دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

انقدر کامنتا انبار شد تا مجبور شدم بدون پاسخگويى تاييدشون کنم.  خيلى منو ببخشيد مهربانو سرش شلوووغه

دوستتون دارم..  خيلى زياد 

درضمن امروز روز مهندس,و پرستاره اگر خودتون مهندس و پرستاريد به خودتون اگر هم بچه هاى گلتون ىا همسرانتون در اىن دو حىطه مشغول هستنو بهشون تبريک من رو برسونيد  متاسفانه فارسىيه گوشيم انقدر بده که حتى نمى تونم غلط ها رو اصلاح کنم ... مهم اينه که با همه غلط غلوطا دوستتون دالم

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:36 توسط مهربانو و مهردخت

به آخرین ماه امسالم رسیدیم .. بازم مثل همیشه ، همه به هم میگیم " اصلا" فهمیدی چطور گذشت"؟؟

وقتی اسفند ماه میرسه انگار فیلم رو رو دور تند پخش میکنند ، همه در حال بدو بدو ..

ما هم از قاعده مستثنی نیستیم ..

مثل هرسال از اوائل بهمن هی بخودم میگم : ای بابا ، خونه که تمیزه ، منم که وقت ندارم ... اصلا" خونه تکونی یعنی چی ..

خودم یکمی تو کمد هارو جمع و جور و گرد گیری میکنم ..

ولی با ورود به اسفند ماه ، همه چیز عوض میشه و نهایتا" به این نتیجه می رسم که : " مگه میشه خونه تکونی رو ندید بگیرم!!! ... باید این رسم رو مثله سالهای قبل بجا بیارم "

واقعیتش اینه که امسال واقعا" کار خاصی ندارم چون همه ی سال گذشته تا همین دوماه قبل، یه خانوم نازنین بود که هر ماه ،گاهی هم دوهفته یکبار میومد کمک می کرد ..

خانوم گلی که از صبح ساعت هفت و نیم می آمد و تا راس ساعت سه بعد از ظهر کار میکرد .

وچنان کاری میکرد که انگار زندگیتو داری از تو فیلم های تبلیغاتی برای مواد شوینده نگاه میکنی ، یعنی همه چیز برق میزد .

از وقتی گردن و کتفم دردناک شد بیشتر به کمک احتیاج داشتم ، اون بنده خدا هم انقدر سالها بخودش فشارآورده بود که کارش به جراحی ستون فقرات رسید ، خدا رو شکر حالش خوبه و دوران نقاهت رو می گذرونه .

اینه که یکی از همین روزا ما هم آیین زیبای خونه تکونی رو بجا خواهیم آورد و برای استقبال از بهار همه جا رو برق خواهیم انداخت

****

دوست عزیزی برای تامین نیروی انسانی آگهی داده . امیدوارم اگر کسی جویای کار هست تو این روزای آخر سال گه از کارش باز بشه و بتونه شغل مناسبی دریافت کنه

کارگزاری رسمی بیمه جهت تکمیل کادر اداری خود به تعداد 10 کارمند فروش جهت مشاوره تلفنی و حضوری و یک نفر کارشناس منابع انسانی و یک نفر سرپرست فروش نیازمند است . شماره های تماس

22649531-3 خانم شریفی

****

لباس عیدای دختر کوچولوم فاطیما رو هم خریدم ، به  چیز جالبی امسال برخورد کردم :

وقتی فروشنده لباس و کفش اصرار کردند که با شک و تردید (بخاطر سایز)خرید نکنم و دخترم رو ببرم تا لباس مناسب تهیه کنم یا پیشنهاد دادند که اگر کوچیک و بزرگ شد ببرم عوض کنم ، بهشون گفتم که این لباس ها هدیه برای یه دختر ناز و قشنگه که نه میتونم خودش رو ببرم ، نه میتونم بعدا" برای عوض کردنش اقدام کنم ، موضوع رو متوجه شدند و بهم تخفیف دادند و گفتند اجازه بده ما هم تو این کار سهیم باشیم

میتونید تصور کنید که چقدر حس خوبی داشتم که مردم ،به فکر هم هستند و از سود خودشون برای شاد کردن دل دیگران گذشت می کنند .

ببینید چقدر خوشگلن

اینم از رنگ های فصل پاییز که پر از قهوه ای های قرمز و نارنجی و خردلیه .

اینم کنته نیمه کاره ست ..

اگه کسی پارسال بهم می گفت که تو سال آینده این موقع دنبال پودر کف دریا و دوده می گردی ، کلی بهش می خندیدم .

*******

مواظب خودتون و اطرافیانتون باشید .. کارهای دم عید باعث نشن از سلامتتون غافل بشید .

با مهردخت جانم ، گل های دوم اسفند نودو سه رو تقدیم حضور گرمتون می کنیم .

 

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:50 توسط مهربانو و مهردخت|

تقدیم به همه ی دوستانم که کمتر از خواهر و برادر برام نیستید :

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم ، پر دوست ، بر درش برگ گلی میکوبم، روی آن با قلم سبز بهار، مینویسم ای یار ، خانه ی دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر خانه ی دوست کجاست .

دیرگاهیست به این می اندیشم ، خانه باشد طلبت ، شانه ی دوست کجاست ؟؟

 *********

اصلا" اشتباه من این بود که زودتر نیومدم سراغ خونه ی مجازیم و سرم و نذاشتم گوشه ی دیوارش گریه کنم ،تا اینهمه دست مهربون برام حیاط رو آب و جارو کنند ...اینجا ، یکی شربت گلاب برام درست میکنه .. یکی بغلم میکنه و بهم میگه گریه کن سبک شی ،یکی غیرتی میشه و میگه مگه دستم بهش نرسه ...

قربون تک تکتون ، اصلا" از غصه دار بودن شرمنده شدم ، بهتره دیگه درموردش چیزی نگیم .

**********

نشسته ایم دور میز ناهارخوری اداره ، نا خوداگاه چشمم به صورت ساده و معصوم همکار جدیدی می افته که چند میز دور تر از ما نشسته .. به گوشه ای خیره شده و داره در تنهایی غذا میخوره ..

از روی کنجکاوی به مریم گفتم : اون خانوم تازه استخدام شده ؟؟

مریم یکمی خودش رو کج کرد و زیر چشمی نگاهی کرد .

گفت: آره مهربانو ، مدتیه اومده ، نمیدونم چرا یه جا ثابت نمی مونه ، میگن همکارا میرن اعتراض میکنن و کاری میکنن عذرشو میخوان و می فرستنش یه جا دیگه.

-: چرا؟؟

-: نمیدونم .. عجیبه ولی ، میگن دختر تمیزی نیست .. حال آدمو بهم میزنه .

من که  داشتم به حرف مریم جون گوش میدادم و نگاهم به روی دختر خانوم ثابت مونده بود ،در کمال تعجب دیدم ، قاشق رو پر کرد ، دهانش رو  به اندازه ی یه اسب آبی باز کرد ، زبونش رو تا اونجایی که میتونست درآورد و قاشق رو فرو کررد تو حلقش .

بعدشم خیلی کثیف و با عجله بقیه کاراشو کرد ..

انگار یه پارچ آب جوش ریختن سرم ، خیلی ناراحت شدم . دختر جوون و خوش صورت ، تحصیلاتی هم داره ، پس یعنی تو محیط های اجتماعی کم نبوده ...

الان اومده تو اداره ی ما که  معدل های بالا و رزومه های خوب رو می گیرن ، استخدام شده ولی تو این مهارت اجتماعی ساده مشکل داره ..

حتما" این حالت طبیعی نیست و شاید یه تیک باشه ...

به هر حال این دختر خانوم داره با یه کسانی زندگی مییکنه .. اینجا که کسی حاضر نشده کمک کنه فقط گفتند که ما باهاش کار نمی کنیم و پاسش دادن این طرف اون طرف ، ولی خوب خانواده چی ؟؟ یعنی کسی متوجه ی این موضوع نشده؟؟

اگه شده آیا برای درمان ، مراجعه کردن؟ دلسوری شده براش؟

با این شرایط همیشه تو محیط های اجتماعی مورد نفرت یا تمسخر واقع میشه ..

پس چطور ازدواج کنه ؟؟

در مورد این دختر خانوم بیشتر نمیتونم بنویسم چون نمیدونم ، شاید خانواده ش برای درمان اقدام کردن ، شاید همکاری نکردن ، شاید نتیجه نداده .. شاید بصورت مقطعی خوب شده ولی با یه بحران دوباره به سراغش اومده ..

شاید اصلا کسی بهش توجه نکرده ...

نمیدونم ولی دیدن این بنده خدا بهانه ای شد برای اینکه من یادم بیفته چقدر آدمایی رو دیدم که بر اثر کم توجهی خانواده دچار مشکلات متعددی تو جامعه شدن .

 بچه هامون برای همه مون عزیزند و هر طور که باشن دوسشون داریم و بنظرمون زیباترین میان ، ولی حواسمون باشه که واقعیت اینه که بچه های ما برای دیگران موجوداتی کاملا" عادیند و باید رفتارها و ظاهری عادی و مناسب داشته باشند .

خیلی ها رو میبینم که اجزاء صورتشون زیباست ولی فک پایینیشون بطرز وحشتناکی جلوست ،

این بندگان خدا موقع صحبت کردن دچار مشکل هستن ..

فرم صورتشون کاملا" بهم ریخته و فکر میکنم جایی خوندم که از نظر دندانپزشکی و گوش و حلق و بینی با مشکلا بعدی مواجه خواهند شد .

خوب این بچه ها رو باید تو سن کم بهشون رسیدگی می کردند ، در دنیایی که علم پزشکی مرتب دستاوردهای جدید داره ، اصلاح این ناهنجاری ها واقعا" ساده ست .

حتی اگر از نظر مالی توانمند نیستیم ، بیمارستان های دولتیمون با کادر پزشکان بسیار مجرب این کارها رو انجام میدن فقط نوبت گرفتن و صبوری میخواد ..

یا بچه هایی که لکنت زبان دارند .. متاسفانه توجه کمی بهشون میشه ، حتی دیدم پدر یا مادری که وسط حرف بچه شون پریدند و نذاشتند جمله تموم بشه و گفتن "خوب فهمیدم بقیه ش رو بگو "...

اون ها نمیدونند با روح و روان اون بچه چه میکنند ، این طفل معصوم ها رو منزوی و افسرده میکنند ،

یه ذره دقت و توجه ، یه مشاوره روان پزشکی  ، یه مشاوره ی گفتار درمانی علاج کار این بچه هاست

  محبت  و دقت خانواده میتونه زندگی بچه ها رو دگرگون کنه .

یا مثلا" مادران کم طاقت زیادی رو دیدم که برای اینکه بچه شون همه ی غذاش رو بخوره و بازی در نیاره ، مجبورش میکنند ، دهنش رو خیلی خیلی باز کنه تا اونا قاشق رو بچپونن تو حلقش و با سرعت قاشق بعدی رو جلو میارند

همین کار باعث میشه بچه عادت کنه اینهمه دهنش رو برای خوردن باز کنه و تند و پشت سر هم غذاش رو ببلعه ، درصورتیکه همه مون میدونیم این کار چقدر زننده و دور از ادبه .

این غنچه های زیبای زندگی سرخود وارد این جهان نشدند ، دقیقا" با دعوت و خواست ما به این دنیا پا گذاشته ند ..

پس برای رشد و سعادتشون هر کاری کنیم وظیفه مونه و هیچ منتی نیست ، برای آموزش مهارت های اجتماعی بچه هامون حوصله به خرج بدیم و فکر نکنیم تنها تبلت دادن دست بچه های کوچولومون ، اوج ایفای نقش پدری و مادریه .

  آروم و شمرده صحبت کردن ، صبر کردن برای تموم شدن صحبت های دیگران ، تمیز و مرتب غذا خوردن و بی صدا نوشیدنی رو نوشیدن و هزاران چیز دیگه ، جای آموزشش تو دامن گرم خانواده ست نه تو سن بزرگسالی تو جامعه با مسخره شدن و آسیب دیدن و بعد یاد گرفتن .

****

خدا همه ی عزیزانتون رو براتون نگه داره و امیدوارم حق هیچ بنده ای رو گردنتون نمونه و کسی تو خلوت خودش به خدا شکایتتون رو نکنه و نگه ، خدایا حق من رو ازش بگیر .

**********

این نمایش رنگ های فصل بهاره ، ایستادم بالا سر مهردخت جانم ، تاتمومشش کنه براتون عکس بذارم

 

 

*******

بهمن ماه هم داره تموم میشه ، با مهردخت عزیزم گل های معطر یازدهمین ماه سال 93 رو براتون به یادگار گذاشتیم ... باشد که دوستان عزیز و نازنینم محض تشکر و قدردانی از ما پذیرا باشند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:22 توسط مهربانو و مهردخت|

گفته بودم از فیلم هایی که در جشنواره دیدم براتون مینویسم ... هرچند جشنواره ی امسال خاطره ی تلخی برام باقی گذاشت که گمان نکنم تا زنده هستم فراموش کنم ولی زیر قولم نمیزنم و براتون مینویسم .

فیلم جامه دران شامل سه اپیزوت شیرین ، مه لقا و گوهر بود .

شیرین رو مهتاب کرامتی و افسر اسدی و مصطفی زمانی بازی کردند ..

مه لقا رو مصطفی زمانی و پگاه اهنگرانی و قسمت مه لقا رو باران کوثری و مصطفی زمانی هنر نمایی کردند ..

اما از میان این عزیزان که نام بردم ، باران جدا" شاهکار کرد . چنان تحسین برانگیز بازی کرد که اگر سیمرغ بلورین رو ببره اصلا"جای تعجب نداره .. " هرچند که من همه ی فیلم ها رو ندیدم"

 

فیلمنامه ی این فیلم، اقتباسی از رمان " ناهید" نوشته ی خانم ناهید قطبی و اولین کار حمیدرضا قطبی در عرصه ی سینماست و بعنوان بخش نگاه نو بسیار خوش درخشید.

فیلم بعدی " رخ دیوانه"نام داشت داستانی معمایی و پر از هیجان که هر چه حدس میزدی رو انکار میکرد، به نمایش گذاشته شد .

کارگردان بسیار توانا ، ابوالحسن داوودی و بازیگرانی چون طناز طباطبایی ، صابر ابر ، ساعد سهیلی خالقان این اثر بودند .

به عقیده ی مهردخت ، اگر گارگردان کارگردان نمیشد ،یک دزد بسیار حرفه ای در سطح بین الملل میشد .

این فیلم هم بسیار جذاب و پر کشش بود.

اما فیلم سوم که اصلا" از یادآوریش حالم بد میشه و نقطه ی پایانی برای من در جشنواره سی و سوم بود، فیلم " مرگ ماهی" بود که ای کاش هرگز برای دیدنش نرفه بودم .

یک دوجین بازیگر بنام کشور ،دور هم جمع شده بودند که من هرکاری کردم از زاویه ی دید روشنفکرانه هم خودم رو متقاعد کنم که فیلم بد نبوده ،نشد که نشد .

کارگردان فیلم روح الله حجازی و بازیگران: نیکی کریمی ، علی مصفا ، طناز طباطبایی، ریما رامین فر ، بابک حمیدیان و.. بودند که من تک تکشون رو بعنوان قوی ترین ها میشناسم اما...

فیلم رو یکشنبه شب، ساعت نه دیدم.

ردیف پشت سر ما خالی بود .. تیتراژ سروع فیلم رو گذاشته بودند که خانومی با دوتا بچه ی شش، هفت ساله پشت سرمون نشستند ..

همون موقع شروع کرد با تلفن همراهش با کسی صحبت کردن  خیلی راحت و واضح ، طوریکه من همه ی صحبت هاشو شنیدم

میگفت : ما اومدیم تو کسی هم جلومون رو نگرفت حالا اگه شما صلاح میدونید بیام بلیط ها رو ازتون بگیرم ..

انگار شخصی که پشت تلفن بود گفت : جاتون راحته؟؟ چون جواب داد: ما راحت نشستیم خیلی ممنون ..

به محض اینکه تلفن رو قطع کرد یکی از بچه ها باگریه گفت : چرا بابام نمیاد ؟؟ مادرش هم گفت داره جای پارک پیدا میکنه ..

بچه ی دیگه هم با گریه گفت: من از تاریکی میترسم و مادرش شروع کرد به دلداری دادن بچه ..

فیلم شروع شده بود ، من عصبی شده بودم .. برگشتم چپ چپ نگاهشون کردم ..

همون موقع شوهرش اومد رو صندلی نشست و بر سر نشستن بحث کردن چون یکی از بچه ها گریه میکرد میگفت من میخوام پیش مریم بینشینم ..

مامانش هم میگفت هنوز که نیومدند وقتی اومدن تو بشین پیش مریم ..

تقریبا یکربع گذشته بود تا بالاخره خواهر اون زن پیداش شد همراه دوتا بچه ی دیگه ش .. فکر کنید چهارتا دختر و پسر همسن هم ،چکار که نکردند تازه خواهر ها با هم سلام و روبوسی هم کردند و خواهر تازه رسیده ، احوال شوهر خواهرش رو هم می پرسید ،

نظم سینما کاملا" بهم خورده بود .. بچه ها برسر خوراکی که دعواشون شد دیگه طاقت نیاوردم برگشتم به یکی از زن ها گفتم : صدای بچه ها خیلی مزاحمه ماست ..

اونم خیلی راحت گفت ، بیشعور نفهم برگرد چپ چپ هم نگاهون کردی ..

من از شوک و ناراحتی هیچی نگفتم ، برگشتم و تا دوساعت دیگه همینطور به پرده ی سینما زل زده بودم .. در طول فیلم چون مادری مرده بود و بچه ها در تدارک مراسم بودند .. بچه های ردیف عقب میگفتند : این زنه مرده؟؟ و مادرشون میگفت :نه خوابیده ، تو نگاه نکن با برادرت بازی کن .. و بالاخره وقتی فیلم به نیم ساعت آخر رسید بچه ها خوابیدند و سکوت برقرار شد .

با روشن شدن چراغ ها ، من برگشتم گفتم : خانوم من به شما توهین کردم که به خودت اجازه ی توهین دادی؟؟ گفت : گفتم بهت بیشعور ، ولی بیشعور کمت بود زنیکه ی ...و کلی حرف رکیک بار من کرد .

همه ی صندلی های اطراف با شنیدن این بحث شروع به اعتراض کردند بیشتر هم با فحش های رکیکی مثل خودشون جواب دادند .. حال من بد شد و مهردخت منو از سالن بیرون  برد . تا ساعت های طولانی از شوک اتفاقی که افتاده بود بیرون نمی اومدم و مدام اشک می ریختم .

هنوز هم خیلی رو به راه نشدم ، سرعت اتفاقاتی که افتاد و اینکه نتونستم به دفتر مدیریت بکشونمشون و آبروی اونا و کسی که تو سالن راهشون داده بود ، عذابم میده از طرفی خودم رو مقصر میدونم که چرا به آدم نماهایی که با چهار تا بچه به جشواره اومدند جایی که فیلم ها حتما" 90 دقیقه اکران میشن و فیلمی با اون موضوع رو انگار برای پارک اومدن انتخاب کردند و اصلا" هم توجه به سن و موقعیت بچه ها و... نکردند، اعتراض کردم .

حالا میفهمم که چرا عده ای کلا" به مسائل بی تفاوتند و حتی وقتی حقشون تو دیدن فیلم ضایع میشه دم بر نمیارند یعنی چه .

خدا کنه زود تر از این حال و هوای افسرده بیرون بیام ، دارم مریض میشم ...

انگار اون اتفاق ، بهانه ای بود برای اینکه من دردهای چند ساله ای که از این جماعت نفهم درخودم پنهان کردم بیرون بریزه .

از یکشنبه شب که این اتفاق افتاده، با رفتن بیرون و قرار گرفتن بین مردم دلشوره ی بدی سراغم میاد  ..

حتی تو ناهار خوری اداره هم با شک و تردید اطرافمو نگاه میکنم ، صورت ها رو از نظر می گذروندم و با خودم میگم چند تا از این آدما که اگر الان براشون تعریف کنم ، کلی نچ نچ و تاسف از خودشون نشون میدن، اما در وقعیت مشابه همون رفتار زشت رو ازخودشون بروز میدن؟؟!!!

****

تصمیم داشتم یه مدت بصورت موقتی ازتون خداحافظی کنم ، حس میکنم که بیشر از حد رو خودم فشار میارم ..

باید اون مهربانویی که خودم از خودم سراغ دارم ، باشم ، اما خیلی بهتون دلبسته م .. ممکنه کمرنگ بشم و بیشتر مواظب خودم باشم ولی فعلا" خداحافظی نه .

****

مهردخت  باید برای درس مبانی هنر، چهار فصل رو نشون بده ، فعلا" تابستون رو تموم کرده و این شده که میبینید. حاوی رنگ های شاد و گرم ..

دلم بهتون خوشه ، با مهردخت عزیزم گل های زیبای برکت و بارون رو براتون گذاشتیم ، بیاید بردارید تا مثل دل مهربانو پژمرده نشن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:41 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
»
» "درحواشی استقبال از سال نو"
» "مهارت های اجتماعی"
» "دل شکسته ی مهربانو"
» " سنگینی بر دست ، نه بر شانه "
» "عزیز پدرو مادر"
» پا ورقی
»
» "لای منگنه"

Design By : Pichak