من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

می بینم که بعد از اون طوفان سهمگین تو بلاگفا

سیستم نتونسته همه ی مطالب رو بازیابی کنه و تا سال 92 بیشتر برنگشته ...

همون بهتر که خونه ی جدیدم رو سفت بچسبم و اینجا رو متل عمارت های قدیمی نگه داری کنم که مامن خاطره هاست .

برای با هم بودن به ادرس جدید baranbahari52.blogsky.com  تشریف بیاورید ... خانه ی من برای همه جا دارد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:24  توسط مهربانو و مهردخت | 
دوست عزیزم آتی رو که می شناسید ؟؟ هم تو وبلاگ قبلی ، هم اینجا در موردش نوشتم .
با وجودی که هشت سال از من جوون تره ، اما کاملا" میشه حساب یه خواهر رو روش باز کرد . عزززیزم امتحانش رو خوب هم پس داده .
دختر اولش رو روز بیست و هشتم فروردین هشتاد و هفت ، به دنیا اورد .. این پرنسس کوچولو یه دختررررر به تمام معناست . همراه با همه ی ناز و ادا ها و غش و ضعف رفتن برای مامان و باباش ، بخصوص برای باباش . پارسال نوروز هم آتی عزیزم آخرین ماه از دومین بارداریش رو می گذروند . روز بیست و ششم با هم صحبت می کردیم ، گفت : مهربانو ، با خانوم دکتر تماس گرفتم ، ازش خواهش کردم که تاریخ زایمان رو به جای اول اردیبهشت ، بندازه بیست و هشت فروردین تا تولد دومی هم ، همون روز دختر اولم باشه ، اما قبول نکرده . منم گفتم : عزیزم بذار زایمان روال عاددی خودش رو طی کنه و اصرار نکن .
ساعت دو بعد از ظهر روز بیست و هشتم با هم صحبت کردیم .. بهش گفتم امروز تولد دختر اولته چکار میخوای بکنی؟ میخوای من بیام ببریمش بیرون ؟ گفت : نه ، میدونم تو هم امشب کار داری .. خودم میبرمش پارک یه دوری بزنیم چون واقعا " سنگین شدم و کاری ازم بر نمیاد . خداحافظی کردیم .. ساعت پنج بود که دوباره بهم زنگ زد و گفت : مهربانو جان بعد از صحبت با تو خوابیدم ، الان که بیدار شدم علائمی دارم که نگرانم کرده . وقتی از علائم پیش آمده گفت : خنده ی بلندی کردم و گفتم : ای آتی خوش قلب من .. تو با همه ی وجودت دلت میخواست تولد این فسقلی هم ، همین امشب باشه ، خدا به حرفت گوش داد ..زود با خانوم دکتر تماس بگیر ، تو امشب بازم مامان میشی .
ساعاتی بعد با هم هماهنگ بودیم ، آتی به بیمارستان رفت ، و زایمان انجام شد . وقتی دستاشو گرفته بودم و می گفت : خواهر جونم دیدیش ؟ با خوشحالی بهش گفتم : آره عزیزم ، تخصص شما دوتا تو خلق سفید برفیه . ...
دلم براش هزار پاره بود ، چون آتی تک فرزنده و پدرعزیزش رو یکسال قبل از دست داده بود . وقتی بیمارستان میرفت از مادر و شوهرش خواسته بود که تابلوی عکس پدرش رو براش بیارن بیمارستان تا بعد از بیهوشی چشمش به عکس باشه ...
حکایت غریبیه ...وقتی نمیتونی با جبر روزگار ، در بیوفتی ، کم کم ، خودت رو با داشته ها و حداقل ها ، قانع میکنی .. زمانی اراده که می کردی تو آغوش بی کران از محبت پدر یا مادر ، غرق میشیم و از عطر تنشون کام می گیریم ، ولی روزی میرسه که دیگه حضور فیزیکیشون رو نداریم و تنها به چشم دوختن به تصویرشون ، دلخوش می کنیم .
دیشب تولد شش و یک سالگی فرشته های زندگی آتی و سعید عزیزم رو جشن گرفتیم . همه ی این یک هفته من و مهردخت در تدارک خرید هدیه برای دوتا دختر ا و رسیدگی به دک و پز خودمون بودیم .(چون عید برای خودمون هیچی نخریده بودیم الان یه چیزایی لازم داشتیم )
روز دوشنبه هفته ی قبل ، از آرایشگاه برای موهای خودم و مهردخت، ساعت چهار ،  وقت گرفته بودم . طبق معمول وقت شناسیم ، ساعت پنج دقیقه به چهار زنگ آرایشگاه رو زدم . رفتیم تو و سلام و علیک کردیم ، اما کسی که مو درست میکنه و صاحب سالنه رو درجمع بقیه ندیدم .. می خواستم بپرسم که مریم جون کجاست؟ که یکیشون گفت: مهربانو خانم ، مریم با شما تماس نگرفت؟؟ با تجب گفتم : مگه باید می گرفت؟
گفت : جایی باید میرفت ، گفت من بجای چهار ، چهار و نیم میام .
نزدیک بود غش کنم ... نه برای اینکه برنامه ریزیم خراب میشه چون وقت برای همه چیز در نظر می گیرم ، فقط برای اینکه باز یه بد قول سر راهم سبز شده عصبانی شدم .
گفتم : کسی به من زنگ نزده . خلاصه تماس گرفتند و گفت تا نیم ساعت دیگه می رسم . پنج دقیقه هم گذشت ، به اون خانوما گفتم به هر حال موهای ما براشینگ میخواد ، یکیتون انجام بدید تا مریم بیاد .
براشینگ ما هم تموم شد و دوباره تماس گرفتند و من از حرفاشون فهمیدم ، اصلا" خانوم قصد تشریف فرمایی ندارند چون گفت : الان فلانی رو می فرستم بیاد سالن . حالا ساعت شده یکربع به پنج .
گفتم لازم نیست منتظر فلانی بشیم . خانوم شما خودت مشغول شو . موهای مهردخت رو از پشت مدل دار بباف و جمع کن . میتونی که؟ گفت : بعله ... 
کار مهردخت تموم شد و گفتم : حالا موهای منو کمی جمع کن بقیه ش رو هم رها کن .
بنده خدا مشغول شد . ساعت شده بود پنج و ربع که اون فلانی اومد ... آخ ببخشید ، مریم جون تو فلان جا عروس داشت و عذر خواهی کرد . با ناراحتی گفتم : خانوم فلانی من مشتری چند ساله ی مریم هستم ، روز دوشنبه تماس گرفتم و وقت گرفتم . میتونست بگه من نیستم یه فکر دیگه کن . ولی هم خواسته عروسشو راه بندازه هم منو ؟ این اخلاق اصلا" حرفه ای نیست . من متاسفم . چند دقیقه بعد مریم زنگ زد سالن ببینه اوضاع چطوره ، این فلانی جون گفت ک مریم میگه براتون اس ام اس دادم من چهار و نیم میام . از زیر دست خانومه بلند شدم گفتم : گوشی رو بده به من .
گوشی رو گرفتم و بدون سلام و علیک گفتم .. مریم خانوم ششما بهه من مسیج دادی؟ گفت : بله .گفتم : گفتی ساعت چهارو نیم ؟ گفت : بله ، گفتم الان پنج و نیمه که ، شما کجایی؟ درضمن وقتی مسیج میدی من نباید جواب بدم بگم باشه یا نباشه؟؟
گفت : ارسال نشد . گفتم » آهااان پس شما اصلا" مسیج ندادی .
گفت : مهربانو خانوم ، من شرمنده م ريا، شده دیگه .. گفتم:  بعله شده .. منتها من سعی می کنم به دخترم یاد بدم که هر جوری دوست داری با تو رفتار کنند ، تو هم همونطور با مردم رفتار کن . 
خدا نگهدار و قطع کردم .
همون موقع 3 نفر که ساعت شش وقت داشتند رسیدند و خانوم فلانی ضمن شرمنده ایم شرمنده ایم ، شروع کرد کارشونو انجام دادن .
من و مهردخت هم اومدیم خونه و مشغول آماده شدن شدیم .
مهردخت گفت : مامان عصبانی نیستی ؟؟گفتم : نه ، حد و حدود مریم همین قدر بود . دیگه سالنش نمی رم . یه جای جدید رو امتحان میکنیم . من از آدمای فرصت طلب که میخوان هم از آخور بخورن هم از توبره خوشم نمیاد . 
یه وقت برای کسی ، موضوع  غیر قابل پیش بینی ، اتفاق می افته ، آدم درک میکنه،  ولی نه به این وضوح ، وقت منو رفته عروس درست کرده ، می خوام ببینم یکی باهاش این رفتار رو می کرد خوشش میومد؟؟خدا رو شکر ما هم کارمون طوری نبود که حتما" هنر مریم رو بخواد ، همینطوری هم خوب شدیم .
حلاصه به تولد دخترای خوشگل و دوست داشتنیمون که مثل بارون رحمت تو یه شب به زندگی پدر و مادرشون باریدند ،رفتیم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت .
 
گل های زیبا از طرف من و مهردخت تقدیم وجودتون .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:54  توسط مهربانو و مهردخت | 
دا رحمتش  کنه ، چقدر این چند روز ه یادش  کردم . مادر بزرگ مادرم رو میگم .
 
 
خدا بیامرز ،وقتی من ۱۱-۱۰ ساله بودم از دنیا رفت . زن ۹۲ ساله ی کُردی بنام فاطمه سلطان ،  که  با وجود ۹ بچه ای که زاییده بود و حتی یکی از اونها هم به مرز ۳۰سالگی نرسیده بودند ( حتی مادر مادرم که بيشترين عمر رو داشت  ، در ۲۸ سالگی از دنیا رفته بود) قامت بلندش تا همون روزهای آخر زندگیش خم نشد ..
 این پیرزن ساکت و صبور که گاهی تنگ غروب زیر آوازهای غمگین کُردی ، که من هیچ چیز از اونها نمی فهمیدم ولی ریتم محزونشون رو دوست داشتم ، نعمت بزرگی برای خانواده ی جنگ زده و تنهای من بود .
 اون وقتا که پدرو مادرهامون میگفتند " کهنسال ها برکت زندگی هستند ،"نمی فهمیدم یعنی چی. حالا می فهمم که وقتی اون پیرزن همینطور که نشسته بود گهواره ی مینا رو تکون میداد و یا مهرداد کوچولو رو روي پاش تكون تكون مي داد تا بخوابه،  و مامان مصی که اون روزا گرفتار زندگی شلوغش با ۴ تا بچه و نبودن های بابا عباس  بود ، کمی استراحت کنه، یعنی چی .
 گاهی که ننه جون (همون فاطمه سلطان خانم )، به خونه ی خودش می رفت و من از مدرسه می آمدم ، می دیدم مامان مصی مینا رو گذاشته رو قلم دوشش و یه دست کوچولوش رو گرفته تا از اون بالا پرت نشه پایین ، بعد با شکم برآمده ش ( مهرداد رو باردار بود) داره سر گاز ، غذا رو هم میزنه ،  می فهمیدم که اگر ننه جون بود ، چقدر مامان کمتر زحمت می کشید .
 " بزرگ کردن بچه هایی که پشت سرهم به دنیا میان واقعا" کار دشواریه"
همین ننه جون ،که فکر میکنم چروکترین صورتی رو داشت که من از نزدیک به عمرم دیدم ، عصرها ،تارهای سفید و تُنُک تُنُک سرش رو ،آروم شونه می کرد و با وسواس می بافت و پشت سرش می انداخت .
 برای انتخاب رنگ پارچه هاي پیراهن هاش که مامان مصي براش می دوخت، وسواس به خرج می داد و شبها تا دعای مخصوصش رو برای محافظت جونش از شر جن و انس و حشرات موذی نمی خوند به خواب نمی رفت .
 همیشه فکر می کردم ، مگه  پیری ، چیز قشنگی هم داره که ننه جون با اينهمه دقت ، موهاش رو مرتب مي بافه و یا رنگ پارچه پیراهنش شاده  ؟
  اصلا" مگه از زندگی خسته نشده که هرشب دعا میکنه یه وقت جن یا حشرات ، سراغش نیان؟؟
 بالاخره یه روز دلم رو زدم به دریا و از مامان مصي  سوالم رو پرسیدم .
مامان گفت : دخترم آدمها هرچی سنشون میره بالا ، به زندگی وابسته تر میشن .
  گفتم : همه همینطوریند؟
 گفت : همه .
گفتم: ولی من اگه قد ننه جون عمر کنم ، دیگه خسته میشم .
 اصلا" دلم نمیخواد انگشتر دستم کنم و موهامو ببافم چون فایده نداره ...دیگه خوشگل نمیشم كه .
یادمه مامانم خندید و دوباره روشو کرد اون طرف و مشغول کاراش شد .
*********
حالا چهل سال از عمرم میگذره ..
 من که هیچوقت نتونستم با دستکش آشپزخونه ظرف شستن رو یاد بگیرم ، رفتم برای خودم دستکش خریدم و الان چند شبه ، عینه بچه های ۵ ساله که چهارپایه میذارن زیر پاشون و میخوان ادایآدم بزرگ ها رو در بیارن ، با بدبختی، همین چند تا ظرف مونو می شورم ، چون احساس کردم پوست دستم داره خراب میشه و اصلا" نمیخوام تو زندگی طولانی که خواهم داشت دستام چروک باشند . !!!!
تازه خبر ندارید ، تقویت کننده ی موی سر هم خریدم . 
هنوز به پوست صورتم حساس نشدم .. ولي مي دونم ، اونم میاد سراغم .
اصلا" این جوونی  که همه میگن کجایی که یادت بخیر ، واقعا" معجزه ي زندگيه . 
توانایی ها و سهولت همه ی کارهای زندگیمون،  با مرور زمان سخت و سخت تر میشه . يعني هر كاري كه قبلا" به راحتي انجام ميشد هم با مشكلات و چرا و اما ها ، همراه ميشه .
*********
روز قبل از سیزده به در بود ، نشسته بودم سر میز ناهار ، گپ میزدیم و می خوردیم ، از اونجایی که تو خونه ی خودم بودم و راحت و آسوده ، ادب و متانت رو گذاشته بودم کنار و خلق و خوی هاپوییم زده بود بالا .
 منظور از خلق و خوی هاپویی همون استخون خوردن سر غذاست .
 انقدر مزه میده سر میز کنار بابا نشسته باشم ...چون خیلی شیک غذا می خوره و من هر وقت حواسش نیست استخون هایی که مونده تو بشقابش رو کش میرم و میفتم به جوووونشون .
آره میگفتم ... همین که استخون گرد،سر رون مرغ رو انداختم زیر دندون عقبی ها یه چیزی گفت "تــــــــــق"!!!
حس کردم لثه م متورم شد . وقتی دست زدم بهش، دیدم ... ااااای دل غافل!!! دندونم از داخل لق لق شده .
 اونجا بود که کلا" هرچی خوردم کوفتم شد .
 تا شنبه بشه و برم کلینیک چی کشیدم ، !!! همه ش مواظب بودم دندونم نیفته و تو دلم دعا می کردم ، خیلی خرابکاری نکرده باشم .
شنبه ساعت ۱۰ جلوی در کلینیک بودم ، بیچاره ها تازه از تعطیلات برگشته بودند و هنوز خودشونو پیدا نکرده بودند که من سر رسیم .
 بعد از یه عکس OPG  ، دکتر جان گفتند: فقط ده درصد ممکنه ، یه ذره ش شکسته باشه و بقیه ش سالم باشه .
وقتی معاینه دقیق شد اعلام فرمودند که :((مهربانو خانوم ، خرررااااب کردی اساسی )). 
دندونت قبلا" عصب کشی شده و الان، این قسمت سالم رو از بد جایی شکوندی . باید کشیمش و ایمپلنتش کنیم .
 آه از نهادم براومد . دندون عزززیزم ..
 من نمیخوام از دستت بدم . !!! خیلی غصه خوردم، ولی چاره اي نبود و مشغول کشیدن شدیم .
 دکتر جان گفتند: دندون هایی که عصب کشی میشن ، یا خیلی ناتوانند و زود کشیده میشن یا در طی زمان به لثه جوش می خورند .
 گفتم : دکتر جان از اونجایی که من کلا" همه چیم به همه چیم خوب جوش میخوره مطمئنم ، اینم سفت شده اساسی . 
وقتی وسط عمليات دندون کشی ،  از فرط اعصاب خوردی دست انداختم زانوی جناب دکتر رو چنگ انداختم ، گفت : حق داشتی حسابی جوش خورده ... ولی درد که نداری؟
گفتم : نه ، ولی احساس میکنم الان چشم راستم از جاش کنده میشه میاد پایین . گفت: نگران نباش چشمت هیچی نمیشه .
خلاصه از اون زور بزن ، از من پیچ و تاب  بخور ، تا بالاخره دندون لامروتم اومد بیرون . خدا رو شکر، از آخر دومیه و جای خالیش  معلوم نیست وگرنه .. با این شعری که ، نفس مرتب برام میخونه و میگه : "مهربانو بی دندون ، افتاد تو قندون" گریه م می گرفت . 
بعععععله ،  میخوام بگم که من تو سن پایین، دندونای عقلم رو که ریشه های افقی و طویل و ضایعی داشتند ، کشیدم و عینه خیالم نبود .
 ولی حالا با کشیدن یه دندون کرسی ، کلا" سازمانم بهم ریخته و حسابي عذاب كشيدم.
***********
واسه ي همينه كه مي گيم: هییییییی جووونی کجاایی که یادت بخیر .
ولی میدونید، با همه ي اين ها،  مهم سن آدما نیست ، مهم حال خوبیه که آدم داره یا نداره .
 همین که اطرافیان آدم ، کسانی باشند که قدر وجودت رو بدونند و ساده و صمیمی بهت اینو نشون بدند ، حالت خوبه و احساس پیری و خمودگی نمی کنی .
مثلا"مهردخت که همون شنبه ، وقتي از مدرسه اومد مدتي تو اتاقش مشغول بود و بعد پريد جلوم ، گفت: مامان بیا این رو بخور خوب میشی .
 به کپسول نگاه کردم ، شبیه کپسول های زینک ود ولی انگار یه فرقی هم با اونا اشت که من نمی فهمیدم .
 با درد و بی حوصلگي گفتم : مهردخت جان باید ژلوفن بخورم ، نه از این ها .
دیدم تو قیافه ش شیطنت و خنده ست ..
گفت : نه مامان ، دوای دردت همینه .. این برای دندونت نیست برای روحته .
 از حرفاش چیزی نمی فهمیدم . بیشتر نگاه کردم ، بنظرم توی کپسول،  دارو نبود .
درش رو باز ردم و اینو دیدم

انگار برگشتم به سال ۸۲ ، وقتي از ملاقات هاي غمگين با پدرش بر مي گشت ، همون موقع كه مهردخت ۴ ساله رو ، با همون وزن سنگينش بغل مي كردم و از پله هاي خونه بالا مي بردم و مي گفتم .. جان مادر ، گريه كن .. الان تو بغل خودمي ، نگران نباش .. اين روزا تموم ميشه و ما با هم مي مونيم .
خدا رو بار ها و بارها شكر كردم براي اينكه دختركم رو دارم ... معناي حرف هاي بابا تو همون سالهاي كلافگي از غصه هاي جداييم پيش روم ظاهر شد : مهربانو ، وجود مهردخت بهترين هديه ي زندگي توست .
******
دختر ماااهم ، براي همه ي سادگي و صميميتت ممنونم . لطفا" همينطور كه هستي بمان و مرا جوان كن.
*****
گل هاي زيباي عشق و دوستي ، از طرف من و مهردخت تقديم وجود عزيزتون 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:51  توسط مهربانو و مهردخت | 
دا رحمتش  کنه ، چقدر این چند روز ه یادش  کردم . مادر بزرگ مادرم رو میگم .
 
 
خدا بیامرز ،وقتی من ۱۱-۱۰ ساله بودم از دنیا رفت . زن ۹۲ ساله ی کُردی بنام فاطمه سلطان ،  که  با وجود ۹ بچه ای که زاییده بود و حتی یکی از اونها هم به مرز ۳۰سالگی نرسیده بودند ( حتی مادر مادرم که بيشترين عمر رو داشت  ، در ۲۸ سالگی از دنیا رفته بود) قامت بلندش تا همون روزهای آخر زندگیش خم نشد ..
 این پیرزن ساکت و صبور که گاهی تنگ غروب زیر آوازهای غمگین کُردی ، که من هیچ چیز از اونها نمی فهمیدم ولی ریتم محزونشون رو دوست داشتم ، نعمت بزرگی برای خانواده ی جنگ زده و تنهای من بود .
 اون وقتا که پدرو مادرهامون میگفتند " کهنسال ها برکت زندگی هستند ،"نمی فهمیدم یعنی چی. حالا می فهمم که وقتی اون پیرزن همینطور که نشسته بود گهواره ی مینا رو تکون میداد و یا مهرداد کوچولو رو روي پاش تكون تكون مي داد تا بخوابه،  و مامان مصی که اون روزا گرفتار زندگی شلوغش با ۴ تا بچه و نبودن های بابا عباس  بود ، کمی استراحت کنه، یعنی چی .
 گاهی که ننه جون (همون فاطمه سلطان خانم )، به خونه ی خودش می رفت و من از مدرسه می آمدم ، می دیدم مامان مصی مینا رو گذاشته رو قلم دوشش و یه دست کوچولوش رو گرفته تا از اون بالا پرت نشه پایین ، بعد با شکم برآمده ش ( مهرداد رو باردار بود) داره سر گاز ، غذا رو هم میزنه ،  می فهمیدم که اگر ننه جون بود ، چقدر مامان کمتر زحمت می کشید .
 " بزرگ کردن بچه هایی که پشت سرهم به دنیا میان واقعا" کار دشواریه"
همین ننه جون ،که فکر میکنم چروکترین صورتی رو داشت که من از نزدیک به عمرم دیدم ، عصرها ،تارهای سفید و تُنُک تُنُک سرش رو ،آروم شونه می کرد و با وسواس می بافت و پشت سرش می انداخت .
 برای انتخاب رنگ پارچه هاي پیراهن هاش که مامان مصي براش می دوخت، وسواس به خرج می داد و شبها تا دعای مخصوصش رو برای محافظت جونش از شر جن و انس و حشرات موذی نمی خوند به خواب نمی رفت .
 همیشه فکر می کردم ، مگه  پیری ، چیز قشنگی هم داره که ننه جون با اينهمه دقت ، موهاش رو مرتب مي بافه و یا رنگ پارچه پیراهنش شاده  ؟
  اصلا" مگه از زندگی خسته نشده که هرشب دعا میکنه یه وقت جن یا حشرات ، سراغش نیان؟؟
 بالاخره یه روز دلم رو زدم به دریا و از مامان مصي  سوالم رو پرسیدم .
مامان گفت : دخترم آدمها هرچی سنشون میره بالا ، به زندگی وابسته تر میشن .
  گفتم : همه همینطوریند؟
 گفت : همه .
گفتم: ولی من اگه قد ننه جون عمر کنم ، دیگه خسته میشم .
 اصلا" دلم نمیخواد انگشتر دستم کنم و موهامو ببافم چون فایده نداره ...دیگه خوشگل نمیشم كه .
یادمه مامانم خندید و دوباره روشو کرد اون طرف و مشغول کاراش شد .
*********
حالا چهل سال از عمرم میگذره ..
 من که هیچوقت نتونستم با دستکش آشپزخونه ظرف شستن رو یاد بگیرم ، رفتم برای خودم دستکش خریدم و الان چند شبه ، عینه بچه های ۵ ساله که چهارپایه میذارن زیر پاشون و میخوان ادایآدم بزرگ ها رو در بیارن ، با بدبختی، همین چند تا ظرف مونو می شورم ، چون احساس کردم پوست دستم داره خراب میشه و اصلا" نمیخوام تو زندگی طولانی که خواهم داشت دستام چروک باشند . !!!!
تازه خبر ندارید ، تقویت کننده ی موی سر هم خریدم . 
هنوز به پوست صورتم حساس نشدم .. ولي مي دونم ، اونم میاد سراغم .
اصلا" این جوونی  که همه میگن کجایی که یادت بخیر ، واقعا" معجزه ي زندگيه . 
توانایی ها و سهولت همه ی کارهای زندگیمون،  با مرور زمان سخت و سخت تر میشه . يعني هر كاري كه قبلا" به راحتي انجام ميشد هم با مشكلات و چرا و اما ها ، همراه ميشه .
*********
روز قبل از سیزده به در بود ، نشسته بودم سر میز ناهار ، گپ میزدیم و می خوردیم ، از اونجایی که تو خونه ی خودم بودم و راحت و آسوده ، ادب و متانت رو گذاشته بودم کنار و خلق و خوی هاپوییم زده بود بالا .
 منظور از خلق و خوی هاپویی همون استخون خوردن سر غذاست .
 انقدر مزه میده سر میز کنار بابا نشسته باشم ...چون خیلی شیک غذا می خوره و من هر وقت حواسش نیست استخون هایی که مونده تو بشقابش رو کش میرم و میفتم به جوووونشون .
آره میگفتم ... همین که استخون گرد،سر رون مرغ رو انداختم زیر دندون عقبی ها یه چیزی گفت "تــــــــــق"!!!
حس کردم لثه م متورم شد . وقتی دست زدم بهش، دیدم ... ااااای دل غافل!!! دندونم از داخل لق لق شده .
 اونجا بود که کلا" هرچی خوردم کوفتم شد .
 تا شنبه بشه و برم کلینیک چی کشیدم ، !!! همه ش مواظب بودم دندونم نیفته و تو دلم دعا می کردم ، خیلی خرابکاری نکرده باشم .
شنبه ساعت ۱۰ جلوی در کلینیک بودم ، بیچاره ها تازه از تعطیلات برگشته بودند و هنوز خودشونو پیدا نکرده بودند که من سر رسیم .
 بعد از یه عکس OPG  ، دکتر جان گفتند: فقط ده درصد ممکنه ، یه ذره ش شکسته باشه و بقیه ش سالم باشه .
وقتی معاینه دقیق شد اعلام فرمودند که :((مهربانو خانوم ، خرررااااب کردی اساسی )). 
دندونت قبلا" عصب کشی شده و الان، این قسمت سالم رو از بد جایی شکوندی . باید کشیمش و ایمپلنتش کنیم .
 آه از نهادم براومد . دندون عزززیزم ..
 من نمیخوام از دستت بدم . !!! خیلی غصه خوردم، ولی چاره اي نبود و مشغول کشیدن شدیم .
 دکتر جان گفتند: دندون هایی که عصب کشی میشن ، یا خیلی ناتوانند و زود کشیده میشن یا در طی زمان به لثه جوش می خورند .
 گفتم : دکتر جان از اونجایی که من کلا" همه چیم به همه چیم خوب جوش میخوره مطمئنم ، اینم سفت شده اساسی . 
وقتی وسط عمليات دندون کشی ،  از فرط اعصاب خوردی دست انداختم زانوی جناب دکتر رو چنگ انداختم ، گفت : حق داشتی حسابی جوش خورده ... ولی درد که نداری؟
گفتم : نه ، ولی احساس میکنم الان چشم راستم از جاش کنده میشه میاد پایین . گفت: نگران نباش چشمت هیچی نمیشه .
خلاصه از اون زور بزن ، از من پیچ و تاب  بخور ، تا بالاخره دندون لامروتم اومد بیرون . خدا رو شکر، از آخر دومیه و جای خالیش  معلوم نیست وگرنه .. با این شعری که ، نفس مرتب برام میخونه و میگه : "مهربانو بی دندون ، افتاد تو قندون" گریه م می گرفت . 
بعععععله ،  میخوام بگم که من تو سن پایین، دندونای عقلم رو که ریشه های افقی و طویل و ضایعی داشتند ، کشیدم و عینه خیالم نبود .
 ولی حالا با کشیدن یه دندون کرسی ، کلا" سازمانم بهم ریخته و حسابي عذاب كشيدم.
***********
واسه ي همينه كه مي گيم: هییییییی جووونی کجاایی که یادت بخیر .
ولی میدونید، با همه ي اين ها،  مهم سن آدما نیست ، مهم حال خوبیه که آدم داره یا نداره .
 همین که اطرافیان آدم ، کسانی باشند که قدر وجودت رو بدونند و ساده و صمیمی بهت اینو نشون بدند ، حالت خوبه و احساس پیری و خمودگی نمی کنی .
مثلا"مهردخت که همون شنبه ، وقتي از مدرسه اومد مدتي تو اتاقش مشغول بود و بعد پريد جلوم ، گفت: مامان بیا این رو بخور خوب میشی .
 به کپسول نگاه کردم ، شبیه کپسول های زینک ود ولی انگار یه فرقی هم با اونا اشت که من نمی فهمیدم .
 با درد و بی حوصلگي گفتم : مهردخت جان باید ژلوفن بخورم ، نه از این ها .
دیدم تو قیافه ش شیطنت و خنده ست ..
گفت : نه مامان ، دوای دردت همینه .. این برای دندونت نیست برای روحته .
 از حرفاش چیزی نمی فهمیدم . بیشتر نگاه کردم ، بنظرم توی کپسول،  دارو نبود .
درش رو باز ردم و اینو دیدم

انگار برگشتم به سال ۸۲ ، وقتي از ملاقات هاي غمگين با پدرش بر مي گشت ، همون موقع كه مهردخت ۴ ساله رو ، با همون وزن سنگينش بغل مي كردم و از پله هاي خونه بالا مي بردم و مي گفتم .. جان مادر ، گريه كن .. الان تو بغل خودمي ، نگران نباش .. اين روزا تموم ميشه و ما با هم مي مونيم .
خدا رو بار ها و بارها شكر كردم براي اينكه دختركم رو دارم ... معناي حرف هاي بابا تو همون سالهاي كلافگي از غصه هاي جداييم پيش روم ظاهر شد : مهربانو ، وجود مهردخت بهترين هديه ي زندگي توست .
******
دختر ماااهم ، براي همه ي سادگي و صميميتت ممنونم . لطفا" همينطور كه هستي بمان و مرا جوان كن.
*****
گل هاي زيباي عشق و دوستي ، از طرف من و مهردخت تقديم وجود عزيزتون 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:47  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر ۱۳۹۴
هفته چهارم فروردین ۱۳۹۳
هفته سوم فروردین ۱۳۹۳
هفته دوم فروردین ۱۳۹۳
هفته اوّل فروردین ۱۳۹۳
هفته چهارم اسفند ۱۳۹۲
هفته سوم اسفند ۱۳۹۲
هفته دوم اسفند ۱۳۹۲
هفته اوّل اسفند ۱۳۹۲
هفته چهارم بهمن ۱۳۹۲
هفته سوم بهمن ۱۳۹۲
هفته دوم بهمن ۱۳۹۲
هفته اوّل بهمن ۱۳۹۲
هفته چهارم دی ۱۳۹۲
هفته سوم دی ۱۳۹۲
هفته دوم دی ۱۳۹۲
هفته اوّل دی ۱۳۹۲
هفته چهارم آذر ۱۳۹۲
هفته سوم آذر ۱۳۹۲
هفته دوم آذر ۱۳۹۲
هفته اوّل آذر ۱۳۹۲
هفته چهارم آبان ۱۳۹۲
هفته سوم آبان ۱۳۹۲
هفته دوم آبان ۱۳۹۲
هفته اوّل آبان ۱۳۹۲
هفته چهارم مهر ۱۳۹۲
هفته سوم مهر ۱۳۹۲
هفته دوم مهر ۱۳۹۲
هفته اوّل مهر ۱۳۹۲
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۲
هفته سوم شهریور ۱۳۹۲
هفته دوم شهریور ۱۳۹۲
هفته اوّل شهریور ۱۳۹۲
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۲
هفته سوم مرداد ۱۳۹۲
هفته دوم مرداد ۱۳۹۲
آرشيو
پیوندها
ترمه های رنگی مادر بزرگ (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کلبه ی شباهنگ و همسرش (شبپرک)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
كوچه باغ آرام (ونوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
آغوش تو در باران (دلی)
آسمان فیروزه ای زندگی من(آفرین)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM