X
تبلیغات
دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)
من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 
دوستان عزیز من ، خواهش میکنم کامنت هاتون رو با آدرس بنویسید ، گاهی از یک اسم دو  یا چند دوست دارم و وقتی سوالی می پرسید که قراره بیام تو وبلاگتون  یا ایمیل خصوصی جواب بدم ،  واقعا" سردرگمم میکنه.

نگین جان ،  آقا mohammad  لطفا" آدرس بذار

                                                    از طرف یک مهربانوی سردرگم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 16:18  توسط مهربانو و مهردخت | 
این چهارشنبه  که گذشت ، اولین جلسه ی مشاوره ی من و مهردخت جان ، در سال جدید بود .
پس طبق معمول از سر کار اومدم خونه، کمی به رتق و فتق امورات منزل رسیدگی کردم و راس ساعت 7 بعد از ظهر جلوی در موسسه زبان ،  دنبال مهردخت رفتم .

مهردخت رو سوار کردم و ضمن گپ و گفت (خوب از شش و نیم صبح ، دیگه همدیگه رو ندیده بودیم) گفتم مهردخت جان ، میخوام برای خانم دکتر یه هدیه کوچیک ببریم ، بالاخره سال نو شده دیگه ، بنظرت گل بهتره یا شیرینی؟؟

هر دو دوست داشتیم گل بخریم ، ولی سر شیرینی های خشک لبنانی توافق کردیم . این شیرینی ها، سایز خیلی کوچیکی دارند و  تو مطب بعد از صحبت با مراجعین با چای ، خیلی مزه میده (من تو مطب خودم استفاده میکنم و میدونم مزه میده)

به شیرینی فروشی رسیدم و رفتم داخل ، آقایی مشغول خرید  و فروشنده 5-6 تا  جعبه رو براش چیده بود و داشت جعبه ی دیگه ای رو براش آماده می کرد .

همیشه فروشنده ها دو یا سه نفر هستند اما اون موقع یه فروشنده بیشتر کار نمی کرد . من منتظر شدم تا کار مشتری قبل از من انجام بشه ...

دو تا جعبه رو هم جلوی من چید ولی هنوز آقای مربوطه سفارش میداد ..

تو همین چند دقیقه یکی دو نفر دیگه هم وارد فروشگاه شدند . خدا خدا می کردم که دیگه این جعبه ، آخرین سفارش مشتری باشه و نوبت به من برسه ..

تو دلم تصمیم گرفتم اگر دوباره خواست سفارش بده ، از فروشنده خواهش کنم ، یه جعبه کوچولوی منو بده و دوباره بره سراغ قبلی ، اما تلفنم زنگ خورد و رشته ی افکارم پاره شد . 

نفس بود گفت: مهردخت رو برداشتی؟

گفتم : آره الان شیرینی لبنانیم ، چه خبر؟

گفت : حسام زنگ زده بود .

(حسام یکی از همکاران قدیمیمونه که تو انتظامات جلوی در ورودی مشغول خدمت بود ، الان بازنشست شده ولی با معرفی نفس ، تو شرکت یکی از دوستان کار میکنه .

البته کارش بیشتر جنبه خدمات داره ولی بخاطر نیاز مالی نیست ، بیشتر بخاطر سرگرمی رفته کار میکنه . )

این آقا حسام فقط یه فرزند پسر داره که الان 22 سالشه و دانشجو ست و هر لحظه چیزی تقاضا میکنه ..

یه وقت ماشین میخواد ، یه وقت سیستم پخش ماشین ، از اینایی که بقول خودشون "می ترکونند " حالا خدا میدونه چی می ترکونند ، لابد گوش من و شمای بینوا موقع لایی کشیدن تو خیابونای بی درو پیکر تهران .

یا گوشی آیفون ترجیحا" چیزی که هنوز وارد ایران نشده و سفارش بدند از اونور آب براشون تشریف بیارند .

گفتم: خوب چشممون روشن ، چی میگفت؟

بذارید بازم توضیح اضافه کنم . دو روز پیش ، حسام و خانومش هوس می کنند یه مسافرت به کیش داشته باشند ، به جناب شازده پسر می گند میخوایم بلیط کیش بخیریم .. طبق معمول بیشتر خانواده های ایرانی ، جناب شازده فرمایش میکنند که : "من نمیام "

نمیدونم بچه های الان عارشون میاد با پدر و مادر رویت بشن؟؟

اینجا دیگه حسام و همسر محترمه ، نهایت دقت و کیاست رو بکار میبندند و بین خودشون توافق میکنند که نمیشه پسر 22 ساله ای که رفتارهای پر خطر داره و از پس کنترلش بر نمیان رو نذارن چند روز تهران تنها بمونه .

احتمالا" وقتی برگردند پلی/س 1/1/0 ، کت بسته از فرودگاه می برتشون آگاهی ..

پس به شازده میگن : عمرا" تو رو تنها نذاریم .. اصلا" بدون تو هرگز و این حرفا .

شازده هم یه دو دو تا ، میکنه میبینه نـــــــــــــــــــه... انگار این بار مرغ ددی و مامی ، بدجوری یه پا داره و راهی جز تسلیم نداره آما به یه شرط .

این آما خیلی مهمه ها .. دقت کنید " یه شرط"

ای بابا شرط ، اونم یه دونه که چیزی نیست ، چشم گااااوه . !!!!

بابا حسام میگه ، چه شرطی؟؟ شازده هم همه ی ذوقش رو تو صداش مهار میکنه و با یه جمله تیر خلاصو به " فکر کنم بنده " میزنه (چون خیلی از این ماجرا حرص خوردم و دلیل  جوابی که برای داداش بهمن نوشتم و گفتم خیلی کفری شدم همینه )

میگه میام به شرطی که : " برام تو کیش یه لامبورگینی اجاره کنید"

نیش بابا حسام هم تا بناگوشش باز میشه و میگه آی به چشم .

خلاصه نفس داشت می گفت حسام زنگ زده بود .

پرسیدم : چی میگفت حالا؟؟

گفت: حسام میگه ماشینو اجاره کردیم .. من و مامانشو برده جلوی یه مرکز خرید و گفته شما برید ، بذارید منم حالشو ببرم .. عـــــــــــــــــــــــــه، جان تو نفس ، انقدر باحال بود ... اصلا" انگار تو سفینه فضایی بودیم .

دیدم اون آقای مشتری با انبوه جعبه هاش ، حساب کرد و رفت . به نفس گفتم یه لحظه گوشی رو نگه دار.

بادی به غب غب انداختم و به آقای فروشنده گفتم ، لطفا" ...

اون یکی مشتری که بعد از من اومده بود و تصادفا" از این بدنسازهای افراطی و بقول خودمون " گولاخ" بود،  با یه صدای نخراشیده ای گفت : نوبت منه .. اینا رو بذار ، اونا رو بذار ...

گفتم : وقتی که من اومدم تو فروشگاه جز اون آقا هیچکس نبود ،جناب .

گفت : میگم نوبت منه .

نفس از اونور گفت: مهربانو چی میگه ؟؟

گفتم : هیچی ، چون هیکلش ،گنده ست ، نوبت ایشونه .

فروشنده گفت : خانم الان تموم میشه ، ناراحت نشو صلوات بفرست .

گفتم : نه آقا صلوات فرستادن برای گذشت از حق نیست . اگه شما که خودت دیدی کسی جز اون آقای قبلی و من اینجا نبودیم ، الان نمی تونی به مشتری زورگوت بگی نوبت منه و میخوای کار ایشونو راه بندازی ، من ترجیح میدم از اینجا خرید نکنم .

زود از مغازه زدم بیرون .

نفس: مهربانو چی شد؟

من: هیچی عزیزم ، بی ادب، فکر میکنه یا باید از هیکلش خوشم بیاد یا بترسم ..

ول کن مهم نیست ، میرم سولدوش .... خوب پس ، حسام ماشینه رو اجاره کرده ،و داشت از شیرین کاریاش برای تو تعریف می کرد ؟؟

نفس: آررره دیگه . الان ، اگه شازده جلوی دستت بود ، حسابشو می رسیدی ؟

من :نه .. اگه حسام بود ، خدمتش میرسیدم ... یعنی ، خاااااااااااااااااک عالم به سر این بابا ، که نمیفهمه داره چه جنایتی میکنه ، البته الان نه هااااا، وقتی تخم دوزرده ش بچه بوده ، این تربیت رو شروع کرده و الان داره جوابشو می بینه ..

البته حالا حالا هااا هم جا داره ، وقتی این پسر علاااف، ساز " من زن میخوام " رو شروع کرد و رفتن یه زن یا در حد خودش یا بالاتر از حد لیاقتش براش گرفتن و بعد شازده ی بچه ننه ، با همکاری همسر یه زندگی آشفته و خدای نکرده با یه بچه رو زدند داغون کردند ، بیشتر میبینه .

راه دور نریم ، همین چند سال پیش ، پسرا تو سن شازده ، مرد بودند ، یا پدر و مدیر خانواده بودند یا پدرشون فوت کرده بود ، مردونه ،خرج مادر و خواهر و برادرا رو میدادند .. حالا شازده تنبونش نزدیک زانوهاشه .. برای مسافرت با پدرو مادرش ، شرط میذاره . 

آآآخ نفس ... تو با من چه خصومتی داری که اینا رو تعریف میکنی؟؟

نفس: ببین چیکار کردم هاااا .. آخه مرد ، تو که مهربانو رو میشناسی ...

مهربانو ، جان من میخوای رانندگی کنی ، یکی شبیه حسام نبینی تو خیابون ، از روش رد شی.

من : شیطونی نکن ، بدجنس ، خدمت تو هم میرسم . می خوام سوار ماشین بشم . بعدا" تماس می گیرم .

نفس: برو ، فعلا" .. احتیاط کن مهربانو ، فکر نکنی داره دیر میشه .

*************

با خانوم دکتر عزیزمون چاق سلامتی و سال نو مبارکی کردیم و رفتیم سر صحبت هامون ، بحث درمورد مسئولیت پذیری نوجوانان ، و مشکلات و خواسته هاشون در عصر امروز بود که خانم دکتر جهت رو به سمت ، سلامت اخلاق جوانان برد .

تعریف کرد که چند هفته ی پیش ، پلیس ،یکی از مراجعینش رو که دختر خانوم سی ساله اییه گرفته و چند روزی تو بازداشتگاه یکی از مخوف ترین کلانتری ها بین خانوم های با خلاف سنگین نگه داشته .

موضوع از این قرار بوده که دختر 19 ساله ای در محله ی ظفر مفقود میشه .. یعنی دوربین های امنیتی آخرین بار این دختر خانوم  مفقود شده رو در کنار ماشین این بنده خدا میبینند که داره با موبایلش صحبت میکنه .

چون ماشین در نزدیک محل بوده به این طفلک مضنون میشن .

خانوم دکتر میگفت : چند روز پیش دختر خانوم اولین جلسه ی بعد از آزادیش اومده بود پیشم .

گفت : خانوم دکتر فهمیدید جریان دختر مفقود شده چی بود؟

گفتم : نه ، برام تعریف کن به کجا ختم شد . 

گفته : اون دختر خانوم 19 ساله بوده و از دوسال قبل با پسری همسن و سال خودش دوست میشه ، از همون دو سال قبل درخواست داشته که با هم از دواج کنند ولی پسره میگفته که من و تو خیلی کم سن و سالیم ، هنوز وابسته ی خانواده ها هستیم و این حرفا .. مگه اینطوری که با هم دوستیم و آزادیم چه اشکالی داره ؟!!

خلاصه اون روز موعود ،ماشین من نزدیک محل زندگی پسره بوده و دختر خانوم و ماشن من تو دوربین ها دیده شدند .

آخرین تماس رو با مادرش جلوی درخونه ی پسره می گیره و  هزار تا بهانه ی الکی برای مادره میاره که دارم با دوستام میرم خرید و ناهار بیرونیم و این حرفا ، بعد هم ، مثل همیشه میره پیش دوست پسرش . 

تو خونه ی پسره دوباره درخواست میکنه که با هم ازدواج کنند و طبق معمول حرفاشون رد و بدل میشه ، متاسفانه انگار موادی ، چیزی هم مصرف کرده بودند و کار دعوا، بالا می گیره و پسره هولش میده ، دختره هم تعدلش بهم می خوره و سرش می خوره به گوشه دیوار (عینه این فیلم ها) بعد پسره دست پاچه میشه دهن دختره رو با دستمال می بنده تو یه چمدون بزرگ قرار ش میده و میبره تو بیابون با تبر قطعه قطعه ش میکنه ، و بعدش هر تکه رو یه سر شهر میندازه .

دختر خانوم به خانوم دکتر گفته که وقتی پسره رو آوردن و بازداشت بود من دیدمش ، عینه یه مداد لاغر بود و کلا" جثه ی نحیفی داشت ..

اصلا" ممکن نبود فکر کنی از این موجود همچین جنایتی ساخته ست .

چشمای من گرد شده بود و با دهان باز به حرفای خانم دکتر گوش میدادم .. موضوع اینجاست که جوون های امروز ، هنوز سلام رو کامل به هم نداده ند ، پاشون به خونه ی هم باز میشه و بیشتر فجایع همون موقع اتفاق میفته ..

تو تعطیلات یکی از مراجعین که مادر پسر جوونیه بهم زنگ زده بود میگفت: الان تو ویلای شمال هستم ، پسرم با دو سه تا پسر دیگه و پنج ، شش تا دختر که همه زیر بیست سال دارند تو یه ویلای دیگه مونند ..

من دارم سکته میکنم که سه چهار روزه این جوون ها صبح تا شب چکار می کنند؟؟ ، چرا مادر این دختر ها نگران بچه هاشون نیستند که کجا مونده ند .. منم زور پسرم نمیام که بیرونشون کنه و و ویلا رو خالی کنه . 

**************

چه خوشمون بیاد چه نیاد ، اینا واقعیت هاییه که در مورد اکثر جوون های امروز ایرانی صدق میکنه ، کاری به چندگانگی فرهنگ ، جهش به سمت مدرنیته ، این محدودیتی که قوانین دولت برای جوون ها، ایجاد کرده و بچه ها حریص شدند و هزار تا دلیل دیگه ندارم ..

فقط یکیشونو میگم و اون خانواده ها هستند .. ما مادر و پدرهایی که بعضا" تیشه گرفتیم دستمون با روکش محبت و ناز بچه ها رو کشیدن، داریم ریشه شون رو قطع می کنیم .

یادمه تو یه مقطعی ، همین آقا بردیا ی خودمون 17 ساله بود و به اصطلاح" یابو برش داشته بود که خبریه ..."

بابا که از سفر اومد ، دید مامان از دستش ذله شده . شبا دیر میاد خونه ، درساش رو نمی خوند و کلی تجدیدی داشت ، ماشین رو بدونه گواهی نامه ، بر میداشت . تو مسائل خونه ، خرید و چیزهای دیگه اصلا" همکاری نمی کرد .

یکی دو بار بابا کشیدش کنار و بردش بیرون ، باهاش صحبت کرد که خونه ی ما چه خوب چه بد یه سری قانون داره که برای زندگی تو این خونه ملزم به رعایتش هستی ، دارم بهت اخطار میدم .

بار سوم ، یه مقدار وسائل ضروری بردیا رو ریخت تو کوله ش ، با یه کارتن که اونم یه سری خرت و پرتاش بود . بهش گفت سوار ماشین شو .

برده بودش تو یکی ازمحله های بسیار پایین و فقیر نشین ، یه اتاق کرایه کرده بود با حمام و دستشویی مشترک (یه وضع افتضاح) . کرایه 2 ماه رو داده بود به صاحبخونه و گفته بود ایشون پسر منه ولی بعد از این دو ماه مسئولیت کرایه و همه چی با خودشه .. بردیا رو گذاشته بود و اومده بود بیرون .

بردیا میگه تا دو تا خیابون اونور تر دنبال ماشین می دوییدم و گریه می کردم و می گفتم غلط کردم . بعد بابا رو مجبور میکنه ماشین رو متوقف کنه و رو دست و پای بابا می افته تا راضیش کنه ببخشتش .

بعد از اون که برگشتند، بردیا بچه ی آدم شده بود و سعی می کرد به قوانین خانواده ی ما پایبند باشه ..

الانم 36 سالشه و می بینم با پسر 6 ساله ش آرتین، هم خیلی دوسته هم بسیار قانون مند .

دیگه کمتر کسی از شما عزیزانم وصف مهربونی و آرامش بابا عباس منو نشنیدید ، اما وقتی که لازم بود ، همین پدر، که نمونه ی پدر عاشق و آروم تو خانواده ست ، اقتدار رو در دست گرفت و برای پسر بزرگش تعیین تکلیف کرد .

الهی خدا همه ی پدر و مادرها رو در امر خطیر فرزند پروری ، کمک و راهنمایی کنه .

************

امروز هوا بسیار مطبوع و دلپذیره و من و مهردخت جان ، گل های زیبا رو به نشونه ی محبتی که به دوستانمون داریم تقدیم حضورتون می کنیم .

**********

پینوشت 1: دوستان گلم ، وبلاگ تجاوز ممنوع به آدرس tajavozmamnoo.blogfa.com ، که با رسالت مبارزه با تجاوز های خانگی و خشونت عیله کودکان راه اندازی شده بود ، حاوی نکات و پیام های مفیدی در همین راستاست . اغلب کسانی که چنین اتفاق ناگواری رو در کودکی یا نوجوونی تجربه کردن و زندگیشونو سالها تحت شعاع قرار داده ، با نام مستعار داستان های واقعی و تلخشون رو می نویسند ، هم موجب هوشیاری خانواده ها میشه ، هم از بار روانی سنگینشون کاسته میشه .

درضمن وکیل و مشاورنازنینی هم در اون سایت همکاری دارند که صرفا" جهت انسانیت و همدلی ، مشاوره های روانی و حقوقی در اختیارتون می گذارند . لطفا " اگر خودتون یا آشنایانتو با چنین معضلی درگیر بودید ، به وبلاگ مراجعه و مشکل رو مطرح نمایید .

پینوشت2: دوست خوبم دریای بیکران(فاطمه جون ) وبلاگت دیگه فعال نیست . دلم برایت تنگ شده و برایت آرزوی سلامتی دارم . اگر اینجا رو میخونی من رو از حالت با خبر کن .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 8:45  توسط مهربانو و مهردخت | 

خدا رحمتش  کنه ، چقدر این چند روز ه یادش  کردم . مادر بزرگ مادرم رو میگم .

خدا بیامرز ،وقتی من ۱۱-۱۰ ساله بودم از دنیا رفت . زن ۹۲ ساله ی کُردی بنام فاطمه سلطان ،  که  با وجود ۹ بچه ای که زاییده بود و حتی یکی از اونها هم به مرز ۳۰سالگی نرسیده بودند ( حتی مادر مادرم که بيشترين عمر رو داشت  ، در ۲۸ سالگی از دنیا رفته بود) قامت بلندش تا همون روزهای آخر زندگیش خم نشد ..

 این پیرزن ساکت و صبور که گاهی تنگ غروب زیر آوازهای غمگین کُردی ، که من هیچ چیز از اونها نمی فهمیدم ولی ریتم محزونشون رو دوست داشتم  می زد ، نعمت بزرگی برای خانواده ی جنگ زده و تنهای من بود .

 اون وقتا که پدرو مادرهامون میگفتند " کهنسال ها برکت زندگی هستند ،"نمی فهمیدم یعنی چی. حالا می فهمم که وقتی اون پیرزن همینطور که نشسته بود گهواره ی مینا رو تکون میداد و یا مهرداد کوچولو رو روي پاش تكون تكون مي داد تا بخوابه،  و مامان مصی که اون روزا گرفتار زندگی شلوغش با ۴ تا بچه و نبودن های بابا عباس  بود ، کمی استراحت کنه، یعنی چی .

 گاهی که ننه جون (همون فاطمه سلطان خانم )، به خونه ی خودش می رفت و من از مدرسه می آمدم ، می دیدم مامان مصی مینا رو گذاشته رو قلم دوشش و یه دست کوچولوش رو گرفته تا از اون بالا پرت نشه پایین ، بعد با شکم برآمده ش ( مهرداد رو باردار بود) داره سر گاز ، غذا رو هم میزنه ،  می فهمیدم که اگر ننه جون بود ، چقدر مامان کمتر زحمت می کشید .

 " بزرگ کردن بچه هایی که پشت سرهم به دنیا میان واقعا" کار دشواریه"

همین ننه جون ،که فکر میکنم چروکترین صورتی رو داشت که من از نزدیک به عمرم دیدم ، عصرها ،تارهای سفید و تُنُک تُنُک سرش رو ،آروم شونه می کرد و با وسواس می بافت و پشت سرش می انداخت .

 برای انتخاب رنگ پارچه هاي پیراهن هاش که مامان مصي براش می دوخت، وسواس به خرج می داد و شبها تا دعای مخصوصش رو برای محافظت جونش از شر جن و انس و حشرات موذی نمی خوند به خواب نمی رفت .

 همیشه فکر می کردم ، مگه  پیری ، چیز قشنگی هم داره که ننه جون با اينهمه دقت ، موهاش رو مرتب مي بافه و یا رنگ پارچه پیراهنش شاده  ؟

  اصلا" مگه از زندگی خسته نشده که هرشب دعا میکنه یه وقت جن یا حشرات ، سراغش نیان؟؟

 بالاخره یه روز دلم رو زدم به دریا و از مامان مصي  سوالم رو پرسیدم .

مامان گفت : دخترم آدمها هرچی سنشون میره بالا ، به زندگی وابسته تر میشن .

  گفتم : همه همینطوریند؟

 گفت : همه .

گفتم: ولی من اگه قد ننه جون عمر کنم ، دیگه خسته میشم .

 اصلا" دلم نمیخواد انگشتر دستم کنم و موهامو ببافم چون فایده نداره ...دیگه خوشگل نمیشم كه .

یادمه مامانم خندید و دوباره روشو کرد اون طرف و مشغول کاراش شد .

*********

حالا چهل سال از عمرم میگذره ..

 من که هیچوقت نتونستم با دستکش آشپزخونه ظرف شستن رو یاد بگیرم ، رفتم برای خودم دستکش خریدم و الان چند شبه ، عینه بچه های ۵ ساله که چهارپایه میذارن زیر پاشون و میخوان ادای آدم بزرگ ها رو در بیارن ، با بدبختی، همین چند تا تکه ظرف مونو می شورم ، چون احساس کردم پوست دستم داره خراب میشه و اصلا" نمیخوام تو زندگی طولانی که خواهم داشت دستام چروک باشند . !!!!

تازه خبر ندارید ، تقویت کننده ی موی سر هم خریدم .

هنوز به پوست صورتم حساس نشدم .. ولي مي دونم ، اونم میاد سراغم .

اصلا" این جوونی  که همه میگن کجایی که یادت بخیر ، واقعا" معجزه ي زندگيه . 

توانایی ها و سهولت همه ی کارهای زندگیمون،  با مرور زمان سخت و سخت تر میشه . يعني هر كاري كه قبلا" به راحتي انجام ميشد هم با مشكلات و چرا و اما ها ، همراه ميشه .

*********

روز قبل از سیزده به در بود ، نشسته بودم سر میز ناهار ، گپ میزدیم و می خوردیم ، از اونجایی که تو خونه ی خودم بودم و راحت و آسوده ، ادب و متانت رو گذاشته بودم کنار و خلق و خوی هاپوییم زده بود بالا .

 منظور از خلق و خوی هاپویی همون استخون خوردن سر غذاست .

 انقدر مزه میده سر میز کنار بابا نشسته باشم ...چون خیلی شیک غذا می خوره و من هر وقت حواسش نیست استخون هایی که مونده تو بشقابش رو کش میرم و میفتم به جوووونشون .

آره میگفتم ... همین که استخون گرد،سر رون مرغ رو انداختم زیر دندون عقبی ها یه چیزی گفت "تــــــــــق"!!!

حس کردم لثه م متورم شد . وقتی دست زدم بهش، دیدم ... ااااای دل غافل!!! دندونم از داخل لق لق شده .

 اونجا بود که کلا" هرچی خوردم کوفتم شد .

 تا شنبه بشه و برم کلینیک چی کشیدم ، !!! همه ش مواظب بودم دندونم نیفته و تو دلم دعا می کردم ، خیلی خرابکاری نکرده باشم .

شنبه ساعت ۱۰ جلوی در کلینیک بودم ، بیچاره ها تازه از تعطیلات برگشته بودند و هنوز خودشونو پیدا نکرده بودند که من سر رسیدم .

 بعد از یه عکس OPG  ، دکتر جان گفتند: فقط ده درصد ممکنه ، یه ذره ش شکسته باشه و بقیه ش سالم باشه .

وقتی معاینه دقیق شد اعلام فرمودند که :((مهربانو خانوم ، خرررااااب کردی اساسی )).

دندونت قبلا" عصب کشی شده و الان، این قسمت سالم رو از بد جایی شکوندی . باید بکشیمش و ایمپلنتش کنیم .

 آه از نهادم براومد . دندون عزززیزم ..

 من نمیخوام از دستت بدم . !!! خیلی غصه خوردم، ولی چاره اي نبود و مشغول کشیدن شدیم .

 دکتر جان گفتند: دندون هایی که عصب کشی میشن ، یا خیلی ناتوانند و زود کشیده میشن یا در طی زمان به لثه جوش می خورند .

 گفتم : دکتر جان از اونجایی که من کلا" همه چیم به همه چیم خوب جوش میخوره مطمئنم ، اینم سفت شده اساسی .

وقتی وسط عمليات دندون کشی ،  از فرط اعصاب خوردی دست انداختم زانوی جناب دکتر رو چنگ انداختم ، گفت : حق داشتی حسابی جوش خورده ... ولی درد که نداری؟

گفتم : نه ، ولی احساس میکنم الان چشم راستم از جاش کنده میشه میاد پایین . گفت: نگران نباش چشمت هیچی نمیشه .

خلاصه از اون زور بزن ، از من پیچ و تاب  بخور ، تا بالاخره دندون لامروتم اومد بیرون . خدا رو شکر، از آخر دومیه و جای خالیش  معلوم نیست وگرنه .. با این شعری که ، نفس مرتب برام میخونه و میگه : "مهربانو بی دندون ، افتاد تو قندون" گریه م می گرفت .

بعععععله ،  میخوام بگم که من تو سن پایین، دندونای عقلم رو که ریشه های افقی و طویل و ضایعی داشتند ، کشیدم و عینه خیالم هم نبود .

 ولی حالا با کشیدن یه دندون کرسی ، کلا" سازمانم بهم ریخته و حسابي عذاب می كشم.

***********

واسه ي همينه كه مي گيم: هییییییی جووونی کجاایی که یادت بخیر .

ولی میدونید، با همه ي اين ها،  مهم سن آدما نیست ، مهم حال خوبیه که آدم داره یا نداره .

 همین که اطرافیان آدم ، کسانی باشند که قدر وجودت رو بدونند و ساده و صمیمی بهت اینو نشون بدند ، حالت خوبه و احساس پیری و خمودگی نمی کنی .

مثلا"مهردخت که همون شنبه ، وقتي از مدرسه اومد مدتي تو اتاقش مشغول بود و بعد پريد جلوم ، گفت: مامان بیا این رو بخور خوب میشی .

 به کپسول نگاه کردم ، شبیه کپسول های زینک ود ولی انگار یه فرقی هم با اونا داشت که من نمی فهمیدم .

 با درد و بی حوصلگي گفتم : مهردخت جان باید ژلوفن بخورم ، نه از این ها .

دیدم تو قیافه ش شیطنت و خنده ست ..

گفت : نه مامان ، دوای دردت همینه .. این برای دندونت نیست برای روحته .

 از حرفاش چیزی نمی فهمیدم . بیشتر نگاه کردم ، بنظرم توی کپسول،  دارو نبود .

درش رو باز ردم و اینو دیدم


انگار برگشتم به سال ۸۲ ، وقتي از ملاقات هاي غمگين با پدرش بر مي گشت ، همون موقع كه مهردخت ۴ ساله رو ، با همون وزن سنگينش بغل مي كردم و از پله هاي خونه بالا مي بردم و مي گفتم .. جان مادر ، گريه كن .. الان تو بغل خودمي ، نگران نباش .. اين روزا تموم ميشه و ما با هم مي مونيم .

خدا رو بار ها و بارها شكر كردم براي اينكه دختركم رو دارم ... معناي حرف هاي بابا تو همون سالهاي كلافگي از غصه هاي جداييم پيش روم ظاهر شد :

 مهربانو ، وجود مهردخت بهترين هديه ي زندگي توست .

******

دختر ماااهم ، براي همه ي سادگي و صميميتت ممنونم . لطفا" همينطور كه هستي بمان وهمیشه مرا جوان كن.

*****

گل هاي زيباي عشق و دوستي ، از طرف من و مهردخت تقديم وجود عزيزتون

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:43  توسط مهربانو و مهردخت | 
ایام تعطیلات نوروزی امسال هم که نسبتا" طولانی تر از سالهای قبل بود ، به اتمام رسید .

هرچند بین تعطیلات ، خیلی ها از جمله خود من ، سرکارهامون رفتیم، ولی انگار تا مدرسه ها باز نشه ، پایان تعطیلات رو به رسمیت نمی شناسیم . حالا فردا صبح قیافه ی امثال مهردخت ، که شب ها تا ساعت دو نیم نصفه شب بیدار بوده و صبح ها هم از ده زودتر بیدار نمیشد ، دیدنیه .

به هر حال اگر بخواهم ،از چیزهای مهمی که از ابتدای سال تا همین پانزه روز گذشته دیدم ، نام ببرم ، یکی دیدن سریال زیبا و پر محتوی پایتخته .

من کاری به برنامه هایی که خارج از ایران ساخته میشه ، یا حتی شبکه ی خانگی های خودمون ندارم . صرفا" درمورد یکی از برنامه هایی که سه ساله ساخته و پخش میشه ، مینویسم . بنظرم سریال پایتخت با ظرافت و زیبایی خاصی فرهنگ حفاظت از محیط زیست ، و قدردانی از کسانی که مظلومانه و حتی گمنام ،در این مرز و بوم قبول مسئولیت و ایفاء نقش میکنند رو جا انداخت ..

اگر چندین میز گرد و برنامه های سخنرانی پخش میشد ، نمیتونست به این قشنگی روی همه ی اقشار سنی جامعه از کودکان و جوانان تا میانسالان و حتی کهنسالان تاثیر بگذاره . اون قسمت که بهبود فریبا درمورد حساسیت و خطراتی که جنگلبانان عزیزمون در حین کار روزمره شون با اون ها مواجه هستند رو با همون لهجه ی مازنی و قیافه ی ساده و شهرستانی خودش ، بازی کرد ، اشک دلسوزی و همدردی ، از چشم همه ی افراد خانواده و میهمانانمون سرازیر شد و مطمئنم که همه در عهدی که پنهانی از دلهای تک تکمون گذشت و با خودمون بستیم ، قسم خوردیم که محافظ محیط زیست باشیم و با رفتارهای بجا و شایسته ی شهروندی ، این عزیزان رو در حفظ و بقاء زیستگاه ها و طبیعت زیبای وطنمون یاری بدیم .

درکناراون قدرت اراده ی نقی و نقش عشق به همسر و خانواده در بازی قسمت های آخر سریال بین نقی و هما ستودنیبود .. وقتی هما تو کانکس صدا و سیما نشسته بود و داشت مسابقه ی نقی رو نگاه میکرد ، اصلا" باورتون میشد دارید سریال نگاه میکنید ..

من یادم رفته بود دارم فیلم میبینم و ناخوداگاه دعا میکردم ، نقی برنده شه .. خریدن گل به وسیله ی نقی برای خانواده ش که فکر می کردند از دست همه شون عصبانیه .. رابطه ی زیبا و پر از محبت هما و فهیمه مابین حسادت ها و اختلافاتی که شوهرانشون با هم داشتند ، همه و همه از فرهنگ سازی با درایت برنامه سازان این سریال بود .و از همه مهمتر اینکه چقدر برای رسیدن به هدف باید زحمت کشید و بدست آوردن آرزوهامون تنها با ممارست و همت میسر میشه .

هرچند که شنیدم همون ابتدای پخش سریال هموطنان مازنیمون ، از نمایش سادگی و لهجه همشهریانشون توسط بازیگران سریال ناراضی و تا حدودی حتی خشمگین بودن و گفتند که این سریال کاملا بی محتواست و چیزی جز مسخره کردن ما نداره اما ، فکر میکنم بهتره تعصبات رو کنار بذاریم و به همه ی هدف های عالی که محتوی این سریال در برداشت و بخوبی حق مطلب رو ادا کرد ، آفرین بگوییم .

چیز دیگه ای که نظرم رو جلب کرد روز سیزه به در بود که به سمت فشم می رفتیم و در ابتدای جاده ، نقشه و معرفی گردشگری این ناحیه رو به همراه کیسه های زباله به اتومبیل ها بصورت رایگان ارائه میکردند . من متاسفم که از دیدن این چیزها ذوق زده شدم در واقع این ها باید سالیان قبل فرهنگ سازی و در رگ و ریشه ی ما جا می افتاد ، اما باز جای خوشبختیه که بالاخره شروع شده .

بنظرم باید هرکدوم از ما بصورت یه وظیفه ی جدی به این موضوع نگاه کنیم و هر جا و در هر موقعیتی که هستیم به دیگران و رفتارهاشون توجه کنیم و با روی خوش تذکرات لازم رو بدیم . هنوز هم خیلی ها رو تو خیابون میبینم که زباله هاشونو بی تفاوت بیرون پرت میکنند و انگار اصلا" متوجه زشتی کارشون نیستند.

**************

بعد از فوت خانم دکتر عزیزم ، مونس یکی از دوستان عزیز  که از خوانندگان نازنین این خونه ی مجازیه ، لینک دانلود کتابی رو برام فرستاد بنام "در آغوش نور" ، خوندن این کتاب خیلی کمک میکنه تا مرگ رو با منطق زیبا بپذیریم و چشممون به جهان قبل از این دنیای فانی و بعد از مرگ ، باز بشه .

هرچند غلط های زیادی تو املاء و نگارش این کتاب موجوده ولی از  لطف خوندنش چیزی کم نمیکنه .. البته سعی میکنم یه فایل غلط گیری شده هم براش درست کنم ولی فعلا" از اينجا دانلود کنید و در آرامش و سکوت مطالعه کنید .

***********

سیزده به در ه فشم رفتیم . هوا تا اواسط روز آفتابی بود . عصر آفتاب رفت و حسابی سرد شد ، جاتون خالی با آش رشته ی پر ملات وسط حیاط باغ ، روز روبه پایان رسوندیم و با یه جاده ی خلوت و زیبا، به تهران برگشتیم . قبل از خواب به این فکر می کردم که چقدر برامون آسون بود این فشم رفتن و سیزده رو به در کردن .

صبح سر فرصت از خواب بیدار شدیم و حوالی ساعت 10 به ویلا رسیدیم .. تو باغ که قبلا" گل کاری و زیبا شده بود تخت ها مرتب ، میوه و آجیل و شیرینی چیده بود . آهنگ های قشنگ از دستگاه پخش میشد .. خوردیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و ادا در آوردیم و مسخره بازی کردیم .. 

بعد تا اونجا که ممکن شد ، تمیز کردیم و روی مامان و بابا رو بوسیدیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم .

به همین آسونی ..

حالا داشتم فکر میکردم همه ی این ها ، خوشبختی های خانوادگیمونه  که داریم و باید قدرشناس باشیم .. قبل از اینکه کله م گیج بره و چشمام رو هم بیفته ، به مامان و بابا تلفن کردم و ازشون تشکر کردم .. بهشون گفتم خدا رو شکر که سال گذشته با سلامتی و خاطرات خوش ، گذشت .

امیدوارم با سایه ی مهر شما دو نفر بازهم ، سال ها از پی هم بگذرند و ما خواهر و برادر ها افتخار درکنارشما بودن رو داشته باشیم .

مهم جایی که دور هم جمع میشیم نیست ، اصل مطلب اینه که به وجود عزیز شما دلگرمیم و احساس تنهایی نمیکنیم .

***********

با رحمت و دورد به ارواح نازنین درگذشته مون و آرزوی سلامت برای همه ی عزیزانمون که وجودشون مایه ی خوشبختی و سعادتمونه .

**********

گل های زیبای پانزدهم فروردین 1393 خورشیدی ، از طرف من و مهردخت تقدیم وجود گل شما مهیمانان خانه ی مجازی .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 14:21  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته دوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم آبان 1392
هفته اوّل آبان 1392
هفته چهارم مهر 1392
هفته سوم مهر 1392
هفته دوم مهر 1392
هفته اوّل مهر 1392
هفته چهارم شهریور 1392
هفته سوم شهریور 1392
هفته دوم شهریور 1392
هفته اوّل شهریور 1392
هفته چهارم مرداد 1392
هفته سوم مرداد 1392
هفته دوم مرداد 1392
هفته اوّل مرداد 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کلبه ی شباهنگ و همسرش (شبپرک)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
كوچه باغ آرام (ونوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
آغوش تو در باران (دلی)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
زنانگی هایم را رج به رج می بافم اینجا(هیوا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM