميخوام براي مامان مصي اينا رولت خامه اي درست كنم و ببريم اونجا .

فكر كردم تا مهردخت بيدار بشه و بخواهيم براي ناهار بريم اونجا  ، دير ميشه .. پس يواش يواش شروع به آماده كردن مواد رولت شدم .

يكي دوبار هم رفتم بالای سر مهردخت و يكمي قربون صذقه ش رفتم كه بيدار شه ولي هربار گفت :" هووووم" منم برگشتم سمت آشپزخونه .

تخم مرغ ها رو شكستم تو ظرف ، شكر رو هم ريختم روش .. شروع كردم با همزن برقي ، مواد رو مخلوط كردن ...هنوز کاملا مخلود نشده بودند که  برقا رفت ...

 اي بابا ، حالا چه وقت برق رفتن بود؟؟!!! با خودم فكر ميكردم خوب شد آرد رو نريخته بودم ، چون اگه مواد آماده بود و نميذاشتمش تو فر ، كارم خراب ميشد . چون فراجاق گاز برقيه و نميتونستم به كارم ادامه بدم .

حالا ديگه ساعت نه و نيم بود

با دلخوري رفتم سمت اتاق خواب و ديگه رسما" به مهردخت گير دادم :

-         دختررررم پاشو ديگه مامان جون ... ديرمون ميشه هاااااا...

-         هووووم؟؟

-         هووووم نداريم پاشو مهردخت ، دوساعته هي ميام ميگم پاشو، هي ميگي هووووم .

-         مااامااان ، الان پاميشم ديگه ... اصن پااا اّم ...

-         نه خير ، اين پاااا نيست ، اين خوااابه ، پااا يعني بلند شدي دست و صورتت رو شستي .

نه همينطوری  با چشم بسته سيخ نشستی تو جات.

-         وااااي ، سلااام ، مامان خانوم صبح بخير .. بفرما راحت شدي؟؟

-         مگه نگفتي خريد دارم؟ .. كي بريم خريد ؟ كي بريم خونه ي مامان اينا ؟

-         مگه ساعت چنده ؟

-         پاشو دخترم ، پاشوخیلی ديره .

ميخواستم صبحانه درست كنم .. فندك گاز برقي بود و كار نميكرد کبریت ها رو آوردم .. نون ها رو تو مكرو فرنتونستم بذارم،  باز مجبور شدم از اجاق استفاده كنم و نصفشو بسوزونم .. تلفن بي سيم كار نميكرد .. تلفن همراهم نصفه كاره شارژ داشت .. اومدم آرد ها رو سر جاش بذارم، يكميش ريخت زمين ، ولي جارو شارژي ، شارژ تموم كرده بود ... خواستم دوش بگيرم ، ديدم نميتونم سشوار بكشم ...واااي كلافه شدم ، همه چيزمون با برق و تكنولوژي كار ميكنه

"يعني اگر برق نباشه از پس خيلي از كارهامون برنميايم .. "

 

وقتي خاموشي طولاني شد ، شك كردم كه نكنه مشكلي پيش اومده باشه و برق بصورت همگاني نرفته باشه ...

بععععله ، فقط واحد  من بي برق شده بود .. جعبه ي فيوزهاي مينياتوري رو چك كردم ، درست بودند.. رفتم تو حياط ، فيوزجلوي در هم نپريده بود

با آقا مرتضي ، برقكار محله مون تماس گرفتم ، خوشبختانه منزل بود و گفت ميام بررسي ميكنم .

بنده خدا ،خيلي هم زود اومد و گفت : مثل پارسال از اداره ي برق مشكلي پيش اومده . گفتم : ميخواسنتم برم خونه ي مامان اينا،  نميدونم چيكار كنم، روز تعطيله و تا فردا  همه ي وسايل فريزرم آب ميشه .

گفت : برق خونه ي شما رو از خونه ي آقا مهندس " برديا" ميگيرم ، ولي صبح زود ميام قطعش ميكنم ، شما هم زنگ بزن به اداره ي برق بگو اين اتفاق افتاده ، چون اونا اگر بفهمند از خونه ي كسي ديگه برق گرفتيم ، بد ميشه .

دقيقا پارسال هم اين اتفاق افتاد و آقا مرتضي معتقده چون كنتورها قديمي هستند و اداره بايد براي تعويضشون اقدام كنه ، و نميكنه همچين مشكلي پيش مياد .

" داداش بهمن بيا جواب بده ببينم چرا اين اتفاق ميفته؟؟"

خلاصه با مهردخت رفتيم سمت ميدون انقلاب ، دوباره یکعالمه راه رفتیم و چهارصدو پنجاه تومن خريد كرديم و به سمت خونه ي مامان اينا راه افتاديم .

اونجا ناهار رو كه خورديم از خستگي غش كرديم .

دنبال وسايل مهردخت گشتن و خريد كردن خيلي خسته مون ميكنه ... بعد از ظهر كه بيدار شديم مامان گفت : هوس كردم بريم امامزاده صالح .. شما هام ميايد؟؟

 ياد اون روزايي افتادم كه تو اداره اذيت شده بودم و خيلي دلم شكسته  بود ..گفتم : من ميام

 بقيه هم  استقبال كردند، به نسيم و برديا و فرشته جون و دخترش(همون خانومي كه تو رسوندن كيف هاي مدرسه به كودكان نيازمند موسسه ي نيكوكاران وحدت  كمك كرده بود) هم زنگ زدم .. اونا هم با خوشحالي گفتند همراهيمون ميكنند  .. ما خانوم ها چادر هامونو تو كيف دستي گذاشتيم و همراه بابا حركت كرديم .

بازم به محض رسيدن تو حياط امامزاده ، جاي خالي اون درخت تنومند زيبا تو ذوقم زد و كلي افسوس خوردم ..

 به داخل حرم رفتيم .. وقتي دور مقبره رو ميگشتم ، بي اختيار اسماتون تو ذهنم مي اومد و آروم به روي لب زمزمه ميشد ..

 خدايا ، همه ي بيماران رو شفا بده ، گره از كار همه ي گرفتارها باز كن ، دل دوستانم

نسرين و مزدک  ، نانی ، مسی ، سینا،تکتم،صبور، مهرناز، دختر بزرگ بابایی،ساچلی و هلگا،تینا، امیرحسین ، حمیرا ، ساناز، زئوس،ترنجم ،هردوتا سهیلا ،تگرگ، غریبه ، رهگذر، لوسمک، شیرین امیری ، رها،ساحل، مرضیه ، ماتیوس ، عمولی، سعید شرقی ،شادمانه،زهرا ، زهرا م با دوتا پسراش ، بیتا، آیلا ،طنین،  هر دوتا لیلا ، نوا و ماهورو سروش،نسیم، نینا ، آیلا، نگار رهاورد ، مرجان ، نانی ،صهبا، لیلا مامان آنیسا ،آوا، منیژه خودمونی،یلدا،ساسان ،یک مادر  ، دزيره و دختر طلاش ،سارا ، صفا و دوتا پسراش ، نگين ،نویسنده،معلم، مانلي ، بهمن ، علي محيط ،آنا، بانوي پاييز ، مينو ، مونس،مرآت،مجيد شفيعي ، پریا،عارفه،ققنوس ،شوكا،و پسر گلش ،خانوم اردیبهشتی ،روژین،کهکشان ، مریم ، علیرضا ،مامان آرشیدا،مامان ریحان ، فرحناز عزیزم،بانوی زن و بوسه ،مارال و دخترش بهار ،الحان، سارا و دخترو پسر گلش،   اميد ،فاطیما، مرد بزرگ ،ماهي سياه خوشكلمون، علي در شيراز و گل پسرش، نسرين كه با دختر گلش زندگي ميكنه ، فاطمه ي درياي بيكران  ، پرستوي دوبي ،  زن سي ساله ، سحر چند تا دارم كه هر كدومشون يه نشونه دارند . آفرين تو مشهد ، فرشته ، ارغوان ، ققنوس ، ونوس ، سپيده ، شادي،ملیحه ،عاطفه ، طناز ... رو شاد کن

ديگه اسم يادم نمي اومد .. كامنتاي هركدومتون ، يواشكي هاتون ...اوني كه تو خونه همسر مريض داره ...

 اوني كه سالهاست در عطش وصال عشقش ميسوزه ولي ميدونه كه اين زندگي هم چيزيه كه به اين صورت مقدر شده و با همه ي اين ها هنوز به عشقشون پايبندند ..

 اوني كه پدر، ناجوانمردانه رفته عاشق زني كم سن و سال شده و چند دختر و پسر جوانش و بهمراه زنش رها كرده و حالا داره همه ي كارهايي كه روزي عالم و آدم رو ازشون نهي ميكرد انجام ميده ..

مردي كه از خيانت همسرش آگاه شده و بعد از جدايي داره براي فرزندش حق مادري و پدري رو با هم بجا مياره ...

 دختري كه از اعتياد پدر و برادر ها به تنگ اومده و نميدونه زندگي خودشو نجات بده ؟ اصلا" جچوري بره ؟ كجا بره؟ مادر پيرش رو چكار كنه ...

خواهري كه از غصه ي ازدواج نافرجام برادر براش روز و شب نمونده ...

دختری که مورد تجاوز پدر بوده ... اوووه چي بگم ؟؟

خودتون میدونید ،  گاهي براي هم درد دل كرديم ، شماغمنامه نوشتيد ومن خوندم ، میدونم که  موقع نوشتن اشك ريختيد ، منم براتون جواب نوشتم و  گاهي موقع جواب دادن برای دردی که میکشید اشك ريختم ..

چی بگم از غصه هاتون که خدا از همه شون آگاهه و دعا کردم که با نظر لطفش گره از همه ی عقده های کور باز کنه .

بعد از زیارت مقبره،  همگي گوشه اي نشستيم و دعاي توسل خونديم .. من زود تراز بقیه  تموم كردم .. خانمی کمی دور تر از من مشغول خوندن پیامک تلفن بود و لبخند به لب داشت ... فكري به ذهنم رسيد" تلفن همراهمو برداشتم و نوشتم "تو امام زاده صالحم دارم برای همه مون دعا ميكنم ".. بعد براي خيلي از دوستان وآشناها  فرستام ، از الهه و محمد و خاله زري گرفته تا خانوم نازنيني كه براي كارهاي منزل كمكم ميكنه و در حال حاضر بيمار شده و منتظر وقت جراحيشه .

بعد از چند دقيقه جواب پيامكم سرازير شد .. انواع و اقسام دعا ها ي خير و سپاس هايي كه توش پر از انرژي بود .

 اگر جزو گروه هاي اجتماعي بودم حتما" تعداد بيشتري رو ميشناختم و ميتونستم همون لحظه تصوير حرم و حال و هواي اونجا رو هم براشون بفرستم ، اما فقط تونستم  اين عكسوبگيرم تا باا تاخير ببينيد کجا براتون دعا میکردم .

 

ساعتي بعد همه با روي گشاده و تشكر براي گذروندن يه بعد از ظهر تعطيل ، از هم خدا حافظي كرديم و به خونه هامون برگشتيم .

تو راه به مهردخت گفتم : صبح اصلا" فكر ميكردي اينجا بيايم؟

-         نه مامان .. اصلا" .

-         زندگي همينه ديگه .. گاهي خيلي غافلگيرت ميكنه و اتفاق هاي تازه اي رو پيش پات ميذاره .. مهم اينه كه فرصت ها رو مغتنم بدوني و دست رد به سينه شون نزني .. گاهي يه بعد از ظهر عااالي ، با يه دعوت ساده درست ميشه ..

-         مامان گاهي هم ممكنه يه سهل انگاري كوچيك مسير زندگي رو به سمت خيلي بدي عوض كنه.

فهميدم تو دلش چي ميگذره

-         باز تو فكر ريحانه هستي؟؟

-         آره .. كاش فقط همون يه روز به حرف مامانش گوش داده بود و از نشونه ها ميفهميد داره كار اشتباهي ميكنه و تنها نمیرفت .

منم بقيه ي راه ، غرق سوال هام بودم و باز هم هيچ جوابي براشون نداشتم.. فکر " ریحانه ی جباری" دست از سرمون برنمیداره ...

 فقط از ته دل از خدا خواستم كه اين اعدام صورت نگيره .. ميدونم كه ديگه ادامه ي زندگي براي ريحانه بي معناست ، دختری  كه از نوزده سالگي به مدت هفت سال ، هر روز و شب زبري طناب دار رو برگردنش مجسم كنه ، ديگه زنده بودن و ادامه براش آسون نيست .. فقط دلم براي مادر بيچاره ش تيكه پاره ميشه .

 

بيايد يه دعاي دستجمعي كنيم دعایی که بهترین دعاست .." خدايا عاقبتمونو بخير كن "

 

گل هاي زيباي نيمه ي ماه مهر رو با مهردخت جانم اينجا گذاشتيم ، قابل وجود عزيزتون نيست .

پينوشت مهم: روز جهاني كودك به همه ي گلاي باغ زندگيمون و حتي براي كودك درون خودمون هم مبارك باشه .

كوچولوهاتونو از طرف خاله مهربانو و مهردخت ببوسيد .

 

پینوشت مهم تر : شاید مقدر شده ،امشب آخرین شب زندگی ریحانه باشه ، و شاید بتونیم با دعاهامون تقدیر رو به لطف خدا تغییر بدیم .

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:21 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
» "صداقت در هر شرایط"
» "یک پست از هنر هفتم و نمایش"
» "خبر مهم ویژه ی عزیزان خارج از وطن"
» "با یاد دوستان "
»
» "فقط آدم باشیم ... همین "
» " روزهاي رنگارنگ "
»
»

Design By : Pichak