من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

عزیز دل ، تولدت مبارک

میدونم الان همچین جایی نشستی و با اون چشمای قشنگت به ما نگاه میکنی .

اینجا دیگه جای تو نبود ، باید میرفتی و اوج می گرفتی ....

قرار ما ، ساعاتی بعد در کنار خانه ی ابدی تو .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 9:48  توسط مهربانو و مهردخت | 

"س" پسر خوش چهره و دوست داشتنی بود ، هر کجا میرفت و با هر کسی نشست و برخاست می کرد ، خاطره ی خوشی از خودش بجا می گذاشت ، درواقع خنده و جوک  در شخصیتش جاری بود .

خلاصه بگم ، اگر مدتی ازش خبر نداشتی یا نمیدیدیش حتما" دلتنگش میشدی ، انگار روزگار خوشی ها ، بدون اون چیزی کم داشت .

من با وجودی که آدم بچه دوستی نیستم ، وقتی "س" بچه بود ،برای دیدنش بی تاب میشدم و در مقایسه با بچه های دیگه  دوست داشتم همه ش تو بغلم بگیرمش ..

کمی بزرگتر هم که شد ، دوست داشتم با خط فوق العاده قشنگش چیزی  بنویسه و من تماشا کنم ، یا  ازش سوالاتی بکنم و از هوش و استعداد خدادادیش غرق ذوق و شوق بشم .

دیگه زمانی رسید که همه ی هم سن و سالاش  دانشجو شدند یا ازدواج کردند ، خود من هم درگیر زندگی شلوغم بودم ، اما به واسطه ی سه تا خواهر و برادر دیگه م ، خیلی از حالش بی خبر نبودم ...

همیشه بساط مهمونی ها و مسافرت های دستجمعیشون به راه بود ، تا اینکه بچه ها خبر دادند، مدتیه  "س" با دختری نامناسب و دور از شئونات اجتماعی رفت و آمد داره و حالا تصمیم گرفته اونو  به عقد خودش دربیاره. 

وقتی می پرسیدم دور از شونات اجتماعی یعنی چه ؟ میگفتند : یعنی از نظر لباس پوشیدن ، حرف زدن ، خندیدن و کلا" هر کار دیگه ای جلف و نامناسبه ، ضمن اینکه «س» دانشجوی رشته مهندسه و «ه»دیپلمه ست ، حالا اگر رفتار خانومانه ای داشت ، مودب و موقر بود ، این اختلاف سطح سواد و خانواده و بقیه رو میشد چشم پوشی کرد ولی این دختر هیچ چیز خوشایند و امیدوار کننده ای نداره . 

با وجودی که اصلا" دخالت در این امور رو دوست ندارم ، اما با حرف های بچه ها ، بهش تلفن کردم و گفتم: چیزهایی شنیده م ، خودت بگو درسته یانه ؟

گفت : درست شنیدی ، گفتم : چرا با دختری که این مشخصات رو داره ، آشنا شدی و بدتر از اون میخوای باهاش ازدواج کنی؟

گفت : شاید بقول تو نباید آشنا میشدم ولی حالا شده ، چون این دختر از حومه ی تهرانه و اونجا دوست شدن با یه پسر رو بد میدونند و بعضی از افراد خانواده ش هم ، موضوع ما رو فهمیدن ، الان دیگه باید باهاش ازدواج کنم . نامردیه اسمش سر زبونا افتاده و من رهاش  کنم .

اون روز هر چی دلیل آوردم که موضوع ازدواج ، بحث یه عمر زندگیه ، سرنوشت یه نسله و با این دلایل جور در نمیاد ، قبول نکرد .

گفتم : نامردی وقتیه که چند سال بعد که بچه دار شدید  ، کم بیاری و بفهمی این وصلت درست نبوده ، چون نمیتونی تا ابد اینهمه تناقض رو تحمل کنی . 

خلاصه  «س» و «ه» بدون ذره ای رضایت خانواده ی «س» با هم عقد کردند...

اولین بار که من با این دختر آشنا شدم ، یه روز جمعه بود که من خونه ی پدریم دراز کشیده بودم و «س» تلفن کرد و گفت با خانومش دارن میان اونجا و از مامان خواهش کرد که  سر حرف رو باز کنند  و  « ه» رو نصیحت کنند تا دست از تقاضاهای بیش از حدش برداره و انقدر عروسی پر زرق و برق ازش نخواد ، چون اصلا توانش رو نداره ، هم دانشجوست ، هم باید خونه اجاره کنه و هم بخاطر عدم رضایت خانواده ، اصلا از حمایت اونا برخوردار نیست . 

همونطور که گفتم من خونه بابا اینا بودم ، همون موقع ها هم بود که آرمین ، مهردخت رو ازم گرفته بود و اصلا حوصله نداشتم . به مامان اینا گفتم : چیزی از حضور من نگند تا مجبور نشم بیام پیششون . 

«س»و «ه» آمدند ، من میشنیدم که هی مامان و بابا قصد دارند دختر رو به قناعت تشویق کنند و از مشکلات مالی خودشون در اول زندگی تعریف میکنند و عشقشون به هم و اینکه شونه به شونه ی هم  الان صاحب این زندگی هستند ،رو ادله میارند ،  «ه» هم با زیرکی ، همه رو سر کار گذاشته بود و میگفت: من عااااشق « س» هستم ، اما پدر و مادرم از من عروسی مفصل میخوان ، منم نمیتونم مانع بشم . 

از این دختره پیش زمینه خوبی نداشتم ، اونجا هم دیدم ، چه با زبون ، این زن و مرد مسن رو به بازی گرفته ،  بلند شدم رفتم تو اون اتاق ، یه سلام و علیکی کردم و بهش گفتم : اینا که میگی تقاضای تو نیست ؟ گفت : نه ، من هیچی نمیخوام ولی خانواده م  رضایت نمیدند .

گفتم : اتفاقا من فکر میکنم صرفا خواسته ی خودته . چون شنیدم وقتی پدرت فهمید با « س» دوست هستی ‌، نزدیک بود بکشتت و حتی داده بود دور خونه تونو پارچه سیاه زدن و گفته بود دیگه دختری بنام «ه» ندارم اما تو همه ی اینا رو پشت سر گذاشتی و راضیشون کردی !!!!

دختری با قابلیت و هوش تو که میدونی «س» چقدر پسر با ارزشیه و چقدر همسر ایده آلیه برات ، میتونه خانواده ش رو قانع کنه که انقدر تقاضا نداشته باشند و همسر تو رو که بخاطر ازدواج با تو از خیلی از امکانات خانوادگی محروم شده رو درک کنند . ...من میدونم اینا خواسته ی خودته ولی اشتباه میکنی ، اینطوری یه همسر خسته و افسرده خواهی داشت.

اون روزا گذشت ، بعد ها فهمیدم که با فوت کردن شوهر خواهر «ه» که مرد جوونی بوده کلا بحث عروسی منتفی شده ، «ه» هم در ازای عروسی که گرفته نشده ، هیچ جهیزیه ای نیاورده و «س» ، بسیار دست تنها و بی پشت و پناه ، زندگی رو ساخته .

تو این سال ها اتفاقات عجیب و غریب زیادی افتاد .. مینا و مهرداد و بردیا که با «س» رفت و آمد های اساسی داشتند ، خیلی چیزا تعریف می کردند ، اینکه «ه» چطور با بی ادبی و پرخاشگری با «س» صحبت میکنه و حتی یه بار از چیزی ناراحت بوده و جلوی همه به «س» حرف های رکیک و زننده ای گفته .

همه ی این ها به کنار تا اینکه یواش یواش تو جمع  ها ، دزد هم پیدا شد و با کنجکاوی و شک دیگران ، مچ خانوم باز شد و تقریبا همه فهمیدند که «ه» برای پوشیدن اونهمه لباس مارک دار دست به چه کارهایی میزنه . مدتی هم "ه" منشی مطب شوهر عمه ی "س" بوده . وقتی "ه" از مطب بیرون میاد و مدتی عمه ی "س" بجای منشی به مطب می رفته از همه ی بیمارا می شنیده که خدا پدرتونو بیامرزه قیمت ها رو آوردید پایین !!! عمه کنجکاو میشه که قضیه چیه ، تا متوجه شدند که "ه" خانوم به بیمارای بینوا قیمت ویزیت و سونو گرافی و کارهای دیگه رو چقدر بالاتر می گفته و همه رو به جیب خودش سرازیر می کرده .. حالا که بیمارا با قیمت های اصلی مواجه شدند ، فکر میکنند شامل تخفیف هستند!!!

بعدا" فهمیدیم که خانوم حتی مدرک دیپلم دبیرستان رو هم نداره .

یکبار هم مینا ، یه مسیج خیلی زننده و بدی رو بهم نشون داد ، با کمال تعجب دیدم که "ه" براش فرستاده بهش گفتم مینا ، " ه" با تو چنین مناسبت هایی داره ؟؟ گفت : نه آخرش رو بخون ببین برای کی فرستاده وقتی خوندم دیدم برای مردی که اول اسمش با مینا یکیه فرستاده و اشتباه ارسال شده . اونجا هر دو افسوس خوردیم که شایعاتی که در مورد انحراف اخلاقی "ه" در این زمینه هم شنیدیم درسته .. مینا گفت: چکار کنیم ؟ به " س" بگیم ؟؟ گفتم : نه .. امکان نداره یه مرد این چیزا رو ندونه ، ما فامیل هستیم ، موضوع رو باز نکن . در عجبم چرا این بچه اینهمه خفت رو می پذیره .!!

از طرفی بعلت هم رشته بودن بردیا و «ه» ، تعدادی دوست مشترک داشتند .

بالاخره «ه» منزل دوست بردیا هم یه دزدی دیگه  هم انجام داد و پای کلانتری و پلیس هم به ماجرا باز شد  و این شد که دیگه ، «س» رسما از دایره ی دوستان حذف شد و فقط بنا بر مناسبات فامیل همدیگه رو میدیدیم . چون همه معتقد بودند که محاله «س» از رفتار همسرش خبر نداشته باشه و اینکه میدونه و رهاش نمیکنه دیگه مربوط به خودشه و ما موظف نیستیم بهای ، حماقت «س» رو بدیم . 

 یکسال از طرد شدن «س» می گذشت که خبر مثل پتک بر سرمون کوبید «س»فوت کرد . 

داشتیم دیوانه میشدیم ، چرررررااااا؟

شواهد اولیه دال بر سکته ی مغزی بود ، اماهمه چیز منوط به نظر پزشک قانونی شد و بد از گذشت چیزی حدود شصت روز ، پرده های ابهام کنار رفت ..

حرف های ضد و نقیض و اطلاعاتی که همسایگان "س" در اختیار گذاشتند ، تمام اتفاقاتی که در این یکسال آخر که کسی از "س" خبر نداشته ، حتی پدر و مادرش که در یک خیابون به نزدیکی ده دقیقه پیاده تا خونه "س" فاصله داشته ، دال بر این موضوعه که مرگ "س" صرفا " یک نقشه ی کثیف قتل بوده .

من به نوبه ی خودم با علاقه ی خاصی که به این پسر نازنین داشتم ، خواستار پیگیری و قصاص عامل جنایتکار این اتفاق شوم هستم .. خدا کنه که همه چیز مشخص بشه و اون انسان نمای کثیف به سزای عملش برسه .

*******

پدرو مادر "س" در شرایط روحی نابسامانی به سر میبرند ، دست از ملامت و آزار خودشون بر نمی دارند که چرا این بچه بارها به ما پناه آورد ولی با جمله " خودت کردی ، به ما مربوط نیست" از خودمون راندیمش و حمایتش نکردیم .

این یکسال اخیر ، "س" مونده بود با یک موجود خطرناک که  مهریه ی سنگینی هم برعهده ش بوده ..."س"  از حمایت خانواده محروم ماند(چیزی که من میدونم چقدر برای جدا شدن و تصمیم گیری مهمه ) ...حتی ما هم ازش فاصله گرفتیم ، چون دیگه نمیتونستیم ، بخاطر پیوند اشتباهش ، مال و ناموس و خانواده های خودمون رو با خطر مواجه کنیم .

همه ی اینا رو برای این نوشتم که بگم : فکر نکنید با یه انتخاب غلط تو زندگی ، فوقش جدا میشید و هر کسی راه خودش رو میره .. یه شریک بد تو زندگی میتونه ، مسیر آدمو کلا" تغییر بده، حتی تا پای جون ، ممکنه مجبور به پس دادن اون انتخاب  اشتباه بشیم .پس چشم هاتونو برای انتخاب همسر باز کنید و دچار هیجانات جوونی نشید .

در ضمن اگر پدرو مادر یا خواهر و برادر کسی هستید که این اشتباه رو مرتکب شده ، دست از حمایتش برندارید . به هر حال این اتفاق افتاده ، وقتی بچه تونو از حمایت مخصوصا "عاطفی و بعضا" مالی محروم میکنید ، درواقع مجبورش می کنید که این پیوند غلط رو ادامه بده و گاهی ممکنه به قیمت از بین رفتن زندگیش تموم  بشه .

بد ترین کار تو مناسبت های خانوادگی ، لج و لج بازیخ .. با کی لج می کنید ؟؟ کسی که الان در شرایط استیصاله و راه به هیچ جا ، جز آغوش خانواده نداره ؟؟

راستی ، س مثله سیامک

********

عید فطر برای همه ی روزداران عزیز مبارک باشه ، امیدوارم تمرین انسانیتمون رو درکنار عباداتمون درست پیش برده باشیم .

گل های زیبای تابستون گرم رو با مهردخت جان به یمن قدم شما گذاشته ایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 7:25  توسط مهربانو و مهردخت | 

بعععله میگفتم ، شب اول که رسیدیم ، کیک تولد مهردخت رو ، رو نمایی کردیم و بعد از کمی تولد بازی ، تو چادر های سفید رنگمون در کنار رودخانه ی قشنگی که بین ما و سیاه چادر عشایر فاصله انداخته بود ، به خواب رفتیم .

تو عکس لباسای رافتینگمون رو هم روی بند پهن کردیم تا خشک بشن

اونشب ، خواب به همگیمون چسسسسبید ، بدن های کوفته از پارو زدن و آب بازیمون رو تو هوای سرد دامنه ی کوهرنگ ، به جای گرم و نرممون سپردیم .. دم دمای صبح که بیدار شدم دیدم همه زیر پتو ها گوله شدند و نوک دماغای یخ زده شونو از پتو بیرون گذاشتن

صبح با سرو صداو هم همه ی سلام ، صبح بخیر های شاد همسفرها بیدار شدیم و به سمت سیاه چادر اصلی رفتیم تا صبحانه ی محلی رو به بدن بزنیم

چند تا از بچه های باحال همسفر ، گفتند که شیر صبحانه رو دوشیدند و برامون نون محلی هم  پختند...

صبحانه شامل تخم مرغ آب پز ، کره و پنیر محلی ، شیر تازه دوشیده و گرم ، نان محلی ، عسل از کندوهای اطراف بود . اصلا" از خوردن این صبحانه سیر نمیشدیم این عکس نشون میده که تو سیاه چادر اصلی ، سهم صبحانه مان رو می گیریم

 بعد از صبحانه، به دیدن آبشار زیبای شیخ علیخان ، رفتیم ...

بعد از آبشار از همون مسیر طولانی اوتهمه آدم ، دنبال هم راه افتاده بودیم و داشتیم هن و هن کنان به سمت کمپ و چادرهامون برمی گشتیم که یه وانت نیسان از بغلمون رد شد .. ما باهاش بای بای کردیم ، اونم نگه داشت و گفت بپرید بالا ..

مهردخت میگفت ، یکی از آرزوهام این بوده که پشت یه وانت سوار شم و  ایستاده یه مسیری رو برم

این وانت سواری هم از اون قسمتای باحال بود که خیلی خندیدیم و خوش گذشت .

بالاخره به کمپ برگشتیم .. لیدر عزیزمون گفت ، اونور روخونه عمه لیلا و خانواده ش تو سیاه چادرشون ، منتظر ما هستند .

همه از روی چوب های لغزانی که روی روخونه ی بین چادرهای ما و چادر عشایر بود گذشتیم و خودمون رو به عمه لیلای مهربان و چادر پر از سبزی های خشک معطر و لباس های محلی که برای کرایه و عکس گرفتن بودند رسوندیم .

همه به نوبت لباس های زنونه و مردونه رو پوشیدند و عکس های یادگاری قشنگی انداختند . تو این عکس مهردخت کنار دوست مهرداد که هنوز خانومش مشغول پوشیدن بود ایستاده .

 

 

خوووب بالاخره خانوم گلش هم آماده شد

اینم یه نمونه لباس دیگه

از عمه لیلا خداحافظی کردیم و دوباره برای صرف ناهار به سیاه چادر اصلیمون (درواقع اتاق پذیرایی)برگشتیم

ناهار رو خوردیم و وسایلمون رو به اتوبوس منتقل کردیم ، ساعت یک و نیم بعد از طهر به سمت تهران حرکت کردیم .

تو مسیر برگشت خیلی خوش گذشت .. اتوبوس رو به دو قسمت مساوی تقسیم کردیم و پانتومیم بازی کردیم .

جالب اینجا بود که هر دو گروه خیلی قوی بودند ، بازی هم خیلی جدی و بامزه شده بود انقدر کلمات قلمبه سلمبه انتخاب میشد و هر دو گروه مساوی جلو می رفتند که تصمیم گرفتیم ، یکمی آروم بگیریم .. آقای راننده هم لطف کرد فیلم برف روی کاج ها رو برامون گذاشت که بعد از فیلم همه تو نقد فیلم شرکت کردند و نظرات خودشونو به بقیه منتقل کردند .

بقیه ی راه سفر با اظلاعات مفیدی که لیدر گلمون آقای میثم امامی دراختیارمون گذاشت ، سپری شد .

چیزی که از همه بیشتر تو این سفر تاکید شد و همگی تقریبا" با هم ، هم قسم شدیم که بعد از سفرمون بیش از پیش بهش دقت کنیم ،موضوع بحران آب در کشور عزیزمون بود . حرف قشنگی که زده شد این بود .

تو همه ی دوران های سی ا سی ، دولت وقت مخالفانی داشته .. پر واضحه که در عصر حاضر هم این مخالفت ها و نارضایتی ها وجود داره ، بنابراین ممکنه عده ای کوته فکر ، به گمان اینکه با صرفه جویی نکردن در مصرف آب دارند به بدنه ی دولت وقت ، ضربه میزنند ، چنین عمل احمقانه ای رو هم با شدت ادامه بدند ، و بد تر از اون به دیگران هم تبلیغ کنند .. ولی این اشتباه محضه ، چون با این رفتار ، پوست خودمون و نسل های آینده مون رو داریم می کنیم ...

لیدر ، انقدر درمورد رودهای کوچکی که به هم می پیوندند و کارون عزیزمون روتشکیل میدند ، مسیر هاشون ، اتفاق هایی که در طی سال ها براشون افتاده زیبا صحبت کرد که همگی مجذوب گفتارایشون بودیم .

از اهمیت و قداست آب در همه ی دنیا و در همه ی ادیان .. افسانه ها و حقایق زیبایی که در مورد منطقه و هر زمانی از تاریخ در مورد آب وجو داشته و داره . حتی بصورت مستند از روی سنگ نوشته ها و نقش های موجود در پاسارگاد و نقش رستم و خیلی چیزهای دیگه برامون ثابت کرد که نیاکان ما تا چه حد برای آب ارزش و اهمیت قایل بودند.

خلاصه سفر با کلی خاطره ی زیبا و فراموش نشدنی ، با رد و بدل کردن آدرس ایمیل ها و ف ی س بوق ها، قول و قرارهای بعدی برای سفر های آینده ، در همون نقطه ای که آغاز شده بود ، در ساعت یکربع به یازده شب ، پایان گرفت .

خیلی ها درمورد کیک مهردخت سوال پرسیده بودید . اولا" که براتون از پارسال تعریف کرده بودم که قنادی آریانای یزدی ، واقع در میدان هدایت آماده برای اجرای طرح ها و ایده های نو ست . وقتی سفارش میگیرند انقدر باهاتون همفکری میکنند و نظر میدند تا دست آخر یه کیک منحصر به فرد نصیبتون میشه .

وسط هفته قبل، من و مینا رفتیم اونجا و تعریف کردیم که با چه شرایطی میخوایم کیک رو ببریم و احتمالا" یخچال هم درکار نیست .

نظرشون این بود که کیک هویج بگیریم و لابه لاش از کرم وانیل استفاده کنیم و سطحش رو هم با مارمالاد زرد آلو بپوشونیم و نهایتا" جمله ی روی کیک رو هم با نوعی خمیر که تو گرما وانره بنویسند ..

درواقع تو کیک هیچ خامه ای استفاده نشده بود .

کیک رو ساعت چهار بصورت فریز شده تحویل گرفتیم و به دست لیدر رسوندیم تا مهردخت متوجه نشه .. وقتی تو اتوبوس نشستیم ، کیک بصورت بسته بندی بالای سرمون تو باکس مخصوص بار بود .. منم به شوخی تو هر پیچ می گفتم : بچه ها مااالم رفت (منظورم این بود که یه کیک آش و لاش خواهیم داشت )

اما واقعا" آخ نگفته بود و همونطوری عااالی و خوشمزه بود .

ناگفته نمونه من در مورد کیک از یه دوست قناد عزیز هم که مهارت خاصی تو این کار دارند ولی متاسفانه تو شهرستان هستند و نمیتونستیم خیلی زحمتشون بدیم ، راهنمایی گرفته بودم

اینم از ماجرای کیک تولد تاریخی مهردخت .

بازم درمور تور و مسافرت و آژانس و هر چی که سوال دارید ، درخدمتم ،بپرسید امیدوارم بتونم کمک کنم

 

راستی اینو یادم رفت بگم که ، وقتی لیدر ها اصرار می کردند که حتما لباس پوشیده بپوشید و ضد آفاب فراوون مصف کنید ، یه عده از آقایون جدی نگرفتند و با شلوارک به رافتینگ اومدند و نتیچه ش این سوختگی اساسی شد ..

من اونجا برای کباب شده ها آمپول هم میزدم

پای یکی از دوستامون رو ببینید :

************

گل های زیبای طبیعت بی نظیر ایران عزیزمون رو با مهردخت جان براتون به ارمغان گذاشتیم

متاسفانه برای محمد هیچ کاری انجام نشده ، پزشک معالجش گفته با این وضعیت ریه من نمیتونم عمل کنم .. اگر دکتری مسئولیتش رو قبول میکنه برید پیداش کنید بیاد عمل کنه ولی من حتی بارضایت شما این کار رو انجام نمیدم ...

من نمیدونم یعنی چی؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 2:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

خووووب ، سلام به روی گل دوستان نازنینم

قربون همگیتون که چراغ خونه رو روشن نگه داشتین ، اورژانس کامنت دونی رو هم با انواع طب های سنتی و مدرن و بانداژها و پانسمان های مختلف و معجون های گیاهی و شیمیایی راه انداختین و الحمدلله همدیگه رو هم شفاء دادین

تو کل سفر ، به یادتون بودم و سعی میکردم همه چیز رو به حافطه م بسپارم تا الان  که میخوام براتون تعریف کنم ، طوری بگم که بتونید حال و هوای اونجا رو حس کنید

بهتره از اول اول سفرمون براتون تعریف کنم ...

قرار بود همه ساعت بیست و یک روز پنجشنبه بیست و ششم تیرماه در میدان ونک جمع بشیم و ساعت حرکتمون هم بیست و یک و سی دقیقه بود .

از بعد از ظهر ،همه ی وسایلمون رو جمع کرده بودیم ،تاکسی سرویس اومد دنبالمون و سر وقت به میدون رسیدیم . وقتی وسایل نسبتا" مختصرمون رو از تاکسی بیرون آوردیم و حواسمون بود که چیزی جا نمونه ، مهردخت آروم صدام کرد و گفت:

مامان ، بنظرم این چند نفر توریستند و دنبال آدرس می گردند ، من کمکشون کنم؟

گفتم : آره دخترم خیلی هم خوبه .

خلاصه مهردخت با یه قدم بلند و لبخندی به چهره ازشون پرسید که کمک لازم دارند ؟

اونا هم با خوشحالی تشکر کردند و گفتند : 

دنبال یه رستوران خوب و مناسب برای شام می گردند . 

مهردخت هم گفت : به نظر من ، فود کورت جام جم انتخاب خوبیه . به تاکسی بگید همین خیابون ولی عصر رو به سمت بالا بره . 

اونا پرسیدند : اون اطراف چیزی هست که ما بشناسیم ؟ 

مهردخت هم گفت : رو به روی پارک ملت 

توریست ها با شنیدن اسم پارک ملت ، ذوق کردند و گفتند پارک قشنگیه .. به مهردخت هم گفتند تو خیلی قشنگ صحبت میکنی از کدوم کشور اومدی؟ 

مهردخت هم گفت ک من ایرانی هستم 

اونا گفتند:  آخه بار سفر دارید ، فکر کردیم شما هم توریستید .

مهردخت گفت: ما برای تعطیلات داریم میریم رافتینگ .

اونا خیلی تعجب کردند و گفتند مگه ایران رافتینگ داره ؟؟ مهردخت گفت : بعله ، داریم میریم اطراف اصفهان

که بازم ابراز احساسات کردند که اصفهان شهر بی نظیریه و خوش بحالتون .

مهردخت پرسید : شما از کجا اومدید ؟

گفتند : پرتغال .

خلاصه کلی به ما لبخند زدند و شست هاشونو به علامت اینکه سفرمون خوش بگذره حواله ی ما دادند و به من اشاره کردند که مهردخت خیلی عاااالیه و این حرفا(فکر کنم از روی شباهت فهمیده بودند مادر و دختریم ) مینا هم هول شده بود میگفت : من خاله شم

عاقا ما که از قبل میدونستیم زبان انگلیسیه مهردختمون حرررف نداره ولی جدا" فکمون خورد زمین از این لهجه ی دخترکمون و کلی خودمونو باد کردیم و دست آخر گفتم : ماااادر حلالت باشه هر چی خرجت کردم

پس با یه روحیه ی خیلی خوب و غب غب باد کرده همسفرهامونو پیدا کردیمو و رفتیم سوار اتوبوسمون شدیم . البته اکیپ خودمون تقریبا" شونزده ، هفده نفر بودیم . کل تورمون هم چهل و پنج نفره بود .

لازم به ذکره که ما آژانس مسافرتی دالاهو رو برای مسافرتامون انتخاب میکنیم . و برنامه ی سفرمون به این صورت بود :

آموزش اصول اولیه قایق سواری و Rafting در رودخانه خروشان، هیجان شنا در رودخانه، پیاده روی در طبیعت کوهرنگ و تجربه همنشینی با عشایر بختیاری در ییلاقات زردکوه، بازدید از آبشار شیخ علیخان.

اونشب همگی تو اتوبوس با هم آشنا شدیم و دیدیم که عجب همسفرهای گلی داریم ... همگی مثل خودمون بودند اهل تفریح دستجمعی ، کاملا" جنبه ی شوخی و شادی رو داشتند و موقع معرفی هرکس چیزی برای گفتن از خودش داشت . این رو خاطر نشان کنم که آژانس دالاهو نسبت به آزانس های دیگه کمی گرونه ، ولی من به دلایل شخصی ، کاملا" راضیم .

 اونشب همه ش گپ زدیم و از اطلاعات مفیدی که لیدرمون آقای میثم امامی در اختیارمون میگذاشت استفاده کردیم . تعریف آقای امامی که یکی از بهترین ها در این رشته شناخته شده ست رو زیاد شنیده بودم ولی تو این سفر فهمیدم که این یه حقیقته و صرفا" تعریف نیست .

تقریبا" هفت صبح برای صرف صبحانه  به رستورانی رسیدیم. بعد از صبحانه ، لباس های مخصوص رافتینگمون رو پوشیدیم .. قرار بود لباس ها سبک و کاملا" پوشیده باشند تا هم وقتی خیس میشیم سنگین نشیم و در ضمن از آفتاب سوختگی جلوگیری بشه . بعد از تعویض لباس ها دوباره یک ساعت به پیش رفتیم . تا بالاخره به محل رودخانه رسیدیم .

اونجا کلاه های ایمنی و جلیقه های نجات رو پوشیدیم و پاروهامونو تحویل گرفتیم ، بعد آماده ایستادیم تا اصول اولیه رافتیگ رو آموزش ببینیم .

لیدر مخصوص رافتینگ  با لهجه ی شیرین اصفهانی  برامون صحبت میکرد و هیجان ما برای شروع کار ، بیشتر میشد .

 

بعد از آموزش تقسیم و هر هشت نفر سوار یه قایق شدیم .

همون اول بهمون دستور دادند که سر شوخی رو باز کنیم و شروع کنیم همدیگه رو خیس کردن

به مدت 5 ساعت یه قایق سواری مهیج و عااالی رو تجربه کردیم .. بازوهامون از درد تیر میکشید ولی خیلی کیف میداد .. با پیچ و خم رودخونه پارو زدیم گاهی لای سنگا گیر کردیم ولی با آموزشی که دیدیم و دستوراتی که لیدر رافتینگمون میداد و اجرا می کردیم ، از مهلکه نجات پیدا میکردیم .

یه جاهایی هم اجازه داشتیم بپریم تو آب و خودمونو بسپریم به جریان تند و خروشان رودخونه .. اینجاش خیلی کیف میداد .

بین مسیر به سمتی رسیدیم که دوباره پهلو گرفتیم و اومدیم تو ساحل . بعد دور هم هندوانه خودیم و عکس انداختیم .. لیدرها با وجودی که زیر آفتاب بودند و کار هرروزشون بود ، دست از شوخی و سربه سر گذاشتن بر نمیداشتند و هرکاری میکردند تا بهمون خوش بگذره . همین جا از یه ارتفاعی بالا میرفتیم و با دور خیز می پریدیم تو رودخونه ... خیلی ها ترس داشتند و سعی میکردند اونجا با ترسشون روبه رو بشن و سقوط کنند .

بالاخره  رافتینگمون تموم شد و سلانه سلانه و خیس خیس به سمت اتوبوس راه افتادیم . اونجا همه ی خانوم ها رفتند بالا که لباس عوض کنند و بعد  آقایون . اما هرچی بیچاره ها التماس کردند که زود باشید انقدر که ما خانوما دنگ و فنگ داشتیم ، آقایون زیر آفتاب خشک شدند و با همون لباسا اومدند سوار شدند و کلی هم برامون دست گرفتند که چون خانوما میک آپ عروس داشتند ، نوبت به ما نرسید

از اینجا به سمت همون رستوارن صبحی حرکت کردیم و 45 نفر عینه گرگ گرسنه به بخت غذاهامون افتادیم

بعد از غذا دوباره شش هفت ساعت رانندگی داشتیم تا به دامنه ی کوهرنگ و محل کمپ رسیدیم . قبل از اون یه سوپر مارکت بود که برای شام شب خرید کردیم . ما تصمیم گرفتیم یه املت مشتی رو هیزم بپزیم .

چادر های سفید رنگ در دامنه ی کوهرنگ و کنار رودخانه به پا شده بود که ما زنونه مردونه ش کردیم و شش تا خانوم تو یه چادر به راحتی خوابیدیم .. انصافا" لوازم خواب بسیار تمیز بود ولی من نصف چمدونم از ملحفه و رو بالشی  پر شده بود ، البته کیسه خواب هم برای احتیاط برده بودیم . بعد از اینکه شام رو خوردیم ، من طبق نقشه ، چیزی رو بهانه کردم و مهردخت رو به سمت چادر ها بردم .. چند بار اصرار کردم لباسش رو عوض کنه و کمی هم دست به سر و کله ش بکشه ، اما با ناراحتی و غر غر قبول نکرد و با آستین بلند و جوراب و شال که به کله ش پیچیده بود خودش رو استتار کرده بود و هی نق می زد که من رو آوردی وسط جک و جونور ها ... حالا من چیکار کنم ؟ چرا نگفتی شرایط اینه و این حرفاااا . (یکی از بزرگترین ضعف های مهردخت همینه ، " وحشت از حشرااااات" ، شاید دلیل اصلی من برای این مسافرت همین بود که مهردخت از زندگی شهری فاصله بگیره و مجبور شه شرایط صحرایی رو تجربه کنه )

وقتی برگشتیم به سمت سیاه چادر اصلی که شام رو خوردیم و عمومی بود ، همه نشسته بودند و آماده بودند ، مهردخت رو تعارف کردند بالای مجلس بشینه ، طفلی مهردخت هم آویزووون و کلافه مونده بود چرا انقدر تحویلش میگیرند ... بالاخره خاله میناش با یه کیک گنده که از تهران سفارش داده بودیم و با بدبختی تا اونجا برده بودیم ، وارد شد .

قیافه ی بهت زده ی مهردخت جدا" دیدنی بود

همه ی اهالی تور بهش تبریک گفتند و حسابی خوشحالش کردند . و مهردخت پایان پانزده سالگیش رو در شرایطی بسیار متفاوت و خاطره انگیز در ذهنش ثبت کرد .

جالب اینجاست که مرتب به من می گفت مامان چرا بهم نگفتی من یه لباس خوشگل بپوشم ؟ گفتم ک برو مهردخت ، سر به سرم نذار که از بس غر زدی دیوانه شدم .

از همون موقع بود که یخش باز شد و فردا صبح دیگه کاملا با شرایط مانوس شده بود .

اونشب رو در چارد کمپ و با صدای روحنواز رودخانه ای که در چند قدمیمون جاری بود و یکی از اصلی ترین رودهایی که به کارون رو تشکیل میده به خواب رفتیم .

**********

ادامه ی سفر در پست بعد .

گل های زیبا رو با مهردخت عزیزم از دامنه های کوهرنگ برای وجود عزیزتون آوردیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:30  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1393
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته دوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم آبان 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
دست نوشته های عریان یک زن (دل آرا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM