من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

چند سال قبل تو دايره ي دوستان مينا و مهرداد(خواهر و برادرم) دو نفر دلشون براي هم رفته بود و چند سالي بود كه پاي عشقشون ايستاده بودند .

 رابطه ي خوب مژگان و ياسر بين جمع دوستان زبانزد شده بود ، با وجود اختلاف عقايدي كه خانواده هاشون با هم داشتند ، اين دوتا باهم كنار اومده بودند و انگار كاسه شونو از خانواده ها جدا كرده بودند ..

بنظر من يكي از رموز موفقيت رابطه شون ، همين بود .. هميشه تحسينشون مي كردم كه حرف خانواده ها وسط نيست و اين دوتاخلقشونو براي حرف خاله و عمو تنگ نميكنند .

يه روز هم خبر ازدواجشون رو شنيدم و با خوشحالي زندگي و رابطه ي صميمانه شونو مجسم كردم و تو دلم گفتم چه خانواده ي خوشبختي خواهند شد .

سه هفته ي قبل مينا داشت تو في س بوق مي چرخيد، بعد از مدتي نچ نچ كنان از اتاقش اومد بيرون و گفت :

مهربانو ، مژگان و ياسر رو يادت مياد؟ گفتم : آره ، راستي ازشون خبر داري؟

گفت : نداشتم ولي الان اتفاقي ديدمش و كمي صفحه ش رو خوندم ديدم چه متن و شعراي غمگيني نوشته .

 براش پيغام گذاشتم : خوبي؟ ياسر خوبه ؟سر درد و دلش باز شد كه :

نه .. الان دوهفته ست به حالت قهر به خونه ي پدرم اومدم و نميدونم آينده ي زندگيم چي ميشه !!

جريان از اين قرار بوده : تو يه مهوني خواهر بزرگ ياسر ، به مژگان بي محلي ميكنه . ياسر متوجه رفتار خواهرش ميشه و علت رو جويا ميشه ، خواهر ياسر و مادرش ميگند كه تو حواست نبوده ، تو مهموني قبلي ، مژگان كاملا" به ما بي محلي كرد . ياسر هم ميگه :

نه خيرم اينطوري نيست و خانوم من از اين اخلاقا نداره و براي خودتون داستان نبافيد و اين چيزا .

 اونشب تموم ميشه و ياسر كاملا" از مژگان طرفداري ميكنه وحرف خانواده ش رو نمي پذيره چند روز بعد تو يه مهموني ديگه ، مژگان رسما" به خانواده ي ياسر بي توجهي ميكنه و حتي موقع روبوسي خودش رو كنار ميكشه و جو بدي پيش مياره . فرداي اون شب خانواده ي ياسر، اونو به تنهايي به خونشون دعوت ميكنند و طي برگزاري يك جلسه ي خانوادگي ، همين رو ميكنند پيراهن عثمان و به ياسر ميگن يا ما رو انتخاب كن يا مژگان رو .

يا سر هم پاشو ميكنه تو يه كفش و به مژگان ميگه : بايد بياد تو جمع خانوادگي و عذر خواهي كني .

 مژگان هم بهش بر ميخوره و ميگه نميام .بعد هم ساكش رو جمع ميكنه و ميره خونه ي پدرش .

 خونديد همه رو؟؟ منتظر بقيه ش هستيد؟؟ خوب بقيه ش اينه كه به دليل يه موضوع كاملا" مضحك و تا حدودي احمقانه يه زندگي داره بهم مي خوره .

******

 ميدونيد دليل بيشتر مشكلات خانواده هاي مخصوصا" جوون ، همين چيزاست؟ ميدونيد سر " به من محل نذاشت" و "فلان حرفش تيكه انداختن به من بود" و همين حرفاي خاله زنكي نهايتا" كار به لج و لج بازي ميكشه و ممكنه زندگي مشتركي به انتها برسه يا انقدر حرمت شكني بشه كه با وجود برگشتن زن و شوهر به سر خونه زندگيشون، ديگه هيچي مثل سابق نشه؟

مذهبيون ميگن : هميشه يه جوري زندگي كنيد كه انگار چيزي به زمان مرگتون نمونده و بايد حساب كتاب هاتون شفاف و نامه ي اعمالتون بصورتي باشه كه بتونيد پاسخگوي پروردگارتون باشيد .

 بنظرم خوبه كه همين طرز فكر رو به زندگي هامون هم تعميم بديم و فكر كنيم هميشه ، خطر از دست دادن اعتماد و احترام و عشق تو زندگي هاي زناشويي و روابطمون هست .

با رفتار و گفتار نسنجيده ، فرصت رو به موريانه هاي موذي نديدم تا از استحكام رابطه اي كه مسلما" با از خودگذشتگي هاي فراوون و عاشقانه هاي ناب ، فراهم شده ، كم نشه.

 چند روز پيش مژگان به مينا گفته : براي مسائل پيش آمده وكيل گرفتم ، وكيل هم با ياسر تماس گرفته كه براي تعيين تكليف اقدام كن ، يا بيا يه دادخواست توافقي براي جدايي تنظيم كنيم و از هم جدا بشيد يا هر دو تاييتون تو دفتر من حاضر بشيد و صحبت كنيد و بريد سر خونه زندگيتون .

ياسر هم موافقت كرده كه براي صحبت به دفتر وكالت بره . مينا به مژگان گفته : نترسيدي ، ياسر لج بازي رو ادامه بده؟

 مژگان گفته : چرا ، ولي چاره اي نبود از اين حالت بلاتكليفي خسته شدم . (ظاهرا" ياسر هم از خونه ي پدر و مادر بودن و آشفتگي زندگيش خسته شده )

 حالا دو حالت داره: يا ديگه اين دوتا عاشق قديمي روشون به هم باز شده و با يه تلنگر كوچيك ، اين بحثا دوباره باز ميشن و همين اوضاع ناراحت كننده پيش مياد .

 يا هر كدومشون تو اين مدت ، باور كردند كه خطر از بين رفتن رابطه، از هر چيزي به اون نزديكتره و از اين ببعد با دقت و وسواس رفتار و گفتارشون رو كنترل كنند و اين اتفاق رو مثل يه خاطره ي تلخ ولي هشدار دهنده تو ذهنشون نگهدارند .

 دقت كرديد كه وقتي عمر زناشويي دو نفر بالا ميره و متاسفانه پدر و مادراشون از دنيا ميرن و خودشون سرگرم عروس و داماد آوردن و تر خشك كردن نوه هاشون ميشن ، ديگه خبري از اين حرف و حديث ها نيست و يه آرامش نسبي بين زن و شوهر ها برقرار ميشه ؟

 حتي ديديد كه انگار زندگيشون وارد مرحله ي جديد ميشه و عمق روابط و ابراز احساساتون به هم بيشتر هم ميشه ؟

من اينو ناشي از تنها شدن و فوت كردن بزرگتراي خانواده ميدونم ..

 حيفه ، تمام عمرمون رو به اين قصه هاي بيهوده و خسته كننده ي ، كي چي گفت و كي چي نگفت ، ميگذرونيم ، غافل از اينكه اگر بزرگتريم ، بايد با مهربوني و لطف دست كوچكترها (خانواده هاي نوپا) رو بگيريم و اشتباهات و بي تجربگي هاشون رو بزرگ نكنيم و با بزرگواري گذشت كنيم و اگر جوونيم و هنوز از نعمت سايه ي پدر و مادرها برسرمونه ، با محبت هاي خالصانه و احترام و عشق از وجودشون بهرمند باشيم و درشت گويي ها و گاهي سوءتفاهم ها يي كه پيش مياد رو بذاريم به حساب كهولت سن و كم طاقت شدنشون و الكي به همسرانمون نق نزنيم و خلق همديگه رو تنگ نكنيم .

*******

 گل هاي زيباي انتهاي دومين ماه تابستون رو با مهردخت عزيز اينجا گذاشتيم تا زينت حضور دوستان گلمون باشه .

*********

براي رهايي از گرفتاري خشم طبيعي زمين و صبر و آرامش هموطنانمون كه عزيزان و خونه زندگيشون رو از دست دادند ، دست به دعا برداريم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 12:48  توسط مهربانو و مهردخت | 

تو هفته ای که گذشت ، بالاخره همکارا مجبورم کردند بخاطر تبدیل وضعیتم ، شیرینی بخرم...

من که اعتقادبی به این کار نداشتم ، چون بعد از نه سال بی عدالتی و پایمال کردن حق و حقوقم ، تازه چیزی رو بهم پس دادند که از اول نباید می گرفتند ... پس از نظر من شیرینی دادن نداشت ، ولی خوب چند کیلو شیرینی خریدن به جایی برنمی خورد و درست هم نبود  روی همکاران رو زمین می زدم .

از اونجایی که با مشکلات پیدا کردن جای پارک در اطراف اداره ی ما آشنا هستید ، و تا حالا چند تا پست بلندبالا هم در موردش نوشتم ، دیگه واضحه که ساعت ده صبح برای خریدن شیرینی عمرا" ماشینم رو از جاش تکون نمی دادم .

هر چی هم دوستان خدمات ، مثل همیشه لطف و اصرار داشتند :"بذار ما به جای تو بریم شیرینی فروشی "، دلم نیومد تو گرمای صبح و مشکلات این بنده خداها که باید هزارتا جواب به سرپرستاشون پس بدند ، بگم برن بیرون اداره و برای من خرید کنند .

وقتی از جام بلند شدم ، مدیر شکمو مون گفت : مهربانو اگه چند تا اختصاصی برای من می خری ، برات ماموریت رد کنم

 

درد سرتون ندم ، با یه تاکسی رفتم قنادی مورد نظر و تقریبا" محبوب اون منطقه ... میگم تقریبا" محبوب ، چون یه محبوب تر هم داریم که باید حتما" با ماشین خودم می رفتم ....

بعد از خرید دو تا جعبه ی بزرگ و دوتا کوچک که همه روی هم قرار داشتند ، از جلوی قنادی سوار تاکسی شدم و دوباره مسیر رو برگشتم ، تنها قسمت آزار دهنده ی  رفت و آمد ، این بود که باید عرض خیابون رو رد میشدم تا به اداره برسم .

حالا چرا رد شدن از این چهارراه انقدر عذاب آوره ؟؟؟

  انگار این چهار راه ، نیروی جاذبه ی مرموزی داره ،  ماشین ها با سرعت عجیبی سعی در رد کردن چراغ دارند ، و تا زمانی که حتی چند ثانیه از قرمز شدنش هم نگذشته ، هیچ راننده ای  به فکر ایستادن نیست .

اون اوایل که اداره اومده بود محل فعلیش ، خیلی تصادف پیش می اومد ، عابرین به هوای زرد شدن چراغ و کم شدن سرعت ماشین ها ، به وسط خیابون می رفتند ، غافل از اینکه راننده ها، قسم خورده ند که از ترمز استفاده نکنند .

چی می گفتم ؟؟ آهاااان ، جعبه به دست ایستاده بودم تا چراغ ما سبز بشه و بتونم با سلامت رد بشم .. چراغ سبز شد ، اما حتی پنج ثانیه هم گذشته بود کسی اهمیت نمیداد .. خلاصه آروم با یکی دو نفر دیگه پا به خیابون گذاشتیم ، ماشین ها انگار اصلا" انتظار همچین چیزی نداشتند با قیژ قیژ وحشتناک لاستیکا ، بالاخره ایستادند

من همینطور که رد میشدم بلند بلند گفتم : والله ، بقرعااااااان مجید ، چراغتون قرمز شده ... چند تا راننده هم خنده ی شرمگینانه ای کردند و دستشونو به علامت تواضع و شرمندگی گداشتند رو چشم و قلبشون و خندیدیم .

در این بین آخرین ماشینی که تو عرض خیابون ایستاده بود، یه ون سبز رنگ با  راننده ای تقریبا" پنجاه و چند ساله داشت . نا غافل سرش رو از شیشه آورد بیرون و عربده زد : تحفه ی مسخره ، هیکلتو رد کن ببینم ، سخنرانی موقوف

جااان من ، فقط و فقط یه لحظه خودتونو بذارید جای من ..

انقدر ضایع شده بودم که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو تو اون خیابون پت و پهن ببلعه .

دهنم رو باز کردم که بهش بگم خیلی بی تربیت و بی فرهنگی ، واقعا برات متاسفم که انقدر سطح شعورت پایینه ..

داشتم از عصبانیت سکته می کردم .. دیگه رسیده بودم پای ماشینش و اون چون تو ون نشسته بود از من بلند تر بود .. یه لحظه به خودم گفتم : مهربانو تاکی ایمیلای تحسین برانگیز رو میبینی و میگی :واقعا" آفرررررررررررین ... برای منم پیش بیاد همین رفتار رو میکنم .

رفتم دم شیشه ش و گفتم : آقا من گفتم ، بخدا چراغ قرمزه ، مگه توهین کردم که توهین میکنی ؟ بعدشم مگه باشما یه نفر  بودم؟؟

گفت : زر زر نکن حوصله ندارم ..

بازم چشمام سیاه شد .. نزدیک بود از حرص غش کنم . جعبه شیرینی رو باز کردم و گفتم : میدونم ، هوا خیلی گرمه ، حتما یه مشکلی هم داری که انقدر بد اخلاقی ، بیا دهنتو شیرین کن شاید حالت بهتر شه ..

با عصبانیت گفت : نمیخورم رد شو برو .

گفتم : خجالت نکش بردار ، تا رد شم .

از ماشینش پیاده شد . یه شیرینی برداشت و در کمال ناباوری من، دامن مانتومو گرفت و بوسید ...

گفت : حلالم کن ، من یه عمر اخلاقم همین بوده .

پلیس سر چهاراه دستشو گذاشته بود روی دگمه ی چراغ ، و سبزش نمیکرد .. همه ی راننده های ردیف جلو دست و سوت میزدند و من هاج و واج از عکس العمل راننده بودم .

بچه های حراست(نگهبانی) اداره که تقریبا" ماجرا رو دیدن ، میگن شاید بشه فیلم رو از دوربین های سر چهرراه گرفت ولی میدونم که دنگ و فنگ و مقررات داره و به این آسونی ها نیست .

به هرحال فرقی نمیکنه ، خاطره ی این اتفاق تا ته عمر تو ذهن من و اون راننده ی ون و بقیه ی سواره ها و پیاده ها میمونه .

احساس کردم چقدر مزه میده آدم یه کار متفاوت از موقعیت های مشابه انجام بده ..

انقدر این عکس العمل برام سخت بود و انقدر بهم برخورده بود که اصلا" نمیتونم با کلمات توضیح بدم ولی دلم، تو یه لحظه ی خیلی خیلی کوتاه یه چیز دیگه خواست و مغزم بی چون و چرا انجامش داد .

بیاید تمرین کنیم که به عصبانیتمون غلبه کنیم ، بیاید دست به کارهای جدید بزنیم .. سخته ، ولی شاید شیرینی نتیجه ش همه ی تلخی اولش رو از بین ببره و تبدیل به یه خاطره بشه .

دوستتون دارم و براتون لحظه هایی توام با خوشنودی از عملکردتون آرزو دارم .

در ضمن اگر این فیلم رو جایی دیدید بدونید هنرپیشه ی نقش اولش مهربانوی خودتون بوده

***********"

پینوشت اول : به دوست عزیزی که با نام یه چیزی بگم" کامنت گذاشته بود:

دوست من ، کامنتت منطقی و مورد تایید من بود ، از لطف و واقع بینیت نسبت به موضوع ممنونم، ولی نمایش کامنتت مصادف میشد با دلگیری بعضی از دوستان ، برای همین تشخیص دادم که منتشرش نکنم ولی همین جا ازت تشکر میکنم .

پینوشت دوم : یه آپارتمان یک خوابه واقع در طبقه ی چهارم آپارتمانی تک واحدی و خانوادگی ، در شرق تهران بصورت رهن و اجاره آماده ی پذیرش همسایه ست .. چون میدونم برای ساکنین آپارتمان نوع شخصیت همسایه بسیار بسیار مهمه خواهششون رو برای مطرح کردن موضوع در این پست پذیرفتم .

اگر فکر می کنید که مورد نیازتونه برام کامنت بذارید تا خبر بدم .

**********

گل های زیبای آرامش و دوستی رو با مهردخت جانم برای تک تک شما عزیزان گذاشتیم جلوی در .. موقع خداحافظی هر کدومتتون سهم خودتونو بردارید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 1:25  توسط مهربانو و مهردخت | 

دیروز نشسته بودم پشت میزاداره م و داشتم به یکی دوتا از پرونده هایی که قرار بود روشون کارکنم ، نگاه می کردم ..

ساعت تقریبا ده و بیست دقیقه رو نشون میداد ....

از اون طرف مدیر قسمت ، تلفنی بحث می کرد و صدای بلندش رو اعصابم رژه می رفت ، در واقع تو عالم خودم بودم که ناگهان همکار کنار دستیم  گفت :

- مهربانو ؟

- هوووم ؟؟

- یه هواپیما تو مهرآباد سقوط کرده ؟؟

- هااان؟؟

عینکم رو با ناراحتی درآوردم و گفتم :

- مهران ، چرت و پرت نگو .(سر جریان اینکه دوست دبیرستانم ، بیست روز بعد از امتحاای سال چهارم ، درست چند ساعت بعد از مراسم ازدواجش که اینهمه منتظرش بود،  تو اون هواپیمای حامل عروس دامادها بود و  سقوط کردند ، همه میدونند که چقدر به این موضوع حساسم .. )

- بخدا شوخی نمیکنم مهربانو ، جام جم آن لاین ، نوشته:  ساعت ده و ده دقیقه ، یه هواپیما که عازم طبس بوده ، سقوط کرده .

همه ی دیروزم خراب شد ...

یک لحطه صورت شیطون و شاد آزاده که از عشق پر ماجراش با سعید که نمیدونم از دوران دبستان یا راهنمایی تو دلشون جوونه زده بود و بالاخره خانواده ها راضی شدند بعد از امتحانا بچه ها ازدواج کنند و دست از سر یه محله بردارند ، از نظرم دور نشد .

مادر آزاده که مهمون دایمی آسایشگاه روانی شد و ...

بگذریم ..

جز طلب صبر عاجل برای بازماندگان این سانحه ی دلخراش ، هیچ کاری از دستمون بر نمیاد ، البته لعنت فرستادم به عوامل این اتفاق .

هرچند معتقدیم تا پیمانه ی عمر کسی پرنشده ، از دنیا نمیره ،ولی نمیتونم سوداگران زر و زور رو  که با بستن قرار داد های کثیف با شرکت هایی که هواپیماهای فرسوده و خارج از استانداردشون رو به ما می فروشند ، لعنت نکنم .

 همه ی این  اتفاق ها یادمون میاره که چقدر این زندگی بی ثبات و موقتیه و چقدر هر لحظه میتونه پایان عمرمون و در واقع رسالتمون تو این دنیا باشه .

اگر به زندگی با این دید نگاه کنیم که هر کدوم از ما ماموریتی از طرف ناشناختنی بر دوشمون مبنی بر پراکندن عشق و رسوندن یاری یه همه ی موجودات هستی از هرنوع نژاد و رنگی ، سنگینی میکنه  ، از لحظه لحظه های عمرمون غافل نمیشیم و روزی رو به شب نمیرسونیم ،  مگر حرکتی در جهت آسون تر کردن زندگی کسی کرده  باشیم .

*******

به وسیله یکی از دوستان خوب و نازنینم از شرایط زندگی یک مادر اطلاعاتی پیدا کردم که گمان کنم راه برای کمک بهش زیاده .

متن رو بخونید و اگر تمایل داشتید به هر نوعی که براتون مقدوره از این بندگان خدا دستگیری کنیم :

خانوم محترم و نیازمندی  هستند که از راه سنگ دوزی لباس، ماهیانه درآمدی داشتند، ولی از ابتدای سال کارگاهشون تعطیل شده و تاحالا نتونسته کار بگیره ، متاسفانه با یه دختر بچه بیکار مونده ، چند باری توسط دوستان کار تایپ بهش دادن ولی همه ش موقتی بوده ..

تو این دنیا عمویی داشته که حمایتش می کرده اما تو یه تصادف فوت شده .

خانوم مجکم و مطمئنیه که تقریبا" سی و خورده ای سن و لیسانس ادبیات داره . دخترشم سیزده چهارده ساله ست .

خلاصه اگر کسی مناسب با هنر یا تحصیلات ایشون کاری سراغ داره معرفی کنه ...

یک زن تنها تو این مملکت یا باید شغلی داشته باشه یا یه همسر و حامی تا بتونه با آرامش و امنتیت روزگار سپری کنه .

**********

مورد دیگه مربوط به دختر نیازمندیه که پاش نیاز به جراحی داره .. مطمئنم تو دایره ی دوستان بی ریای این خونه افرادی رو داریم که تو کادر پزشکی مشغولند یا آشنا دارند شاید بصورت مالی یا درمانی بتونیم کمک رسانی کنیم .

متن ایمیل رو بخونید :

یه دختر خانوم که برای عمل پاش نیاز به کمک داره هزینه ی عملش  تقریبا حدودا 10 میلیون میشه

پدرش کارگره یه شرکته. یکی از همکارای پدرش جویای این بود که من براش یه وامی جور کنم اما متاسفانه نتونستم.

 شاید بشه  یه مقدار از هزینه عملشو جور کنیم. یا شاید با معرفی یه بیمارستان یا دکتری که هزینه عملش پایین باشه یا هر طریق دیگه ای هم بشه کمک کرد.

هر اطلاعاتی که نیازه تا تایید بشه  بخواهید تا تهیه کنم.

*******

حواستون هست خونه م چه سوت و کور شده؟؟ دیگه نه کسی سر به سر کسی میذاره .. نه کسی شبونه با روروئکش ویراژی میده ، نه کسی که بیخوابی به سرش زده اینجا رو محیط شاد و امنی میدونه برای دور هم بودن و درد دل کردن .

اما هیچ چیز به اندازه ی آرامش و آسایش دوستانم مهم نیست و ملزم به  احترام هستم برای  هر تصمصمی که عزیزانم  جهت عدم حضورشون در این خانه دارند  ...

 دلم خیلی تنگ میشه ولی ...

***********

گل های باغ سلامتی و دوستی رو با مهردخت اینجا گداشتیم برای اونایی که هستند و اونایی که نیستند

پینوشت: فرنگیس عزیز از همه ی دوستان برای کامنتای دلسوزانه شون تشکر کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 23:45  توسط مهربانو و مهردخت | 

یکی از دوستان خوبمون در شرایط بحرانی قرار گرفته ، داستان زندگی و مشکلاتش رو برای من ایمیل کرد ، اما برخلاف بیشترتون که میگید من و داستان زندگیم رو خصوصی نگه دار و دوست نداریم کسی بدونه ، این خانم نازنین ، اصرار داشت که حتما موضوع رو شما هم بدونید ، هم عبرتی باشه برای کسانی که در حال تصمیم گیری هستند ، هم از همه برای حل مشکل  و مشاوره دعوت کنیم تا کمک حال ذوست عزیزمون باشیم .

داستان زندگی فرنگیس رو بخونید و کامنت بگذارید .

گل های زیبا رو با مهردخت عزیز اینجا گذاشتیم تا پیشکش وجودتون کنیم

 

من فرنگیس  هستم 37 ساله.

چهارساله که ازدواج کردم. من و همسرم عاشق همدیگه بودیم، البته همسرم قبلا یه ازدواج دیگه داشت که جدا شده بود و یک دختر هم داشت. خانواده ام به شدت مخالف این ازدواج بودن ولی با پافشاری من بالاخره رضایت دادن ضمن اینکه شوهرم طوری رفتار میکرد که بعدها خانواده عاشقش شدن و به من میگفتن هواش داشته باش این شکست خورده است تو باید واسش جبران کنی.

شوهرم یه عاشق واقعی بود یا حداقل من اینجوری فکر میکردم. روزهای خوبی رو با هم داشتیم و من براش یه دوست واقعی بودم همه جوره هواش داشتم و حتی یه شکست مالی داشت و از نظر مالی هم حمایتش میکردم.

ولی اون زن شیاد (چون فقط به فکر پول کشیدن از شوهرم بود و هزاران دسیسه سر هم میکرد) دست بردار نبود و با شماره های مختلف واسه شوهرم مزاحمت ایجاد میکرد و یا به اسم بچه پولهای آنچنانی از شوهرم میگرفت که گاهی اوقات هم بعلت بی پولی شوهرم من بهش پول میدادم و میگفتم دوست ندارم جولی بچه ت شرمنده باشی.

در عوض من از همه چیز گذشتم، مهریه پایین، نه جشن عروسی نه درخواست طلا و ریخت و پاش آنچنانی فقط یه عقد ساده داشتیم.

تمام هم و غمم این بود که شکستی رو که توی زندگی داشته جبران کنم و حتی در مقابل درخواستهای آنچنانی اون زن و بچه ش که دیگه واقعا زندگی رو بهمون سخت کرده بودن سکوت میکردم.

تا اینکه کار ایشون به قم منتقل شد (من اهواز زندگی میکنم) ناگفته نماند من دختر تحصیل کرده ای هستم با سابقه کار بالا و درخشان که بخاطر ایشون کارم و خانواده رو رها کرده و به شهر  قم رفتم.

توی این مدت متوجه شدم ایشون مسیجهای مشکوکی دریافت میکنه که در مقابل سئوالات من گفت دسیسه های اون زنه که زندگی ما رو از هم بپاشونه ولی بعدها متوجه شدم که با یک دختر شمالی و یک زن قمی در ارتباط بوده و این مسیجها از طرف اونها بوده!!!

تا اینکه اولین عید زندگی مشترکمون رو به اهواز اومدیم توی راه متوجه مکالمات مشکوکش شدم و این باعث شد که دعوامون بشه و بعد متوجه شدم طرف مکالمه اون زن پست فطرت بوده، وقتی رسیدیم اهواز من رو خونه مادرم رها کرد و رفت و گوشیش هم خاموش کرد از خانواده ش جویا شدم با تعجب گفتند مگر شما اومدید اهواز!!!

بارها تماس گرفتم تا اینکه گوشیش رو روشن کرده بود و من بطور اتفاقی متوجه صحبتهاش با اون شیاد شدم که دارن توی آبادان خوشگذرونی میکنن. اون عید رو به من و خانوادم جهنم کرد و روزگارم رو بطور واقعی سیاه کرد. به خانوادش مراجعه کردم با کمال واقحت گفتن زنش بوده و اگر نمیتونی باهاش زندگی کنی طلاق بگیر و این در حالی بود که من فقط سه ماه بود وارد زندگی مشترک شده بودم!

با اینحال از ترس اینکه زندگیم رو هم به تاراج ببرن به قم برگشتم ولی با کمال پررویی بعد از تعطیلات برگشت و افتاد به غلط کردن  و من یک تار موی تو رو به هیچکس نمیدم  و ...

ولی دیگه ذهنیت من خراب شده بود و بعد از اون همیشه جنگ و کشمکش داشتیم. ناگفته نماند که من بارها به مشاور خانواده مراجعه کردم ولی ایشون به هیچ عنوان حاضر نمیشد همراهم باشه.

بعد از یکسال و نیم کارش توی قم تمام شد و مجدداً به اهواز برگشتیم  بماند که تا وقتی خونه گرفتیم و وسایلمون اومد من خونه مادرم بودم و اون آقا اصلا وجود خارجی نداشت و مرتب درگیر رابطه نامشروعش با اون زن بود.

گاهی اوقات هم که به من سر میزد اون زن با تلفن و فحشهای رکیک بصورت مسیج تن و بدنم رو میلرزوند و تمام مشخصات خصوصی لباس های شوهرم رو که ظهر پیشش بوده میداد و باز هم دنیا رو به کاممون تیره و تار میکرد...

توی فکر طلاق بودم که متوجه شدم باردار هستم که البته این بارداری کاملا ناخواسته بود و حتی میخواستم بچه رو از بین ببرم که البته هیچ دکتری حاضر به این کار نشد.

مهربانو جان یه توضیحی در مورد خودم بدم که من دختری هستم کاملا صادق، بی ریا و ساده از یه خانواده آروم که هرگز خطا و خلافی از هیچکدوم از بچه های خانواده سر نزده.

هیچوقت دروغ و ریا توی کارم نبوده و هر چی داشتم صادقانه باهاش قسمت میکردم (من دوباره به سرکار برگشته بودم و ایشون همچنان بیکار بود) در عوض اون زن شیاد از یه خانواده به تمام معنا سطح پایین، بیسواد، بی شخصیت که از هرسه بچه خانواده همه تجربه طلاق داشتن که متاسفان همشون فساد اخلاقی داشتن و حتی شوهرم میگفت خواهر اون زن وقتی متاهل بوده با یه آقایی رابطه نامشروع داشته و پدرشون با زن عموشون و ....

وقتی باردار شدم گفتم شاید بچه مقیدش کنه و دست از این رفتارهای کثیف برداره ولی همچنان میدید م در طی روز که من خونه نیستم تمام روز رو با اون زن میگذرونه در حالی که خانواده ش هم حمایتش میکردن.

وزنم بالا رفته بود و دعواها همچنان ادامه داشت و حتی کار به کتک کاری هم کشیده شده بود جوری که یکبار شکایت کردم و دادگاه بعلت جراحات واسش دیه چند میلیونی و زندان برید که باز هم بخاطر بچه م رضایت دادم.

 توی این مدت من همش خونه مادرم بودم و اون آقا هم نیست و نابود بود دریغ از یک ریال خرجی حتی واسه مخارج و هزینه پزشکی بچه خودش!!! تا اینکه یک شب بعد از ماهها به خونه برگشت و طولی نکشید که تلفن های اون زنیکه شروع شد که من زنش هستم و این همه مدت خونه من بوده و ... باز هم دعواها شروع شد و ایشون دوباره خونه رو ترک کرد.

روزها بهمین صورت سپری شد و این وضعیت باعث شد من زودتر از موعد زایمان کنم با یه بچه یک کیلویی که دکتر گفت قول نمیدم زنده به دنیا بیاد که خدا رو شکر سالم بود ولی باید توی دستگاه نگهداری می شد.

ناگفته نماند که نیمی از مخارج بیمارستان رو خودم پرداخت کردم و بقیه هم از دیگران قرض گرفت که الان بعد از یکسال و نیم هنوز قرضها پرداخت نکرده.

واسه شناسنامه بچه هم بهانه آورد که من شناسنامه م دادم عوض کنن و هنوز آماده نیست و از این دروغها که من با پرس و جو فهمیدم تا شناسنامه پدر نباشه واسه بچه شناسنامه صادر نمیکنن بنابراین شک کردم به قسمت شناسنامه مراجعه کردم و به زور شناسنامه ایشون از بخش گرفتم و در کمال ناباوری دیدم که آقا اون زن رو دوباره عقد کرده در حالی که من پنج ماهه باردار بود.

خودتون حدس بزنید که چه حالی پیدا کردم تمام وجودم میلرزید و مشاعرم از دست داده بودم اینقدر عصبی شده بودم که بچه بی گناهم که یک روز بود از بیمارستان مرخص کرده بودم بغل زدم و بردم در خونه پدر شوهرم بچه رو بهشون دادم و گفتم حالا که کثافتکاریهای پسرتون لاپوشونی کردید خودتون هم بچه ش نگهداری کنید. 

ولی مهربانو جان هنوز یک ساعت نشده پشیمون شدم به زمین و زمان چنگ میزدم مثل مادری که جوونش از دست داده باشه ضجه میزدم که بچه م پس بده از طریق دکترم اقدام کردم بهش گفت اون بچه توی موقعیت حساسیه باید شیر مادر بخوره جونش در خطره و ... ولی مثل یه دیو قهقهه میزد و میگفت پشت گوشت ببینی بچه رو  هم ببینی.

خیلی خفتم داد اینقدر که از یادآوریش قلبم هنوز میسوزه.

توی اون مدت دخترم فتق ناف گرفت و باید عمل میشد که این کار هم بدون اطلاع من انجام شد. البته این رو هم بگم که من توی این مدت درخواست طلاق دادم و تمام کارهای دادگاه هم انجام شد و مهریه و نفقه و حکم طلاق هم دیگه داشت صادر میشد. از طرفی متوجه شدم که اون زن هم بارداره که بعدا شوهرم گفت از طریق عمل iua (اگر اشتباه نکنم) اینکار انجام شده واسه اینکه پسر بیاره واسش!!!!!!!

ولی از کرامت و بزرگی خداوند و دعاهای و ناله های من زیر درگاه خداوند این بچه هم دختر شد!!! از طرفی هم خانواده شوهرم که اون زن رو مجبور کرده بودن از بچه ی  نگهداری کنه و اون هم مسلما مجبور شده و دیگه نمیتونست زیر بار بره شوهرم رو مجبور کرد به هزار حیله متوسل بشه و با تحریک حس مادرانه من بالاخره دختر عزیزم نفسم به آغوش مادر بازگشت.

بعد از هفته ها دوباره سروکله آقا با تمام وسایل و ... گفت میخوام باهات زندگی کنم انتخاب من تو هستی بدون تو میمیرم و ... من باز هم کوتاه اومدم ولی دسیسه های اون زن شیاد تمامی نداشت و یک لحظه آرامش نداشتیم تا اینکه قرارداد خونه تمام شد و و متوجه شدم که آقا بدون اطلاع من پول پیش خونه رو گرفته و خونه رو پس داده بنابراین من هم سری وسایل زندگیم رو به خونه مامانم که توی همون آپارتمان زندگی میکنه انتقال دادم چون مطمئن بودم واسه اونا هم نقشه ای داره و از زبون اون زن شنیده بودم که قراره وسایلم رو بفروشن و زندگی خودشون نو کنن!!! وسایلی که حتی یک ریال هم بابتش پرداخت نکرده بود.

مهربانو جان سه ماه با کمبود جا و سختی توی خونه مامانم زندگی کردم قضیه دادگاه هم داشت به سرانجام میرسید که دوباره سروکله ش پیدا شد و باز هم غلط کردن و ... خوری و همون حرفا که من اون زن رو طلاق میدم و تو و دخترمون تمام زندگی من هستید (حالم از یادآوری اینهمه دروغ بهم میخوره) من باز هم خر و  خام شدم و از طرفی ایشون تمام پول پیش خونه قبلی به باد داده بنابراین دست به دامن بانکهای خصوصی از خدا بیخبر شدیم و من احمق زیر بار وام آنچنانی رفتم و به اسم خودم وام گرفتم و دوباره یه واحد تو آپارتمان مامانم اجاره کردیم (چون دخترم رو  به مامان می سپرم وقتی سرکار هستم)

پول اسباب کشی، رنگ آمیزی و هزار خرج دیگه هم خودم دادم فقط بخاطر زندگیم و بچه م که مثلا در آینده به مامانش افتخار کنه که واسه نگهداشتن این زندگی متلاشی چقدر تلاش کرده و دست تنها زندگی رو تونسته سر پا نگهداره.

از آبان پارسال دوباره زندگیمون زیر یک سقف شروع کردیم و خوشبختانه هیچ مشکلی نداشتیم نه اثری از اون زن و دسیسه هاش بود و نه دعوایی. انگار دوباره عاشق همدیگه شده بودیم واقعا عاشقانه زندگی میکردیم شوهرم توی همه کارها کمکم میکرد خیلی سربه راه شده بود هرچند دوباره کار درست و حسابی نداشت و دریغ از یک ریال یعنی توی این چهارسالی که من باهاش زندگی کردم هیچوقت چیزی به نام و شکل پول ندیدم ولی از اونجایی که آدم مادی نیستم خودم همه بار زندگی به دوش کشیدم.

قسط ها، اجاره خونه، خرج خونه و خرج شیر خشک و مایحتاج بچه مون  تماما خودم عهده دار شده بودم فقط دلم به این خوش بود که تونستم دوباره این زندگی متلاشی سرپا نگهدارم.

البته تماسهای اون زن گاه و بیگاه ادامه داشت و یا فحش بود یا درخواست پول که شوهرم هیچ اعتنایی بهش نداشت. چندماه به خوشی و خوشحالی گذروندیم و شوهرم میگفت به هیچ وجه نمیخواد این آرامش از دست بده ولی چند روز پیش متوجه شدم که ایشون توی مسنجر با خانم چت میکنه و منت کشی میکنه چون اون زن نمیذاشت بچه هاش ببینه و میخواست دوباره راهی به اون خونه پیدا کنه.

ناگفته نماند که من توی این مدت نذرهای مختلف واسش میکردم و تمام مسیر شرکت رو واسش قرآن و دعا میخوندم تا مشکلاتش حل بشه و یک کار خوب پیدا کنه که خدا رو شکر دو ماهه یک کار عالی توی یک شرکت اسم و رسم دار پیدا کرد. از اونجایی که من رمز ایمیلش داشتم تونستم چتهاش رو با اون خانم پرینت بگیرم و بهش نشون دادم و گفتم دوباره کثافتکاریهات شروع شد و افتادی دنبال اون زنیکه (بهتون بگم که اون زن نزدیک سی چهل میلیون پول از شوهرم کشید و باباش تونست با این پولهایی و پولهایی که اون یکی دختر مطلقه ش از شوهر سابقش بگیره یه چند واحده بسازه در حالی که من با پول وام تونستم دوباره خونه اجاره کنم) که با پرروی گفت اون زن رسمی منه و اونا هم بچه هامم مثل تو ودخترون .

همینطور متوجه شدم که به اونا هم کلی دروغ میگه و در واقع اینجوری میخواد دو طرف نگه داره که زهی خیال باطل. خلاصه اون روز بعد از ماهها دوباره دعوا شد و من هم کلا باهاش قهر کردم که باز منت کشی هاش شروع شد و دروغهای همیشگی منم بهش گفتم شرط من طلاق اون زنیکه بوده چون تمام زندگی مون رو اون به باد داده که کلامی جوابم نداد. تا اینکه توی این تعطیلات گذشته دو سه روزیش رو سرکار رفت ولی یک روز که بهش زنگ زدم گفتم کی میای گفت میخوام برم بچه هام ببینم.

گفتم کجا قراره ببینیشون، گفت مسلما تو خیابون که نمیشه توی این گرما گفتم ببرشون خونه پدرت چطور مهرآذین بدون من میبری (چون من بعد از اون قضایا خونه پدرش رفت و آمد نمیکنم) گفت مادرشون نمیذاره بیان اونجا (این هم یک دسیسه دیگه) منم بهش گفتم اگر پات توی اون خونه کثیف بذاری دیگه حق نداری بیای خونه من. کلی بحث کردیم و متوجه شدم نقشه ش این بوده که کم کم منو با این فضاحتی که به بار آورده وفق بده و مثل قورباغه آرام پز فلجم کنه.

الان چند روزه که ایشون تشریف بردن توی اون کثافتخونه که همه افرادش کریه و کثیفن و خشت خشت خونه شون رو با حق من و بچه م بالا بردن. هربار هم بهش زنگ زدم و داد و بیداد کردم حتی یک کلمه حرف نزده و حتی اون زن گوشی رو گرفته و فحش رکیک بهم داده که آقا هیچ کاری نکرده در مقابلش.

 به پدر شوهرمم زنگ زدم و همه چیز گفتم و ایشون بجز شرمندگی حرفی نداشت و حتی گفت مهریه ت بذار اجرا بندازش زندان تا همه راحت بشن چون ما هم از دستش به ستوه اومدیم. ایقندر توی این چند روز اشک ریختم و خودم زدم که تمام تنم کبود شده بی غیرت همه چیزم ازم گرفت.

زیباییم، غرورم، آبروم، سرمایه م که هر چی بنویسم بازم کمه.با اینکه کوچکترین فرد خانواده م ولی همیشه تمام خانواده مشورتهاشون با من بود و همه جوره سعی میکردم مشکل همه رو حل کنم اما الان خودم چنان توی مشکلم گیر کردم که واقعا به مرگ خودم راضیم.

مهربانو جان میخواستم یه کمک یا راهنمایی بهم بکنید نمیتونم با این شرایط نکبت بار کنار بیام چون اصلا در شان و شخصیت من نیست از طرفی به هر دری زدم تا بتونم زندگیم دوباره احیا کنم که حیف از اونهمه محبت و تلاشی که واسش کردم.

 تو رو خدا یه راهنمایی بهم بکنید تا بتونم به نتیجه درستی برسم. راستی یادم رفت بگم که پرونده طلاق هم بعلت پیگیری نکردن بسته شد یعنی اون همه دوندگی، هزینه و وقت هیج و به باد فنا رفت.

از اینکه وقت گذاشتید نامه م خوندید خیلی خیلی سپاسگزارم.

************

فرنگیس عزیزم ، از نظر من اون چیزی نبوده که تو اسمش رو زندگی گذاشتی و چند سال سعی کردی نگه ش داری .. ارزش و شان یک انسان مخصوصا یه خانوم بسیار بالاتر از اینه که اینهمه توهین و تحقیر نصیبش بشه .

این مرد ِنامرد در تمام طول زناشویتون بازیت داده ...اگر صد سال دیگه هم این پیوند نامبارک رو ادامه بدی هیچ اتفاق بهتری نمی افته .

از بهانه گیری های دخترت هم نترس ، این جدایی به مراتب از زندگی با این شرایط برای دخترت خیلی بهتره .

از اینکه تهدید میکنه دخترت رو ازت بگیره هم نترس ، اون شرايط نگهداري بچه رو نداره شايد يه مدتي ادا در بياره و واقعا نگهش داره ولي موقتيه، اگر طاقت بياري بهت قول ميدم كه همه چيز درست شه ..

ميدوني فرنگيس جان مهم اينه كه تو مشكلاتت رو يكي يكي نگاه كني و حل كني و در مرحله ي ابتدايي بايد از خودت بپرسي آيا اسم اين نوع زندگي ، زندگي زناشوييه ؟؟

مسلما" خير .. پس تحت هيچ شرايطي ادامه ش نده و عزمت رو جزم كن كه تمومش كني .. اصلا" به بقيه ش فكر نكن كه  دخترم چي ميشه و ...

اول جدا شو ، اصلا" هم تعهد ميدم و غلط كردم و اينا رو باور نكن . اساس شخصيت اين آقا ايراد و اشكال داره و و مناسب زندگي مشترك نه با تو ، با هيچكسي نيست .

به مسائل بعدي به وقت خودش رسيدگي ميكني .

عزيزم زودتر متاركه كن كه خيلي دير كردي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:19  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1393
هفته سوم مرداد 1393
هفته دوم مرداد 1393
هفته اوّل مرداد 1393
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته دوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
دست نوشته های عریان یک زن (دل آرا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
باور ندارم اين را كه هستم (ماه)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM