دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

سلام دوستان عزیز و نازنین خود خودم

حال و احوال شما خوبه؟ مال ما خوبه ولی حال کامپیوترمون خیلی خرابه

عاقا ما تابستون کفشامون تو راه پاساژ پایتخت پاره شد ، البته دروغ چرا ، پیاده که نمی رفتیم با ماشینمون بودیم ، بهتره بگم لاستیکای ماشینمون سابیده شد بس که رفتیم پاساژ پایتخت ، کامپیوترمونو ردیم زیر بغل، گردنمونم کج کردیم گفتیم :"جناب مهندس این قارقارک رو برای ما راش بنداز" این ناله های پر سوز دل یک وبلاگ نویسه که فعلا" شانس اورده منزل پدری اطراق کرده و داره از لپ تاپه خواهر جانش استفاده میکنه وگرنه پس فردا که اول مهر بشه و بره خونه ش ، مهربانو میمونه و همین یه دست اسلحه ی خرابش .

خلاصه جناب مهندس پس از دریافت مقادیر قابل توجهی ، پول رایج مملکت ، قاقارک مون رو تحویل داد ..

البته چون پلیس مربوطه ی دم پاساژ،  عینه مرغ حق هر پنج دقیقه یه بار تهدید میکرد که " حرکت کن" اگر حرکت نکنی ال میکنم و بل میکنم ما به مهردخت خانوم که تشریف برده بودن داخل پاساژ پیش اقای مهندس و با تلفن با بنده هماهنگ میکردند که چی بگن و چی بخوان  ، دیگه به قسمت آنتی ویروس که رسید،  گفت: مامان من خودم نصبش میکنم ، بیام پایین ؟؟

گفتم: بیا دختر جان ، بیا که این پلیسه منو کشت ، الان دوساعت و نیمه هی اون میگه برو من دو سانت میرم جلو ، دوباره میاد میگه برو ، من باز دوسانت میام عقب .

خلاصه مهردخت اومد و قرار شد خودش آنتی ویروس رو نصب کنه .

 

حالا از تابستون به مهردخت میگم : دخترم اینو  نصب کن، این کامپیوتر می ترکه هاااا...

میگه الان کار دارم !!! چشم .

آخر سر شد اونچه نباید میشد ،  از پری شب یه چیزایی هی میاد رو صفحه و نمیذاره کار کنم .

رفتم سراغ مهردخت گفتم : دستت درد نکنه از تابستون بهت میگم بیا اینو نصب کن هی  قر میای ... اگه از این ببعد ، یه قیچی هم برات کرررردم!!!

تا دید هوا پسه اومده میگه :چشششششم همین الان عزیز دلم ... تو جون بخواه، نصب آنتی ویروس که کاری نداره .

بعدشم اومد دودقیقه بعد گفت : مامان این DVD  یه ، ولی کامپیوتر ما  CD میخوره  !!!!

خلاصه چون دارم باسختی تایپ میکنم ، این پست رو بصورت پاورقی قبول کنید تا اوضاع بهتر بشه .

**********

دیروز خونه ی مامان اینا بودیم و داشتیم فوتبال می دیدیم . من و مهردخت زود صبحانه خورده بودیم ولی مامان اینا همگی دیر .

قرار بود بریم ناهار بیرون ، ولی گفتیم" ولش کن بذار فوتبال تموم شه بعد میزنیم بیرون"

خلاصه اون بازی بود که دیدید . بنظرم بازی دیروز یکی از پر هیجان ترین بازیا بود ...

  سر اون گل سوم انقدر جیغ زدیم که حنجره مون پاره شد .

چوری که وقتی بازی تموم شد،  دیگه اونایی هم که گرسنه نبودن ، داشتن از گشنگی پس می افتادن .

 تو جواب کامنت مجید جان هم نوشتم ،نمیخوام در مورد فوتبال کشورمون بنویسم که الان اینجا جبهه موافق و مخالف درست بشه و یه عده تو فضای مجازی بیفتن به جون هم .

لطفا" متعصب نباشید ولی اگه بنظرتون حق دارم که هیچ ، و اگر هم ندارم لطفا " بدو بیراه ننویسید ، بگید  ما مخالفیم به این دلیل و دلیلتون رو بنویسید.

ببینید من میگم فوتبالیست های ما دستمزدهای افسانه ای می گیرن و رویایی زندگی میکنند ، اما برای این ورزش دل نمیسوزونند .

آخه ما که نباید تو بازی با عراق بدبخت ، فکر برد و باخت باشیم !!

ما حتما باید ببریم چون عراقی که من میشناسم ، از زمان  انقلاب و جنگ ما ، به بعد همه ش بدبختی کشیده ..

تازه بعد از جنگ با ما ، معضل اصلی یعنی جنگ داخلی و مسائل مربوط به اون گریبانشون رو  گرفت .. پس اینا خیلی داغونند بیچاره ها ، ولی کشور ما چی؟

 این دوستان هموطن فوتبالیست ، مگر چی دیگه میخوان؟؟یا چه کاری مهمتر از بازی دارن ؟

من اصلا" منظورم بازی دیروز نیست ..

ببینید خداییش ، همیشه چقدر بازی های موفق جهانی داشته ند ؟؟!!!

اقلا" هیچی که نباشه ما چند تا لژیونر داریم ولی  عرااااق هیچی ...

خلاصه که دیروز کلی شاکی شدم .

اینکه توپ گرده و بازیه برد و باخت داره و اینا رو هم میدونم ولی حرفم چیز دیگه اییه که زدم.

بگذریم ، قدرتیه خدا میخواستم بخاطر مشکل کامپیوترم کم بنویسم ها!!!

*********

 

 

 ترام بافت " قو" 25.10.93

 

تابلوی شناخت رنگ ها  28.10.93 

 

شروع کار ترافارد بر روی فیبر سایز A1

2.11.93

 گل های زیبای بهمن ماه رو با دختر عزیزم مهردخت ، تقدیم وجود نازنینتون کردیم .. برای شما بسیار ناقابل است .

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 20:48 توسط مهربانو و مهردخت|

باختیم ، حالمون خیلی بده .

برمیگردم

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 13:3 توسط مهربانو و مهردخت

برای موفق شدن تو کارش به هر آب و آتیشی میزنه ، خدا رو شکر اخلاق سالمی داره ، چون تو مشاغلی که طرف یک کارگزارخانمه ، اگر خدای نکرده اهل خلاف باشه ، میتونه خیلی به بیراهه بره.

درباره ی مژگان مینویسم ، مژگان ، خانم جوونیه که از سن کم کارش رو تو شهرستان و با بازاریابی شروع کرده و تو کارش جدیت و سماجتی داشت که آمیخته با وسواس بود .

همون موقع ها هم (درحدود ده سال قبل)  با پسری آشنا شد و بر سر سفره ی عقد نشست ..

اما عشق به کار و پیشرفت و رسیدن به یه زندگی آرمانی در کنار درآمد زیاد رهاش نمی کرد ..

وقتی مدیرش تصمیم گرفت کار رو از شهرستان به تهران منتقل کنه ، شوهرش رو که با مهاجرت به تهران ، صد در صد مخالف بود راضی که نه ، مجبور به استعفاء از کارش کرد و با بچه ای که در بطن خودش پروزش میداد راهیه تهران شدند .

با همون وضعیت از هشت صبح تا هشت شب کار کرد و با دست خالی زندگی رو ساخت ...

اگر چه این زندگی ، هنوز مطلوب خودش نیست ، ولی خیلی از همین بچه های تهران هم آرزوی زندگی با امکانات مژگان رو دارند .

تو این چند سال آخر ، همینطور که تمام وقت کار می کرد ،مدرک کارشناسیش رو گرفت و بلافاصله ارشد هم قبول شد .

حالا چند سالی میشد که تو یه  شرکت بزرگ و معتبر، بصورت واسطه، همراه شش هفت تا نیروی خودش کار میکرد و کارمزد می گرفت ولی این اواخر بر سر کارمزدها با کارگزار اصلی حرفشون شد .. مژگان طلب درصد بیشتر کرد ولی اون ها قبول نکردند ..

مژگان با نیروهاش هیچوقت مثل یه مدیر برخورد نکرد ، روابط بینشون کاملا" دوستانه بود .. اکثر دخترخانومایی که چند سال بود باهاش کار میکردند قلبا" دوستش داشتند و بیشتر کاراشونو به واسطه ی علاقه ای که به مژگان داشتند انجام می دادند .

همگی ساعت ناهارشونو درکنار هم میگذروندند و تو اون زمان دلپذیر ، از خانواده ها ، اتفاقات و حتی مسائل خصوصی صحبت می کردند .

تو این جمع ، مادر یکی از نیروهاش هم حضور داشت ، یعنی اداره ای که مژگان در اون پیمانکار بود ، کارمندی داشت بنام خانوم اسدی که با مژگان سلام و علیک وصمیمیتی داشت ...

چند سال قبل که مژگان به خانوم اسدی گفته بود من یه نیروی صادق و کاری میخوام ، خانوم اسدی به دختر بیست و یکی دوساله ی خودش که تو یه شرکت دیگه کار می کرد ، گفت بیا اداره ی خودمون و برای مژگان کار کن .

دخترش هم همین کار رو کرد و حالا چند سالی بود که یکی از نزدیک ترین نیروهای مژگان بحساب می اومد .

خلاصه با این اتفاق اخیر که مژگان با شرکت اصلی ( اداره ی خانوم اسدی) سر کارمزد ها ،در افتاد ، کارمنداش دچار مشکل شدند و بر سر دوراهی بدی گیر افتادند .

میدونید چرا؟ اداره ی خانوم اسدی به کارمندای مژگان پیشنهاد همکاری داد .. !!!

این دخترای جوون یا در آستانه ی ازدواج بودند ، یا تازه ازدواج کرده بودند ، با انواع قسط ها و بدهی های جور واجور .

سارا دختر خانوم اسدی ، کسی بود که از صمیم قلب دوست داشت مژگان رو رها نکنه و با اون از شرکت بره ( چندین بار هم بهش گفته بود من با تو میمونم )ولی وقتی جریان جدی شد ،درست همون زمانی  که احساسش داشت به عقلش پیروز میشد که با مژگان بمونه ، مادر به کمکش اومد و تکلیفش رو روشن کرد و ازش خواست که با احساسش تصمیم نگیره ..

موندن تو شرکت اصلی حقوق و مزایای قابل توجهی داشت و رفتن با مژگان آینده ی خیلی مشخصی به دنبال نداشت .

مژگان وقتی به خودش اومد دید انگار اونه باید کوله بارش رو جمع کنه و از شرکت بره و فقط یکی از نیروهاش حاضر نشد رهاش کنه .

جو بدی پیش اومد ، اون کارمندی که مژگان رو انتخاب کرده بود و مژگان در یک جبهه قرار گرفتند و سارا و بقیه در جبهه ی مخالف ، مژگان همه رو به بی معرفتی و پول دوستی متهم کرد و اونها جواب دادند زندگی های سخت امروز راهی برای انتخاب از روی عواطف نمیذاره .

مژگان گفت : من حقوق و مزایایی که درحال حاضر به شما میدادم رو قطع نمی کنم ولی سارا اینا جواب دادند: وقتی تو کارت رو از دست دادی ما راضی نمیشیم تحمیلی بر تو باشیم و تو در دوران بیکاری ملزم به پرداخت حقوق ما باشی .

خلاصه مژگان ابزار کار بچه ها رو ازشون گرفت و همه رو برد .

البته حق داشته باید همه ی وسایلی که متعلق به خودش بود رو میبرد...

از پرینتر و لپ تاپ ها گرفته،تا ماشین حساب های کوچیک .

این وسط گفته شده که حتی پاک کن ها رو از بچه ها گرفته ولی خود مژگان میگه اصلا" وسایلی تا این حد جزیی رو من نمیخریدم که حالا ببرم ..

معلوم نیست انقدر عصبانی بوده که ناخوداگاه این کار رو کرده و یادش نیست،  یا  بچه ها دچار سوء تفاهم شدند و واقعا" مژگان همچین کاری نکرده !!!

خلاصه همه چیز این وسط از بین رفت ، حرمت اون نون و نمک هایی که خورده شده بود ، اون همه صمیمیت و مشاوه ای که مژگان از خانوم اسدی ( به واسطه ی تجربه ی زیادش تو زندگی ) گرفته بود ، و ...

همه از بین رفت و مژگان به همه ی نیروهایی که با گریه ازش خداحافظی می کردند ، با تحکم و عصبانیت گفت : منو فراموش کنید ، دیگه حرفی بینمون نمونده و دوستی ما تموم شد ، از نظر من دوستی قانون و قاعده ای داره که شما رعایت نکردید ، پس دیگه اسم منو هم نیارید .

سارا  غمگینه ولی میگه اگر ما همراه مژگان میرفتیم و فرصت شغلیمونو از دست میدادیم و با معرفت بودیم ولی حالا که خواستیم فکر خودمون باشیم ، بی معرفت بودیم ؟

تو این چند سال حقوق و مزایای ما تغییر نکرد ولی مژگان خونه ی چند صد میلیونی خرید و کلی زندگیش رو از این رو به اون رو کرد ، پس همیشه سود با اون باید می بود ؟؟

 

من هیچوقت تو همچین موقعیتی نبودم ، خیلی تصمیم گیری سخته .. شما چطور؟ تو این وضعیت لای منگنه بودید؟؟ اگر تجربه دارید  چه تصمیمی  گرفتید ؟؟

*******

کار پاستل گچی روی مقوای جیر ، روز 23.10.93 شروع شده و برای شرکت در نمایشگاه اردیبهشت ماه ، انجام میشه .

اون روز مهردخت میگه این کار رو میخوام قیمت بالایی بذارم ، میگم : مهردخت جان ، فکر میکنم معلم هاتون میگن چه قیمتی باید بذاری ..

میگه : مامان تو میدونی پاستل گچی چنده؟؟

من: پ ن پ  ، توی پدرسوخته میدونی چنده !!!!

*********

دی ماه نود و سه هم داره تموم میشه ، گاهی بعد از ظهرا هوا یکمی سرد میشه ولی کلا" سرمای زمستون هنوز درکار نیست ..

امیدوارم دل هاتون گرم گرم باشه و این گلای خوش آب و رنگ رو از طرف من و مهردخت جان بپذیرید ، امیدواریم هوای خلق و خوتون هم همیشه مثل این گل ها باشه

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 1:2 توسط مهربانو و مهردخت|

رفتیم مهمونی ... مریم ، خانوم خونه حسابی زحمت کشیده و چند مدل پیش غذا و غذا و دسر درست کرده ، پذیرایی نقص نداره و همه چیز در کمال زیابیی و کدبانوگری انجام شده .

خودش و بچه ها هم آراسته ند ، روراست من هیچوقت ندیدم همسرش نامرتب باشه ، این تمیزی و مرتب بودن مسعود ، آقای خونه رو هم من بحساب دقت و مدیریت داخلی خانوم خونه میذارم . صحبت ها گل انداخته و همه دارن با هم گپ میزنند ، خان دایی مریم ،با صدایی رسا طوری که توجه بقیه هم جلب بشه گفت:

میگن مردی که همسر خوب و با سلیقه داره انگار قبل از مردنش وارد بهشت شده ... حالا حکایت این مسعود خانه ... والله که این مریم جان با اینهمه سلیقه و خانومی ، مسعود رو برده بهشت .

همه با جمله های کوتاه تاکیدی و سر تکون دادن شروع ه تایید حرف خان دایی کردن ، اما مسعود نه گذاشت نه برداشت ، گفت : عه ، دایی جان خبر از دل خون من که نداری ؟ مریم همه ی سلیقه شو نگه میداره برای همین شبا ، ما هر روز قابلمه به دست جلوی در غذای بیرون بر، گردن کج کردیم .

صدای اعتراض مریم بلند شد : مسعوووود؟؟ خجالت بکش ، تو چشمای من نگاه کن و دوباره این حرفو بزن .

هم همه بلند شد ، صدای خنده و شوخی و حرفای درهم برهم نمیذاره که کسی یه جمله ی درست و حسابی بشنوه .

با همین عبارات مهمونی هم تموم شد و صد البته کسی حرفا رو جدی نگرفت ، همه میدونند که مریم چقدر باسلیقه و کدبانوست و مسعود هم جهت لوس بازی حرفا رو زده تا مجلس رو گرم کنه .

بعد از رفتن مهمونا مسعود رفت تو اتاق خواب و دراز کشید رو تخت و مشغول چک کردن پیغام های تلفن همراهش شد .

صدای رفت و آمد مریم بین آشپزخونه و پذیرایی می اومد .. هیچ کس نمیدونست تو دل مریم چه غوغایی به پا شده ، هیچ کس نمیدونست همه ی خستگی پخت و پز و رفت و روب خونه ، به تن مریم مونده ،

مهمون هایی که هنوز به منزل نرسیده بودند و داشتند تو ماشینشون درمورد خوشمزگی غذاها صحبت می کردند، خبر نداشتند که اشک گرم آروم آروم از گوشه ی چشم مریم که میوه ها رو به یخچال برمی گردوند ، روی گونه هاش غلطیده و صدای شکستن قلبش رو هم شنیده .

لعنتی ، بالاخره کار خودش رو کرد .. فکر کرده بودم که امشب مسعود آروم گرفته و دست از مزه پرونیاش برداشته ولی درست آخر مهمونی کار خودش رو کرد ، خدایا چرا این مرد ، که اتفاقا" مرد بدی هم نیست و خیلی محسنات قابل توجه داره ، قدردانی و ارزش گذاشتن به همسر رو بلد نیست ؟

چرا وقتی خودمون تنهاییم همه چیز خوبه ، ولی تا چشمش به چهار نفر می افته ، درست همون موقع که من نیاز دارم حمایتم کنه و با افتخار درموردم صحبت کنه ، ضابعم میکنه ؟ چرا من به این موضوع عادت نکردم و هنوز هم قلبم می شکنه .

کارای مریم تموم شد .. با دلخوری به اتاق خواب رفت ، مسعود تازه تلفنش رو کنار گذاشته بود و داشت چشماش گرم خواب میشد .. مریم با تلخی روی تخت دراز کشید و پشتش رو به مسعود کرد .

-: اومدی مریم ؟

مریم با صدایی بغض آلود

-: بعله اومدم .

-: چته پس ، گریه کردی ؟

-: از خوشحالی اشک شوق می ریزم ، که جواب دست درد نکنیم رو جلوی همه دادی .

-: اااای بابا ، دوباره شروع نکن مریم ها . یه چیزی گفتیم ، بخندیم دور هم ...

این تنها جواب مسعوده ولی پر واضحه که باعث ناراحتی مریم میشه .. مریم همیشه دقت داره که مسعود ازش راضی باشه ، ولی مسعود اصلا" همچین دغدغه ای نداره .. انگار مریم کلا" باید راضی باشه .

شاید مشابه این اتفاق برای خود شما یا افراد خانواده و دوستانتون افتاده باشه .

آرمین استعداد چاق شدنش خوب بود ، هنوز مدت زیادی از ازدواجمون نگذشته بود که چند کیلو به وزنش اضافه شد .

یادمه اولین بار که خانواده ی پر جمعیت عمه ش رو خونه مون دعوت کرده بودیم و من که بیست و یک ساله بودم با شوق و ذوق فراوون تدارک مهمونی رو دیده بودم . بعد از شام ، داشتم با لبخند رضایت همه جا رو نگاه میکردم که یکی از مهمون ها گفت :

مهربانو جون تروخدا انقدر غذاهای خوشمزه درست نکن ، این آرمین ما رو به کشتن میدی هااااا .

من میگم آرمین چقدر چاق شده ، نگو مهربانوش همچین دستپختی داره .

نیشم تا بناگوش باز شده بود و تعارف تیکه پاره میکردم که ، نه والله ، به پای دستپخت شما که نمیرسه و گرسنه بودی بنظرتون اومده که آرمین نه گذاشت و نه برداشت گفت: ای بابا ، نشنیدید که یه عده از مردم از غصه چاق میشن !!!!

همه خندیدند و طبق معمول کسی جدی مگرفت ولی من تا خود گوشامم داغ شده بود ، یادم می افتاد که همیشه وسط غذا خوردن تو مهمونی هایی که تو خونه ی پدریم برگزار میشد ، بابا می گفت: من تعارف نمیکنم ، چون اگه از دسپخت مصی نخورید سر خودتون کلاه رفته .

حالا برای هر غذایی هم یه داستان داشت ، حتی اگر آبگوشت هم داشتیم میگفت : مصی شنید شما میآید پیشمون رفته با وسواس گوشت آبگوشتی خریده ، از دیشب گذاشته تو آرام پز ... اصلا" نمیدونید که ...

متاسفانه،  تحقیر و یا حتی به رخ کشیدن ضعف های یکی از همسران ، موجب خنده و سرگرمی تو مهمونی هاست مرد و زن هم نداره

مثلا" بارها دیدم که تو جمع از خانومی پرسیدن " فلان چیز چقدر قشنگه " خانوم هم جواب داده همسرم برام خریده . بلافاصله خانوم های دیگه به شوهرانشون گفتن : فلااااانی ، یاد بگیر ببین آقا برای خانومش چه کرده .!!!

با این حرف همسرشون رو تو جمع تحقیر کردند و همه ی هدایا و محبت هاش رو زیر شوال بردن یا آقایونی که زود تو جمع بلبل زبونی میکنند و میگن : خدا شانس بده ما که از خانوممون چنین چیزی ندیدیم !!!

من فقط یه نتیجه از این رفتارهای زشت  می گیرم، اینکه طرف مقابل چیزی برای عرضه و مطرح کردن خودش نداره و فکر میکنه با پروندن این جمله ها میتونه این خلاء رو پرکنه در واقع خیلی نامحسوس و زیر پوستی با شوخی شوخی ، تحقیر کردن همسرش میخواد خودش رو مهم جلوه کنه ..

اگرچه درصد زیادی از دیگران این حرف ها رو باور نمیکنند اما بعشی هاشون هم میگن : حواست بود فلانی چه دل خونی داشت ، تا فرصت پیدا کرد ، حرف دلش رو زد !!!

گاهی وقت ها انگار یادون میره که همسر یعنی هم بالین ، همراه ، شریک ، نردیک حتی نزدیک تر از پیرهن و این یعنی خود خود خودت ، هر چی متلک بپرونی ، خودت رو کوچیک کردی ، این آینه ی تمام نمای خودته که بنام همسر در زندگیته .. یه روزی رفتی دنبالش ، خواستی و قبول کردی شریک زندگی هم  باشید حالاااااا.

البته میدونید که همه ی این حرفای من زمانی معنی داره که ازدواج با انتخاب و از روی عشق اتفاق افتاده باشه ، نه یه ازدواج فرمایشی و همینجوری ..

مسلما" کسی تو ازدواجی که به دلایل مختلف غیر از عشق و عقل در کنار هم ،درگیر شده باشه ، همسرش رو خیلی هم آینه ی تمام نمای خودش نمیدونه .

*********

بیاید تجربیاتمون رو در این مورد به اشتراک بگذاریم خبر دارم خیلی از دوستان درگیر و دل شکسته ی همین موضوعند .

********

اولین ماه زمستون هم داره تموم میشه  و سوز برف و سرما رو حسابی احساس میکنیم . با مهردخت عزیزم گل های تقدیمی رو اینجا گذاشتیم، برای خود خود شما

***********

 

شما  "سندروم ویر" دارید ؟؟ مال من چهارشنبه بعد از ظهر عود کرد .

ویرم گرفت یه کیک نون و پنیر و سبزی خوردن درست کنم ، هیچکدوم از موادشم آماده نداشتم . ساعت چهارونیم از اداره اومدم بیرون رفتم آرایشگاه ، ریش سبیلارو یه صفایی دادم بعد رفتم نون تست ، سبزی خوردن ، پنیر خامه ای ، ماست پر چرب و پنیر مهمولی لبنه خریدم اومدم خونه ساعت شش و ربع بود ، ساعت هفت هم مهردخت جلوی آموزشگاه منتظرم بود که برم دنبالش به اتفاق بریم خونه ی مامان اینا

خودتون تصور کنید چطوری سبزی پاک کردم و مواد رو مخلوط کردم و از همه مهم تر گردو هام تو پوست بود 5پنج  تا گردو شکستم و این کیک درست شد فقط رو راست ساعت هفت به مهردخت تلفن کردم که من هنوز وسط خونه م خودت با سرویس بیا تا دوتایی بریم خونه مامان اینا .

مهردخت که یکربع بعد رسید خونه همه چیز آماده بود ، تو راه بهش گفتم از کیک عکس بگیر و این عکس رو هم در حالیکه سینی رو پاشه و بنده ویراژ میدادم ، گرفته

مثلا"پیش غذاست ولی خیلی آدمو می گیره و میتونه یه شام سبک و خوشمزه باشه .. پس چی فکر کردید فقط مهردخت هنرمنده و عکس کاراشو میذارم ؟؟

طرز تهیه: ماست خامه ای رو با پنیر لبنه و پنیر خامه ای مخلوط کنید .. هرقدر مقدار پنیر خامه ایش بیشتر باشه خوشمزه تره (از نظر من) سبزی خوردن رو با خورد کن خورد کنید و به پنیر ها اضافه کنید . چند تا تخم مرغ رو هم بذارید بپزه و سفت بشه (من چهارتا پختم)، تو یه کاسه زرده ی تخم مرغ ها ی پخته رو بندارید و کره ای که قبلا از یخچال دراومده و نرم شده . با پشت چنگال کره و تخم مرغ ها رو له کنید تا یه بافت نرم زرد و خوشمزه به دست بیارید.

حالا نون های تستتون رو بردارید دورشون رو ببرید چون به قسمت نرمش کار داریم اون ها رو تو ظرف مورد نظر کنارهم بچینید چهارتاش یه مربع میده

روی این چهارتا کمی سس مایونز بمالید خیلی کم ها ، میخوایم طبقه اول شل نشه .. بعد از سس مایونز ، همین مخلوط پنیرها و سبزی رو بمالید بعد روش چهار تا نون برذارید ولی تو این طبقه اون تخم هرغ و کره رو بمالید ، بعد برید طبقه ی بعدی و  دوباره پنیر و سبزی ... همینطور تا هر جا دوست دارید ادامه بدید طبقه آخر رو بعد از مالیدن پنیر و سبزی با خورده های گردو بپوشونید . کیک شما اماده ست .. دور و برش هم همین ملات رو بمالید تا دقیقا شکل کیک بشه .

راستی این کیک رو با سینه مرغ آب پز و ریش ریش شده که با خیارشور های ریز شده و ماست خامه ای یا مایونز مخلوط شده باشه درست میکنند بنام کیک مرغ . همه ش عااالیه

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 23:8 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
» پا ورقی
»
» "لای منگنه"
» " مزه پراکنی با طعم تحقیر "
» "سفیر عشق بین من و همزادم"
» "وقتی پیش بینی موقعیت ها ی خاص رو نمیکنیم "
» " تصمیم آذر ، از زبان آذر"
» یلدا و بنیامین و باز هم قضاوت ...
» "مزدک جان خوش آمدی "

Design By : Pichak