من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

تقريبا" پونزده ، شونزده سال پيش ، رضا و روشنك ، تو دانشگاه با هم آشنا شدند ... هم رشته هم نبودند ها ، فقط كلاس بعضي از واحد هاي عموميشون يكي بود ...

 يه روز محض خنده رضا، با چند تا از دوستاش شرط ميبنده كه : اگه كرايه ميني بوس دانشگاه ، تا تهران رو از اين دخترا، بگيرم چقدر بهم مي ديد ؟؟

 دوستاي رضا كه باور نمي كردند، رضا تا اين حد پررو باشه، قبول ميكنند ..

رضا هم صاف ميره جلوي روشنك و ميگه: ببخشيد خانوم ، ما چند نفركيفامونو گذاشتيم تو كوله ي يكي از دوستامون ، اونم كوله شو جا گذاشته تو ماشين يكي ديگه الان كرايه راه نداريم ، چون تو يه دانشگاه هستيم، گفتم از شما بخوام لطف كنيد كرايه ي ما رو حساب كنيد.

 با شناختي كه از روشنك دارم ، مطمئنم اول كلي قرمز شده، بعدشم يه عالمه خنديده و گفته اين چه حرفيه آقا ، اصلا" قابل نداره و كرايه ي همه شونو  حساب كرده و يه چيزي هم با اصرار بهشون داده براي ادامه ي مسير .

 رضا نميدونست كه اين شيطنت و شرط بندي رو با وفادارترين دختري كه ميشناسم ، انجام داده و ديگه رهايي از بند سادگي و عشق روشنك ممكن نيست .

 روشنك همه ي اون اتفاق رو يه دليل براي عاشق شدن ميدونست و با همه ي بدقولي ها و بي خيالي هاي رضا راه اومد ..

تا اونجايي كه رضا ديد از اين دختر ،با وفاتر براي همسري و مادرتر براي بچه هاش پيدا نمي كنه و اون هم دل در گروي مهر روشنك گذاشت.

 يادمه آخرين بار كه طبق معمول رضا زده بود زير همه چيز و دل روشنك رو بدجور شكسته بود ،اين دختر ماااه  بهم تلفن كرد ..

تو همون روزهاي بدِ بلاتكليفي و دادگاه برو بياهاي من و دقيقا" روز زن بود اون روزمي خواستند ، از طرف اداره ما رو ببرن باشگاه خدمات رفاهي و اونجا برامون جشن بگيرند ..

 بهش گفتم بيا اداره ي من .

 اومد و رفتيم ، تمام اون روز رو ما جداي از جشن تو باغ نشستيم .. روشنك اشك ريخت و من از واقعيت هاي زندگي براش گفتم .

 بهش هشدار دادم كه رضا آدم سخت و گاهي غير قابل تحمليه ..

 بدقول بودناش ، بي تفاوتيش و همين پررو بودنش كه باعث آشناييتون شد ، آدم رو كلافه ميكنه ..

 امكان نداره وقتي تو ماجرايي مقصره صد درصده، بتوني كلمه ي ببخشيد ازش بشنوي ، طوري صحبت ميكنه كه نهايتا" يه غلط كردم ميگي و بحثي كه داره ديوانه ت ميكنه رو تموم ميكني ..

وقتي عصبانيه يادش ميره كه باز هم قراره تو چشماي طرف دعواش نگاه كنه ... با همه ي اين حرفا پسر سالم و سخت كوشيه .. ميدونم براي امرار معاش و آسايش خانواده ش تلاش ميكنه و البته با بلند پروازي و امكانات خانوادگي و رشته ي تحصيليش، بلحاظ مالي، آينده ي روشني داره ، با اين وجود من هرگر چنين كسي رو نمي تونم براي همسري تحمل كنم .

همه رو گفتم آخرش روشنك گفت : ولي مهربانو ، رضا نفس منه .. من همه رو تحمل ميكنم .

گفتم : تا آخرررش بايد بايستي ها .. اگه وسط راه كم بياري نميشه ها ...

گفت و قبول كرد .

 انصافا" همه ي اون چيزهايي كه گفت و گفتم اتفاق افتاد .

 هم روشنك همه رو طاقت آورده ، هم رضا مثل تراكتور كار ميكنه ، همسر و فرزندش رو دوست داره و مرد سالميه .

 امااااااااااااااا تو اين چند سال من شاهد قناعت و صبوري هاي روشنك بودم .. رضا هميشه سنگ هاي بزرگ برداشته و با همون روحيه ي ريسك پذيرش همه ي بحران ها رو پشت سر گذاشته .

 روشنك واقعا" زن خونه ست . خونه ش هميشه برق ميزنه ، هيچ تفريحي رو حتي درحد يه پارك و سينما رفتن بدون رضا ، باخانواده ي رضا كه همه دوستش دارند و رابطه ي بسيار صميمانه اي بينشون برقراره يا خانوده ي خودش ، به خودش روا نداره .

 از اون مدل زناييه كه وقتي رضا مياد خونه ، با يه حوله پشت در حمام مي ايسته و قربون صدقه ي رضا ميره تا بياد بيرون .

 وقتي هم كه رضا خونه ست بجز اينكه رو مبل راحت جلوي تي وي لم بده و برنامه ي مورد علاقه ش رو ببينه و روشنك يا ماساژش بده يا پشتش رو دست بكشه هيچ كاري نميكنه .

در غير اين صورت روشنك داره يه جايي تو آشپزخونه رو دستمال ميكشه يا براي دخترشون كتاب ميخونه و ...

رضا هم غر ميزنه كه بيا بشين پيش من و كنار من باش

 " البته هم دلش براي روشنك تنگ شده، هم دوست داره همچنان روشنك ناز و نوازشش كنه "

الان يك هفته اي ميشه كه آسمون چشماي روشنك، ابريه .

رضا خيلي شيك و راحت اومده بهش گفته چند روز ديگه ميخوام با چند تا از دوستام برم سفر خارج ،  خيلي خسته م به استراحت و تمدد اعصاب نياز دارم .

 روشنك شاخ درآورده ميگه : مگه من پامو انداختم رو پام و استراحت كردم ؟ اصلا" هزينه سفر چي ميشه ؟

رضا ميگه: دوستام هزينه رو حساب ميكنند ، من هم درعوضش يه پروژه ي بزرگ بهشون معرفي كردم .

 مهردخت ميگه : مامان جان، روشنك چرا ناراحته مگه به سلامت اخلاق رضا ايمان نداره ؟

 ميگم چرا اصلا" بحث سلامت اخلاق نيست ، متاسفانه گاهي تو زندگي فداكاري هايي مي كنيم كه  ايجاد توقع ميشه .

 پارسال خواهر روشنك كه خارج از ايران زندگي ميكنه همه شون رو مهمون كرد خونه ش اتفاقا" همه ي خانواده ي روشنك هم رفتند بجز خودش .

 دليلش هم اين بود كه چون رضا بلحاظ ترافيك كاري نميتونه با ما بياد ، منم بدون اون نميرم ..

 خود من چقدر بهش گفتم : روشنك جان بيا حالا كه موقعيت شده برو هم خواهر جان رو ميبيني هم يه استراحتي كردي ، ولي گوش نداد ..

 حالا خيلي براش سنگينه رضا همچين تصميمي گرفته .. گو اينكه منم به تفريحات خانوادگي اعتقاد دارم و دوست ندارم خانوم يا آقاي متاهل ، تفريحات مجردي داشته باشند ، اما همون پارسال به روشنك گفتم ، اگر همسرت در موقعيت مشابه تو بود ، هرگز مثل تو رفتار نميكرد  ،خودش هم داره بهت اصرار ميكنه كه برو خواهرت روببين  چرا تو اين رو از خودت دريغ ميكني؟؟اما گوش نكرد .

 ما تو زندگي از همسران خود توقعاتي داريم ولي خيلي هاش برآورده نميشه ،مثلا" اكثر مردان ايراني متاسفانه از ابراز احساسات لفظي خود داري ميكنند ، حالا اگر تو زني باشي كه هميشه ورد زبونت ابراز عشق و عاشقي نسبت به شريك عاطفيته ، خوب خيلي جاها كم مياري و اذيت ميشي ..

بهت برمي خوره وحتما" دلت ميشكنه .

 يكي از دوستان من به شدت اهل تفريح بيرون از منزله ، يعني سر و تهش رو كه ميزني، تنها يا با پسرش رفته جاده فشم يا لواسان، يه شام ميخوره و بر مي گرده ..

تقريبا" بيست و پنج سالي هست كه ازدواج كرده .

 بهش گفتم : تو چقدر عجيب و خاصي!!! ..

گفت: من عاااشق شوهرم بودم و هستم ...

 تا همين چند سال پيش ، از اين آدمايي بودم كه همه ش مثل پروانه دور شوهر و بچه هام مي گشتم اما همسرم اصلا" اهل تفريح نيست .. از بيرون رفتن منزجره اگه يه وقت هم رستوران بيرون بريم ، هنوز غذا تو گلومون مونده ميگه بريم خونه ..

 يا جاهاي خيلي خلوت و سوت و كور رو انتخاب ميكنه .

 اصلا" براي من هديه نميخره يا اگر مريض باشم در طول روز بهم زنگ نميزنه احوال پرسي كنه . يه روزي به خودم اومدم كه داشت زندگيم بهم مي خورد ..

 من برعكس اون  و از نظر عاطفي آسيب ديده و ازش بدم اومده بود .

يه روز، نشستم ياد ماجراي عشق و عاشقيمون افتادم و اينكه هنوزم چقدر جونم به جونش بسته ست .

. قبول كردم كه اين تفاوت ها درساختار شخصيتمون هست .. بعد يواش يواش تغيير رفتار دادم .

 اگه دلم خواست برم بيرون، خودم رفتم ، ديگه معطل و وابسته ش نموندم .

 اوايل براي اون هم سخت بود ، چون بعد از ساعت كار ميديد من نرفتم خونه ، زنگ ميزد كه كجايي ؟

 منم هميشه با صداقت كامل، هرجا كه بودم رو گفتم .

 اعتراض كرد،  بهش گفتم : همينه كه هست،  يا همراهيم كن يا بذار راحت باشم ، چون دارم ازت متنفر ميشم .

 اگه حالش بد بود يه بار احوالش رو پرسيدم . گاهي كه اومدم خونه و اون قبل از من رسيده بود بهش گفتم يه چاي برام بريز خسته م .

 همه ي توقعاتم رو يا گفتم و ازش خواستم و اجرا كرد يا به تنهايي خودم براي خودم انجام دادم .

بعد از صحبت هاش ،  ديدم خيلي روش خوبيه ..

 حداقل اون احساس خشم مخربش رو التيام داده ...

 ولي واقعيت اينه كه هم بايد طرف آدم خودخواه و پر توقع نباشه يعني وقتي ديد خودش نياز هاي همسرش رو برآورده نميكنه اجازه بده اون به روش سالم و دلخواه خودش ، نيازهاش رو برطرف كنه ، يا خودش رو تغيير بده و به تمايلات شريكش بهاء بده و خوددش اقدام كنه ..

 هم بايد در خودِ آدم توانايي خوددرماني وجود داشته باشه ..

 مثلا" من در شرايط اين دوستم ، نمي تونم خودم رو ببرم گردش ، يا تغيير رفتار بدم و ديگه به همسرم زنگ نزنم چون اون نميزنه يا براي خودم هديه بخرم و همون لذتي رو ببرم كه انگار اون هديه داده .

 ولي اگر كسي بتونه به اين توانايي برسه ، خيلي زندگي زناشويي و رابطه ش رو نجات داده .

 ديشب براي روشنك يه قصه گفتم :

 چند سال قبل ، دوتا دوست كه سطح زندگي متوسطي داشتند ، تصميم مي گيرند همسر و فرزندانشون رو بذارند و براي كار به يه كشور ديگه برن تا زندگيشونو سروسامون بدن " فرض كنيد چند سال قبل كه خيلي ها رفتند ژاپن و پولاي حسابي آوردن، بوده"

 اين دوتا مرد ، سخت كار كردند و پول هاي قابل توجهي براي همسرانشون فرستادند ، اما اين دوتا زن ، دو رفتار و روش كاملا" متفاوت داشتند .

. يكي ، خونه ي مستاجري رو پس داد و يه خونه ي خوب خريد .. همه ي وسايل رو نو  و از بهترين مارك تهيه كرد ..

به رخت و لباس بچه ها توجه كرد و مدرسه هاي خوب و امكانات عالي دراختيارشون گذاشت .

نزديك برگشتن همسر ، براش يه اتومبيل شيك خريد و گذاشت توپاركينگ خونه .

از هرجور فداكاري و تلاشي مضايقه نكرد ، خودش خسته و فرسوده شد و چشم به در دوخت تا بعد از چند سال همسر عزيزش رو دوباره در كنار داشته باشه

اما زن دوم بي خيال پول و فداكاري ....

 تا تونست تو اين چند سال به خودش رسيد . از ماساژ و مانيكور و پديكور گرفته تا نوكر و كلفت گرفتن و دست به سياه و سفيد نزدن .

 گواهي نامه رانندگي گرفت ، رفت يه دانشگاه پر هزينه و درس خوند . دو سه تا عمل زيبايي هم كرد .

وقتي شوهرش از سفر برگشت آه از نهادش براومد كه اي داد و بيداد ، من چطور تو لعبت افسانه اي رو تنها گذاشتم ؟

 حيف از اين سالها كه بدون تو گذشت .. همه چيم فداي يه تار موت ...

 با پول هاي باقيمانده بايد به سر و سامون دادن  خونه و زندگي برسم ..

 خودش خونه و و سايل رو درست كرد و درخدمت ملكه ي زيباش بود .

 اما مرد اول يه نگاه به دور و برش كرد ديد همه چيز تو زندگي عالي و بروفق مراده . اما زني داره كه هر جاش يه عيب و ايرادي داره ، مدام دست و پا و كمردرد داره ، آرتروز گرفته و نميتونه به خيلي از وظايف مورد توقع همسر رسيدگي كنه .

 مدتي تحمل كرد بعد با كمال بي انصافي به اين نتيجه رسيد كه چند سال زحمت كشيده و خودش رو از زندگي محروم كرده الان ديگه خيلي به خودش طلمه اگر دركنار يه زن شكسته و خمود روزگار بگذرونه .. پس بهش گفت :

همه ي " حق و حقوقت" رو ميدم و ازت جدا ميشم چون قصد ازدواج مجدد دارم . دقت كن همه ي حق و حقوق ...

 ديدي چقدر منصف بود؟؟

 حالا روشنك عزيز من . حواست رو جمع كن براي كسي تب كن كه برات بميره ..

 من خيلي متاسفم كه از نظر عاطفي اونطور كه بايد تامين نميشي ، ولي ادامه ي رفتارت بجز اينكه تو رو خسته و فرتوت و انباشته از حسرت كنه چيزي برات به ارمغان نمياره .

 به اندازه همسر باش و به اندازه مادر .

خودت رو دوست داشته باش ..

من ميبينم هيچوقت دست از سرويس دهي به شوهر و بچه ت برنميداري .

 بارها رضا تو دعواها بهت توهين كرده و غير منصفانه حرف زده ولي تو حتي يه ذره هم رفتارت عوض نشده ..

دوباره همون روشنك خنده رو و آماده به خدمت ..

 خوب عزيز من ، تو اصلا" اجازه نميدي رضا ببينتت .. نميذاري رضا فرق بودن و نبودن عاطفي تو رو حس كنه .

 هميشه در دسترسي .. بايد بارفتار خودت بهش بفهموني كه اجازه نداره هر جور كه خواست باهات رفتار كنه .

 درمقابل توهين و بي انصافي ، مقابله كن .. نشون بده از اين شرايط آزرده اي و اگر ميخواد از لطف و محبت تو برخوردار باشه بايد در خور مهر و شخصيت تو رفتار كنه . روشنك عميق تو فكر رفت و به نشونه ي تاييد سرش رو تكون داد ولي اينكه چقدر بتونه تو مديريت رفتار هاي خودش و رضا موفق باشه رو نميدونم .

 *******

 براي دوام روابطتتون دلشوره داشته باشيد .. هيچوقت فكر نكنيد كسي تا ابد مخلص و چاكر شما خواهد موند ..

هر كسي ظرفيتي داره ممكنه ظرف من خيلي گنجايش داشته باشه ولي وقتي پر شد ، ديگه سرريز ميكنه و ديگه هيچ چيز نميتونه جلوي ريزشش رو بگيره ..

 زندگي زناشوييه منو ياد بياريد و عبرت بگيريد .

*********

با مهردخت عزيزم اينجا رو پر از گل هاي مهر و عاطفه كرديم .. پسشكش وجود عزيزتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 3:20  توسط مهربانو و مهردخت | 

خدا رو شكر نگين جونمون برگشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:52  توسط مهربانو و مهردخت | 

حتی اگر خواننده ی زیر ده سال هم داشته باشیم ، بعید میدونم از دنیای رنگارنگ و خیال انگیز والت دیزنی خبر نداشته باشه ...

صد البته دخترا بیشتر درگیر این ماجراها میشن تا پسرها ، ولی حتی  پسر هم که باشی ، وقتی میبنی یه شاهزاده ی زیبا ،برای انتخاب زیباترین دختر شهر به همسری خود ، ضیافتی برپا میکنه و در اولین لحظات شروع جشن ، دختری بی اندازه زیبا ، خیره به چشمانش از راه می رسه و بی اختیار به سمت هم میروند و تمام شب رو با هم میرقصند و ...

ناخوداگاه خودش رو در قالب شاهزاده  با همه ی مخلفات زندگیش میبینه ...

خداییش کدوم دختر دوست نداره بجای اینا باشه

این خیال پردازی ها خیلی شیرینه ولی تاثیرات منفی هم بر ذهن بچه ها میذاره .علاوه بر بیداری جنسی ،  وقتی بچه ها تو ذهنشون حک میشه که یه دختر فقیر، میتونه با دیدن یه شاهزاده در کنار رود خونه و یا با صدای آوازی توی جنگل ، نیمه ی گمشده ی خودشو پیدا میکنه و میره هفت شبانه روز براشون جشن ازدواج می گیرند و اون دختر نبدیل به ملکه ی کشور میشه و سالهای سال با هم خوشبخت و سعادتمند زندگی میکنند ، این الگو برداری صورت می گیره که عشق در نگاه اول جواب میده و میشه ندیده و نشناخته و فقط با یه صورت و اندام زیبا مهمترین انتخاب زندگیت رو انجام بدی و اتفاقا همه چیز هم به خوبی پیش بره ...

اما انگار حتی روانشناسای همون فرهنگ هم ؛ به این نتیجه رسیدند که جا انداختن این الگو کار درستی نیست و در دراز مدت به سلامت خانواده و افزایش آمار طلاق کمک کرده .

حالا مدتیه که دارم انیمیشن هایی با مفهوم پربارتر می بینم و از اینکه فرهنگ بچه ها رو به واقعیت پذیری عادت میدند خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که بالاخره به این موضوع مهم پرداخته شد .

چند شب پیش فیلم زیبای ملفیسنت رو همراه مهردخت دیدیم .

این فیلم براساس داستان رمانتیک و قدیمی زیبای خفته ساخته شده . برای توضیح جریان ملفیسنت ابتدا  به داستان زیبای خفته اشاره می کنم.

انیمیشن زیبای خفته اولین بار  توسط شرکت والت دیسنی در سال 1959 ساخته شد.

داستان از جایی شروع میشه که شاهزاده ی مهربان و ملکه ی سرزمین زیبایی ، بعد از سالها صاحب فرزند دختری میشن، بعد درجشن نام گذاری دخترشون همه ی پریان اون سرزمین رو دعوت میکنند که هر کدوم برای بچه شون دعای خیر کنند ..

پریای مهربون یکی یکی جلو میان و هرکدوم نعمتی رو از نعمت های خدا برای دختر زیبا آرزو می کنند . ناگهان باد سردی در قصر وزیدن می گیره و صدای قهقه های ترسناک یک زن فضا رو پر میکنه .

پری سیاهپوشی  بنام ملفیسنت ، با یک کلاغ بر شونه ش وارد میشه و از شاه گله میکنه که چرا دعوتش نکرده .. شاه با ناراحتی فریاد میزنه که از من و خانواده م دور شو ولی ملفیسنت میگه منم برای دخترتون آرزویی دارم .

و بعد با حرص و بدجنسی خاصی آرزو میکنه که دختر درشب تولد شونزده سالگیش انگشتش رو با سوزن یه دوک نخ ریسی مجروح کنه و به خواب ابدی فرو بره و تنها درصورتی بیدار بشه که یه عاشق واقعی بوسه ای رو با نهایت احساسش به لبای دختر بنشونه .

ملفیسنت باز هم خنده های عصبی میکنه و قصر رو ترک میکنه . شاه به سه تا پری ماموریت میده که دخترشونو ببره تو دل جنگل،  بزرگ کنه و در شب تولد وقتی از زمان طلسم گذشت به قصر برگردند .

سالها میگذره و پری بدجنس ، دختر رو پیدا میکنه ....

درست در روز تولدش تو جنگل قدم میزده و آواز میخونده که شاهزاده ای سوار بر اسب سپید صداشو می شنوه اونها عاشق  و با قول و قرار هایی از هم جدا میشن  .. وقتی دختر پیش پریان محافطش برمی گرده تعریف میکنه که با یه پسر آشنا شده ، پری ها ، با ناراحتی میگن اما اون یه غریبه بود و دخترک با اطمینان میگه نه من همیشه اونو تو خواب می دیدم .

در غروب همون روز سه تا پری دختر رو به قصر برمی گردونند اما در یک لحظه بالاخره انگشت شاهزاده خانوم با یه سوزن نخ ریسی زخمی میشه و به خواب ابدی فرو میره .

پسر پادشاه که صبح اون روز با دختر آشنا شده بوده به هر آب و آتیشی میزنه تا خودشو به قصر برسونه و بعد از رسیدن و پیدا کردن محبوبه ش بوسه ای عاشقانه و از ته دل بر لبهای دخترک میزنه و طلسم باطل میشه . همه شاد و خوشبخت میشند و ملفیسنت بدجنس مثل دود غلیظی به هوا میره و نابود میشه .

این همون داستان اولیه و قدیمی بود که مطمئنم همه ی بچه ها بعد از دیدنش تا مدتی درگیر این قصه بودند و خودشونو میدیدند که یا خوابند و شاهزاده ای زیبا برای بوسیدنشون میاد و یا خودشون شاهزاده ند و دارن میرن تا بوسه ی مورد نظر رو به لب دختر زیبای سرزمین پری ها بزنند .

حالا کمپانی هوشمند و کم نظیر والت دیسنی سالهای سال،  بعد از ساخت زیبای خفته ، فیلم بسیار زیبایی با بازی آنجلینا جولی در نقش ملفیسنت در 2014 با همین نام ساخته و روانه ی پرده های جادویی سینما کرده

پیشنهاد میکنم اگر برای دیدن این فیلم اقدام می کنید بقیه ی پست رو نخونید ، هرچند که انقدر بازی ها و جلوه های ویژه زیبا هستند که اگر شرح کامل داستان رو هم بدونید هیچ لطمه ای به هیجان دیدنش وارد نمیشه ولی خود دانید ..

من میخوام داستان این فیلم رو تعریف کنم و با زیبای خفته مقایسه ش کنم ، " نگی نگفتی"

فیلم از اونجایی شروع میشه که دوتا سرزمین زیبا در کنار هم بودند که یکیش توسط پادشاهی مغرور که همیشه میل به کشور گشایی داشت ، و دیگری توسط پریان مهربون و زیبا اداره میشد .

راوی داستان تاکید داره که در سرزمین پریان همه به هم اعتماد داشتند و کشورشون براساس محبت و اعتماد موجودات اداره میشد پس هیچ پادشاهی برای حکومت نیاز نبود .

فقط دختر زیبایی که از همه ی پریان ، بالهای بزرگتری داشت ، راهنما و بزرگ سرزمین شناخته شده  و همه از محبت و راهنماییش بهره مند بودند اسم این پری زیبا ملفیسنت بود .

یه روز پسر بچه ای فقیر ،  از کشور همسایه، به سرزمین پریان میاد و از نهر آب جواهر میدزده .. ملفیسنت با خبر میشه و به پسر میگه جواهرات ته رود مثل همه ی امکانات دیگه ی این سرزمین برای همه ی موجوداته و کسی حق برداشتن و دزدی نداره .. پسر بچه و پری با هم دوست میشند و به رسم دوستی دست همدیگه رو می فشرند ،با فشردن دست ، پری آزرده میشه و دستش خون میاد .. پسر می پرسه چرا این اتفاق افتاد و پری جواب میده ، تو انگشت تو حلقه ی فلزی بود و بدن ما با فلز میسوزه .. پسر همونجا حلقه رو درمیاره و به جای دوری پرتاب میکنه . پری از این حرکت خوشش میاد . فکر میکنه کسی که بخاطر آسایش دوستش از تنها شیء باارزشش می گذره ، قابل اعتماده و ارزش دوستی داره .

سالها از این موضوع میگذره و درشب شانزده سالگی ملفیسنت ، بوسه ای با همه ی وجود به پسر میده و بهش میگه تو یه روزی اومدی از سرزمین من جواهر بدزدی ولی امروز بزرگترین سرمایه ی زندگیم یعنی قلب و احساسم رو به تو تقدیم کردم ..

بالاخره پادشاه همسایه ، هوس تصرف سرزمین پریان به سرش میزنه وقتی برای کشور گشایی حمله میکنه ، ملفیسنت با بالهای بزرگ و نیرومندش شکستش میده و میگه تا من حافط این سرزمینم تو دستت به این خاک نمی رسه .

پادشاه شرط میذاره که هر کسی پری زیبا رو شکست بده ، من دخترم رو و پادشاهی کشور رو بهش پیشکش میکنم .

پسر حریص و خائن پیش پری عاشق بر می گرده و با تکرار قصه ی عشقشون ، پری رو فریب میده و بهش داروی خواب آور میخورونه .. پری به خواب میره و پسر بالهای بزرگ و زیبای اونو  با یه رنجیر فلزی قطع میکنه و به عنوان هدیه پیش پادشاه می بره ..

ضجه های ملفیسنت بعد از اینکه از خواب بیدار میشه از درد دیدن خیانت ، نه از دست دادن بالهاش همه ی جنگل رو پر میکنه .. روزهای زیادی به گریه و زاری برای احساش و جای دردناک بالهاش میگذره .

جشن ازدواج عاشق خائن با دختر پادشاه و بعد از اون تاجگداریش و تصرف سرزمین پریان برگزار میشه و پسر به خواسته های دنیویش میرسه .

وقتی ملفیسنت غمگین و دلشکسته تو جنگل قدم میزنه میبینه سربازای پادشاه کلاغی رو به دام انداختند ، دلش میسوزه و با جادویی کلاغ بدبخت رو نجات میده . کلاغ برای تشکر درخدمت پری درمیاد و بهش میگه من حاضرم برای تو هر کاری انجام بدم .

ملفیسنت میگه من بالهام رو از دست دادم تو بعد از این بجای من پرواز کن و برام خبر بیار .

بالاخره یه روز کلاغ میگه شاه و ملکه دختر دار شدند و امروز جشن نامگزاریه ..

از اینجا داستان عینه نسخه ی اصلی میشه . پری دلشکسته و غمگین با صدای قهقهه های ترسناکش و کلاغی روی شونه ش ،  وارد قصر میشه و دختر شیرین و کوچولو رو طلسم میکنه .

کلاغ بعدا" بهش میگه اگه تو میخواستی انتقام بگیری چرا یه راه برای باطل شدن طلسم گذاشتی و اون اینه که با بوسه ی یه عاشق واقعی همه چیز به حالت عادی برگرده؟

پری زیبا با چشمانی غمگین به کلاغ میگه ، هرگز طلسم باطل نمیشه چون هیچ عشق واقعی وجود نداره .

باز داستان جلو میره .. دختر پادشاه همراه پری های محافظ تو جنگل و در دوقدمی پری دلشکسته بزرگ میشده .

ملفیسنت برای ترسوندن و اذیت دختر دست به شکلک درآوردن میزنه ولی چون ذاتا" مهربون بوده بچه همیشه به روش میخندیده و نهایتا " پری غمگین هم خنده ش می گرفته .. سالها میگذره و محبت عمیقی بین دختر و پری شکل می گیره و اغلب اوقات رو با هم می گذروندند .

معمولا" پری برای کلاغ درد دل میکرده که چقدر از اون آرزوی بد ، پشیمونه و دنبال یه راهی برای باطل کردن طلسمه . بالاخره شاهزاده سوار براسب سفید از راه میرسه و تو جنگل با دختر پادشاه خوش و بش ساده ای میکنند .

وقتی آرورا برای پری از دیدن پسر تعریف میکنه پری از شدت ناراحتیش به دخترک میگه که من تو رو نفرین کردم اما دلیلش رو نمیگه .. دختر که از شنیدن ماجرا ناراحت شده بود از پیش پری فرار میکنه .

زمان موعود از راه میرسه و سه تا پری محافط ، آرورا رو برای بردن به قصر همراهی می کنند .

با همه ی تلاشهای پری غمگین برای جلوگیری از اون اتفاق  ، انگشت آرورا با سوزن زخمی میشه و دختر به خواب عمیق فرو میره .

کلاغ و پری برای رسیدن پسر پدشاه به قصر و بوسیدن آرورا تلاش میکنند ولی وقتی پسر بوسه ای اجباری به لب دختر می نشونه و طلسم باطل نمیشه با تعجب ازش می پرسند مگه تو عاشق نیستی؟؟ پسر به سادگی میگه این زیبا ترین دختریه که دیدم ولی ما امروز صبح با هم آشنا شدیم و این برای پیدا کردن احساس عاشقی خیلی کمه ، ما هیچ شناختی از هم نداریم !!!

وقتی ملفیسنت ناامیدانه و گریان بالای سر آرورا از پشیمونی حرف میزده و قسم میخورده که برای خوشبختی و زنده شدن دختر همه ی تلاشش رو میکنه ، بوسه ای از سر مهر و عشق واقعی به پیشونی آرورا میکنه و درست در همین لحظه ست که دختر زیبا چشماشو با خوشحالی باز میکنه و از از پری دلشکسته میخواد تا اونو به جنگل و پیش خودش برگردونه .

پادشاه خبیث از دیدن ملفیسنت تو قصر خودش عصبانی میشه و سعی در نابودی پری داره .. آرورا که فهمیده همه ی این سالها چه پدر خیاننکار و کثیفی داشته ، بالهای ملفیسنت رو که در  شیشه ای زندانی بودند ، آزاد میکنه . بالها پرواز می کنند و به پشت صاحبشون می شینند ..

پری زیبا و دختر پادشاه با کمک هم پدر رو شکست میدند و دوباره سرزمین به همون صاحبان اصلیش یعنی پریان میرسه .. و هیچ قانون و حکمی بجز دوستی و اعتماد توش اجرا نمیشه .

*********

این فیلم به سادگی و زیبایی هر چه تمام آموزش میده که عشق درنگاه اول برای زیربنای یک زندگی مشترک ، کافی نیست .. میشه با زیباترین موجود زندگی آشنا بشیم اما تنها از راه شناخته که عشق واقعی محقق میشه .

عمیق ترین عشق ، صرفا " با جنس مخالف تجربه نمیشه ، بلکه محبت خالصانه ی یک مادر یا مادرخوانده میتونه بهترین محافط زندگی باشه .

خیانتکاران نهایتا" بازنده ی میدان هستند و همیشه در همین دنیا، جزای اشتباهات و ظلم خودمونو خواهیم دید .

و در آخر انتقام هیچ تجربه ی خوشایندی نیست .

راستی یه انیمیشن زیبای دیگه هم چند وقت پیش با همین مضمون دیدیم " فروزن " در مورد عشق واقعی دوخواهر نسبت به همه که خواهر بزرگ تر  تونست  با حرکتی از عشق حقیقی طلسم یخی خواهر کوچکتر  که  خودش باعث آن شده بود رو باطل کنه

**********

گل های زیبای عشق واقعی رو با مهردخت عزیز اینجا گذاشتیم ، امیدورام فضای زندگیتون پر از عطر عشق های واقعی باشه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 3:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

از چند ماه قبل که یکی از دندون های آسیام شکست ، پام به کلینیک بسیار معوفی در اطراف اداره م باز شد .. دکتر معتقد بود باید چند ماه از کشیدن بقایای دندون شکسته بگذره تا لثه ،برای ایمپلنت آماده بشه .

در طی اون مدت مشغول انجم خورده کاریهای دندون پزشکی مثل ترمیم چند تا پرشدگی قدیمی و جرم گیری و در آخر کشیدن اون دندون عقل کذایی شدم .

با همه ی معروفیت کلینیک ، زیر دست پزشکم راحت نبودم چون احساس نمیکرد من که زیر دستشم یه موجود جاندارم ، غرق تو کار میشد و همه چیزو فراموش میکرد ..مثلا وقتی میخواست دستش رو تو دهنم بکنه ، گوشه ی لب پایینم رو به شدت به دندون نیشم فشار میداد وقتی از درد اعتراض میکردم عذر خواهی میکرد و دستش رو جابجا میکرد ...

وقتی هم که دندون عقل رو کشید همه ی بافت های اطرافشو مجروح کرد و بقیه پزشکا نظرشون این بود که باید بخیه هم میزده که نزده بود و درد دهنم تقریبا" یکماه طول کشید .. من سه تا دندون عقل دیگه م رو چند سال قبل کشیده بودم واصلا داستان نشده بود . برای همین پزشکم رو تغییر دادم .

هفته ی قبل یکی از همکاران اداره م از دندون پزشکش وقت داشت بهم پیشنهاد کرد که همراهش برم و برای ایمپلنت مشاوره کنم .

پزشک خانم دکتر جوون با صورت و صدایی دلنشین و آرامش بخش بود .

بهم گفت لثه و فکت الان آماده ست . میتونیم هفته ی بعد شروع کنیم .

توضیح داد چند نمونه ی خوب تو بازار ایران هست با قیمت های مختلف که البته کره ایش از همه ارزونتره و واقعا کیفیتش با نمونه ی آمریکاییش که پونصد هزار تومن از این گرونته فرق نداره ..

بعد برند های آلمانی و سوییسی هستند که تفاوت اونا با کره و آمریکا مثل بنز و ماشینای دیگه ست، و قیمت پایه ش سه میلیون به بالاست  .. من پیشنهاد میکنم چون دندون جلو نیست و آسیاست از همون کره اییه یک میلیون و نیمی استفاده کن .

بعد از دیدن عکس ، گفت سینوس هات بصورت ژنیتیکی پایین تر از حد معموله و این باعث میشه ارتفاع کم بیارم .. ممکنه از پودر استخوان برای ارتفاع دادن به کار استفاده کنم و اون هم تقریبا" چهارصد هزارتومان روی قیمتش اضافه میشه .

خلاصه دیروز که شنبه بود ساعت یازده و نیم وقت داشتم

طبق تجویزخودش ساعت ده صبح ،  آمپول دگزدامتازون زدم وصبحانه ی مفصلی با چهارتا آموکسی سیلین خوردم ورفتم مطب .

خانوم دکتر ، برام آهنگ ملایم و روحنوازی گذاشت ..

دختر خانوم دستیارش از زیر چشمام تا زیر چونه م رو بتادین زد و یه گان جراحی که قسمت صورتش سوراخی برای صورتم داشت رو  روم انداخت.

تزریق های بی حسی انجام و کارشروع شد .

خانم دکتر از حجم خونرزیم متعجب شده بود و پرسید آسپرین مصرف میکنم ؟

جوابم منفی بود اما برای اینکه بتونه خونریزی رو ساکشن کنه تا ببینه چه میکنه ، کلی معطل شد دیواره ی داخلی فکم هم مرتب از بیحسی در می اومد و دوباره تزریق میکرد .

(البته درد نداشتم ها ولی وقتی دستش رو نزدیک میکرد و اشاره میکردم الان این قسمت حس لامسه بالایی داره دیگه کار نمیکرد و کمی بیحسش می کرد تا درد نداشته باشم )

معتقد بود از بین رفتن بیحسی این منطقه ، مربوط به همین حجم بالای خونریزیه .. همین باعث شد مدت جراحی کمی بیشتر بشه و البته نحوه کارکردن پزشکم بسیار با دقت و آهسته بود .

اصلا" از مدل بخیه زدنش میتونستم حس کنم که چقدر به تمیزیه کارش اهمت میده . هر بخیه ای می زد . با دست مرتبش میکرد، عینه خودمون که پارچه رو کوک میزنیم و دست میکشیم تا مطمئن باشیم که خوب و تمیزه .

بهم گفت که شرکت نتونسته با سایز ظریف فک من ، دندون آسیا ی کره ای تحویل بده و مجبور شده آمریکایی بذاره اما چون شرکت بدقولی کرده و به موقع سفارش  رو حاضر نکرده ، خانوم دکتر تفاوت قیمت کره و آمریکایی رو فقط صد هزارتومن داده نه پونصد هزارتومن . ضمن اینکه در حین کار نیاز به استفاده از پودر استخوان نشد .

درواقع هزینه م شد یک و ششصد که روز اول بهم گفت اگر برات یکجا سنگینه میتونی چند مرحله پرداخت کنی منظورم اینه که خیلی بیمارش رو درک میکرد .

از آرامشش و مخصوصا صداقتش تو کار ، بسیار لذت بردم  با اون پیچ و دلرکاری ، که روی فکم کرد ، گفتم الان برسم خونه از درد دیوانه میشم ...ولی واقعا حتی یه ذره درد هم نداشتم .

ساعت یک بعد از ظهر یه نوافن خوردم وقتی شب میخواستم بخوابم یکی دیگه و تا الان که بیست و چهارساعت گذشته دیگه مسکن هم نخوردم .

بهم گفت ممکنه خیلی کبود شی و ورم کنی ولی حتی یه ذره کبودی و ورم هم ندارم یعنی هیچکس امروز تو اداره متوجه هم نشد .

خلاصه باز هم به رابطه ی مثبت بین پزشک و بیمار رسیدم و اینکه ملاحظه و محبت یه پزشک چقدر میتونه اعتماد مریض رو جلب کنه و  مرهم زخم روح و جسمش باشه .

جلو جلو خودم اسم و آدرسش رو بدم که تو کامنتا نپرسید " دکتر پریسا حافظی خ قائم مقام فراهانی ، نرسیده به مطهری کوچه بیست و ششم پلاک 10 واحد 7

تلفن : 88306613

خدا به همه ی پزشکای متعهد و نازنینمون عمر باعزت و طولانی و مال پر برکت بده .. بعضیاشون که خییییلی ...

**********

یه خبر دیگه هم براتون دارم که این مدته هم حسابی گرفتارم کرده بود هم خوششششحاااال .

مینا کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شد .

باورتون میشه که از ده یازده سال قبل که لیسانسش رو گرفت ، حتی لای کتاب رو باز نکرده بود ؟؟

یادتونه پارسال که جراحی داشتم و تب ادامه ی تحصیل به جونم افتاده بود ، تو دوران نقاهتم رفتم سراسری ثبت نام کردم ؟؟

دقیقا مدارک مینا رو از توی کشوی خصوصیش برداشتم و بدون رضایتش، براش ثبت نام کردم ..کارت ورود به جلسه ش رو هم خودم گرفتم  ...

فقط تنها کاری که کرد روز آزمون رفت سر جلسه .

انتخاب رشته ش رو هم خودم انجام دادم .. و خبر قبولیش رو هم خودم بهش دادم .. خیلی جالب بود تازه از سر کار برگشته بود و میخواست بخوابه ، گفتم دارم میرم تو سایت ببینم قبول شدی یا نه!!!

گفت : خیلی دلت خوشه مهربانو ، واقعا فکر میکنی من سراسری قبول شم؟

گفتم : چی بگم ؟.. حالا بذار برم .

گفت میخوام بخوابم میدونم که نشدم ..زنگ نزنی بگی نشدی خودم میدونم که قبول نمیشم .

وقتی اسمش رو دیدم اونم دانشگاه تهران پشت مانیتور هنگ کرده بودم .

همکارامو صدا کردم میگم ببینید من دارم درست میبینم ؟معنی این جمله ها اینه که " مینا قبول شده " ؟؟

اونا هم با دست و ذوق فراوون تایید کردن ..

زنگ زدم به مینا میگم قبول شدی اونم اینجوری .. مگه باور میکرد؟؟

کلی جون هر چی عزیزمونه قسم خوردم بعدشم با ناراحتی گفتم تا حالا دیدی من از این شوخیای بد باکسی کنم؟؟

دیگه باورش شد .

بعد با بغض گفت : امروز تو بانک برامون خطو نشون کشیدن که اجازه ی کلاس نمیدن ، همین پارسال یکیمون از دکترا انصراف داد ..

مهربانو دیدی گفتم منو ثبت نام نکن و از حرصش زد زیر گریه ...

گفتم : خرررررررررررررررره ، شانست گفته ، مجازی قبول شدی " مدیریت کار آفرینی ، گرایش بخش عمومی " هزینه ش هم هر ترم تقریبا" یک و چهارصد پونصده ..

احساس میکردم از گوشی تلفن داره میاد تو که ببوستم .

گفتم مینا شانست همه رقم گفته .

انتخاب بیست و دوم از صد انتخاب ، قبول شدی .

بعد فهمیدم که همکار خودمون که دقیقا همسن میناست و امسال دانشجوی ترم آخر لیسانس بود هم، درست عینه مینا یه جا و یک رشته قبول شده .

چیزی که درمورد جفتشون مشهوده،  اینه که معدل لیسانس هردوشون بالاست فکر کنم خیلی کمکشون کرده .

خلاصه این چند روز مشغول ثبت نام غیر حضوریشون بودیم و امروز هم پت و مت، دوتایی با هم رفتن ثبت نام حضوری ..

من هی بهشون زنگ میزدم در چه حالید ؟؟

" میگفتن: بابا مهربانو،  دانشجوی دانشگاه تهران بودن خیلی باکلاسه .. کلی قدمون بلند شده از ذوقمون .

خلاصه اینم از خبر خیلی خیلی خوب من .

آهان راستی ،  مینا تیر ماه،  ماشینش رو فروخت و  ثبت نام کرده بود ، که فردای قبولیش تو دانشگاه بهش گفتن بیا ماشینتو تحویل بگیر ..

دیگه ما رو ابرا بودیم و میگفتیم مینا خبر خوب سومی رو هم باید بشنویم تا خیالمون راحت شه

**********

دیروز تولد امام رضا بود ... امیدوارم برای همه مبارک و خیر باشه ..

برای امیرحسین عزیزمون و بقیه بیمارا خیلی دعا کردم . الهی همه ، حاجت های به صلاحشون رو بگیرند و دل همه شاد باشه .

دست داداش بهمونمونم که بند کردیم و فعلا" تو حناست

خلاصه هر کی لینک خواست تعارف نکنه ها ما لینک میدیم با چسب رازی ؟راضی

******

گل های زیبای موفقیت و شادی رو با مهردخت جانم اینجا گذاشتم .. سهمتون رو بردارید تا به امید خدا سرشار از برکت و شادی باشید .

پی نوشت  :

الهام جان http://jelle.blogfa.com/post-166.aspx

امروز که از اداره اومدم دیدم مهردخت از روی دستور کیک زبرا ی تو اینو پخته .. دستت درد نکنه که برام پستت رو گذاشتی

 

جاتون خالی خیلی خیلی عالی و خوشمزه بود .. البته فکر کنم دمای فر زیاد بوده که ترک خورده

شب هم برام سوفله ی قارچ و مرغ پخت ..

ای جااانم خدایا برای همه ، عزیزانشون رو نگه دار و ایضا" عشقای بی نظیر زندگی  من رو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 1:50  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم شهریور 1393
هفته سوم شهریور 1393
هفته دوم شهریور 1393
هفته اوّل شهریور 1393
هفته چهارم مرداد 1393
هفته سوم مرداد 1393
هفته دوم مرداد 1393
هفته اوّل مرداد 1393
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
آسمان فیروزه ای من (آفرین)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آبهار و سرای دل(سهیلا)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
دوست کاغذی(مجید شفیعی)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
سکانس های تنهایی یک زن (آوا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
باور ندارم اين را كه هستم (ماه)
عاشقانه های یک طوطی باز
دریای زندگی (داداش بهمن خودمون)
گاهی مرا صدا بزن حالا به هر بهانه ای (علی محیط)
ماجراهاي خواستگاري (ياشيل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM