دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت)

من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

 

آدرس وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار دارد 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15 توسط مهربانو و مهردخت|

سلام دوستان گلم .

نظرات خودتون رو در مورد این عکس برام بنویسید .

با مهردخت جان یعالمه گل های پاییزی براتون آوردیم .. برای تک تکتون .. بردارید که قابل وجود عزیزتون رونداره

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 19:49 توسط مهربانو و مهردخت|

یه همکار داشتیم تو قسمت اداری مون ، مرد موقر و کم حاشیه ای بود .. شش ، هفت ماه قبل بازنشسته شد .. کمی قبل از بازنشستگی شایع شد که یکی از دخترانی که یکسال و نیمه تو یه قسمت دیگه همکارمون شده عروس آقای سرمد شده .

خواستگاری و نامزدی و هفته ی قبل هم عروسیشون بود .. متاسفانه تو این چند ماه ، بارها از همکارای نزدیکش شنیدم که مژده یه چشمش خونه یه چشمش اشک .

پسر آقای سرمد به شدت بد بینه و هر بار سر اینکه اون چرا خندید ، تو چرا نگاه کردی ، کی با تو حرف میزنه ، کی بهت چیزی تعارف کرد ، دعوای سختی راه میندازه ..

مژده  هم ، همه رو قسم و آیه میداد که کسی نفهمه و به کسی نگید ..

دیروز تو ناهارخوری اونایی که عروسیش رفته بودن عکساشو نشون میدادن و آه میکشیدن که خدا کنه خوشبخت بشه !!!!

عکس داماد رو دیدم ، خدایی اصلا" حسی که بهش داشتم به چیزایی که ازش شنیده بودم ربط نداشت ولی بینهایت از صورتش انرژی نفی می بارید ..

یکی داشت رد میشد دید داریم عکس نگاه میکنیم اومد گفت : به منم نشون بدید ..

صاحب گوشی عکسی که داماد با برادرش انداخته بود رو نشون داد ، خانومه گفت: واااع ! این کیه ؟ چه نسبتی با تو داره ؟

صاحب گوشی گفت: همکار شوهرمه .

خانومه هم صاف گفت : واه واه چه داماد نچسبی .. میترسیدم آشنات باشه هیچی نگفتم .. !!! صاحب گوشی گفت: خوش تیپه که . خانومه گفت: آره ولی چشماش یه جوریه انگار مریضه ، سادیسم داره ، جنسش خرابه .

صاحب گوشی زد عکس بعدی داماد همراه مژده اومد . خانومه شناختش و گفت : خاک بر سرم این مژده ست اونم پسر سرمده .

همه تایید کردن ، خانومه گفت : توروخدا بهش چیزی نگید ها .. من اصلا ازش خوشم نیومد ولی به مژده چیزی نگید یه وقت آبروم میره ...

خلاصه ، از دوستاش پرسیدم شرایط خانوادگی مژده چطور بود ؟

گفتند : متوسط خوب .. یه خواهر و برادر بودن فقط .. مادر و پدرش هم با کارای پسر سرمد به شدت با ازدواج مژده مخالف بودن ولی مژده اصرار کرد ..گفتم : مگه مژه بیست و پنج ، شش سال بیشتر داره ؟ گفتن: بیست و پنج . گفتم: مگه موضوع خواستگاری نبوده؟؟

گفتن : چرا ، سرمد از قبل از یکسال پیش که بازنشسته بشه ، به خیلی از دخترای اداره برای پسرش پیشنهاد ازدواج داده بود .

گفتم: عجیبه ، این نه عاشق پسره شده ، نه خانواده ش راضی بودن ، اینهمه هم اذیتش کرده آخه چرا همچین کاری کرد؟؟

همگی سکوت کردند .. یکی گفت : مهربانو من برای مهمونی جهیزیه ش رفته بودم .. انقدر مفصل بود که به به چه چه همه دراومده بود .

من با چشمانی گرد شده و هاج و واج بقیه غذامو خوردم ..

 

نمیدونم تو دل مژده چی می گذشته ، چه اتفاق ناگوار و مهمی ممکنه باعث شده باشه مژده تن به این ازدواجی که از بهارش معلومه ، همه ی روزهای آینده ش زمستونه ، داده .

 

همه ناباورانه دعا میکنند که مژده خوشبخت بشه و این علامت سوال های گنده بالای سر من چرخ می زنند .!!!

****

اومدم سرجام نشسته م و دارم پرونده هامو ورق میزنم .. حواسم رو باید به این مورد شادرخ بدم .. سفرش به پایان رسیده ولی هنوز قرار داد کرایه حمل رو برام نفرستادند ..

میدونم که از این سفرهای پیچیده و بودار میشه .

صدای فین و فین کسی رو درکنارم میشنوم ، سرم رو برمی گردونم ، همکار بیست و چهارساله ای که دوماه و نیمه استخدام شده و از همون لحظه ی اول نسبت به من خیلی محبت داره و میگه انگار خواهر بزرگم هستی ، ایستاده .

 

-: چی شده دختر جان؟ چرا گریه میکنی؟؟

-: همه چی تموم شد .

(یا امام رضا پدرش مریض بود)

-:چی تموم شد ؟ درست بگو ببینم .

_: نامزدیمو بهم زدم . " زد زیر گریه"

-: یا خداااا ، بهتر ، خدا رو شکر مریم جان .. تو برو سمت دستشویی ، تا منم بیام .. اینجا گریه نکن ، هزارتا حرف عجیب  غریب درمیاد .

این مریم دختر ساده و خوش قلبیه ، از همون روز اول که اومد بهمون گفت نامزد داره . وقتی یکی دونفر ازدواج کردن و پرسیدم عروسی تو نردیکه؟ آه کشید و گفت: خیلی مشکل داریم .

علتش رو پرسیدم ، گفت: پدرهامون با هم دوست بودند و ما همدیگه رو میشناختیم .. از وقتی نامزد شدیم از این رو به اون رو شدند .

من کارشناسی ارشد دارم ، اون کارشناسه .. الان ارشد قبول شده ، میگم بریم ثبت نام ؟میگه دوست ندارم به تو مربوط نیست دخالت نکن ..

مامانش منو کشیده کنار میگه باید جشن عقد مفصل بگیرید ، جهیزیه هم کمتر از پنجاه تومن نباید باشه . ما اگه تونستیم عروسی میگیریم ، مهریه هم دوتا دیگه عروس دارم چهارده تا سکه مهرشونه ، تو هم همونقدر باید مهرداشته باشی . میگم شب نامزدی جور دیگه ای توافق شده ..

میگه الان اگه میخوای زن پسرم بشی باید خودت بری پدرو مادرت رو قانع کنی پای مارو هم وسط نکشی . همینی که هست !!!!

پسرش هم که نامزد من باشه میگه بزرگترا خیر ما رو میخوان من رو حرف مادرم حرف نمیزنم .

همون موقع گفتم : دیوانه ای مررررریم؟؟ واقعا" میخوای با این ماجراها بری ازدواج کنی خودت رو بدبخت کنی؟؟

گفت: توکل به خدا ببینم زمان چکار میکنه .

گفتم: توکل به خدا ولی عقلت رو بکار بنداز دختر .

خلاصه یه دوهفته ای پاپی نشدم ، امروز اومده میگه بهم خورد .

کلی باهم صحبت کردیم ، بهش گفتم: مریم جان وقتی قاطعان بهم نزدی و گفتی ببینم زمان چه میکنه خیلی ناراحت و نگرانت شدم.. الان هم خدا بهت رحم کرد خوب کاری کردی بهم زدی فقط دیوانه نشی اگه اومد گفت اشتباه کردم ، راضی بشی ها ..

این رفتارها در آدم ریشه داره و با یه روز دو روز گذشتن کسی متحول نمیشه .. بیکاری دختر ، بیست و چهارسالته ، کارمند اداره ای ، خانواده ی خوب و زحمت کشی داری .. مگه به زندگی بدهکاری میخوای خودت رو بیچاره کنی ؟!!!

زندگی مشترک کلی پیچ و خم داره که زن و شوهر باید مثل کوه و عاشقانه پشت هم بایستند ..

این چه مردیه که درمقابل زورگویی مادرش نسبت به تو هیچ وجه حمایتگری و عدالتی نداره . واقعا فکر می کردی میشد رو این ادم حساب کنی؟؟ برو ببین چه کار خوبی کردی که از شر چنین ازدواج اشتباه و بدفرجامی رها شدی .. برو دختر جون برو بذار منم به امورات خودم مشغول باشم ..

امسال سال نود و سه ست ، و تقویم برگهای آبان ماه رو نشون میده .. کی باور میکنه من نوزده آبان سال هفتاد و سه با چه شور و عشقی زندگی مشترکم رو شروع کردم؟؟ بیست سال پیش بوده ... انگار همین دیروز بود و ...

خدا روشکر ، ثمره ی شیرینش مهردخته ولی تاوان سنگینی بابت انتخابم دادم .

**********

گل های زیبای دوین ماه پاییز از طرف من و مهردخت تقدیم وجود عزیزتون .

راستی شما در اطرافتون کسانی رو دارید که مشغول بیچاره کردن خودشون باشند؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 21:50 توسط مهربانو و مهردخت|

بهم زنگ زده میگه حوصله م از تنهایی سر رفته .. گفتم این دور شدن از تهران ، به ضررت تموم شد ، حتما دیگه مرتضی رو زیاد نمیبینی .. گفت: نه نمیبینمش ولی بحث دور شدن از تهران نیست . میونه مون بهم خورده ..

گفتم چرا ؟ شما که خیلی با هم صمیمی بودید .

گفت : یادته که گفتم مرتضی و سحر با هم ازدواج کردند ؟

گفتم : آره همون موقع گفتم مرتضی حیف شد و تو جبهه گرفتی .. یه سال هم نشد که کار به طلاق کشید .

-: آررره .. فکر نمی کردم . حالا کاش جدا میشدند .. مدتی بعد مرتضی فهمید اشتباه کرده و زندگی رو رها کرد و گفت از هم جدا شیم ولی سحر با همه ی فحاشی ها و بد دهنی هاش ، مهریه ش رو تمام و کمال گرفت . الان رفته تقاضای نفقه کرده .

-: خوووب چی میشه؟

-: چون مرتضی خونه رو ترک کرده ، حالا برای نفقه زندانیش میکنند و سحر هم اصرار به این موضوع داره .. همه جا میشینه میگه به خاک سیاه میشونمت .

-: من مرتضی رو میشناختم که پسر خوبی بود ، برای همین هم گفتم اشتباه میکنه ، چون با شناختی که از سحر هم داشتم میدونستم رفتار زشت و همراه با پرخاشگری داره و انگار همیشه دنبال شر می گرده و ناراحته .

-: تو چطور اینا رو میدونستی ؟

-: نمیدونم ، حس می کردم .. چون اون موقع ها سحر کم سن بود و عجیبه که من از همون موقع تشخیص دادم ، ولی حسیه دیگه ...

-: آره .. الان هم خواهر سحر که وکیله،  همه چی رو یادش میده که مرتضی رو بیشتر ازار بده .

-: خوب .. حالا ربطش به تو چیه؟؟

-: اون روز مرتضی اومده میگه اگه سحر بگه من از خونه رفتم بابت نفقه زندانیم میکنند تو بیا شهادت بده که ما بارها رفتیم به سحر گفتیم بیا بریم زندگی کنیم ولی سحر نیومده .

-: یعنی شهادت دروغ بدی؟؟

-: آره دیگه .. منم گفتم نمیتونم این کار رو بکنم . تو که پسر عمه می ، اونم دختر عموم .

-: حالا اگه واقعا اینطوری بود میرفتی شهادت بدی؟؟

-: نه .. آخه با هردو فامیلم .

-: فامیل باشی ، حق چی میشه ؟؟

-: آره ، شاید میرفتم ولی حالا که ماجرا دروغه ، اصلا نمیرم ..

مرتضی هم میگه من برای تو خیلی کارا کردم ، بهش گفتم منم کم نکردم .. اصلا" همه چی به کنار من چطور شهادت دروغ بدم؟میگه : چه مذهبی شدی!!!

-: واااا ، چه ربطی به مذهب داره ، مذهبی نیستم، قراره انسان که باشم.

-: منم همینو میگم . حالا عمه م از یه طرف قهر کرده .. بقیه شون از یه طرف دیگه ...محمود برادر بزرگه ی مرتضی رو یادته؟؟

-: آره اونی که مدیر عامل یه جای خاص بود؟ چند بار دیده بودمش .. انقدر مذهبی بود که تو جمع های فامیلی زیاد نمی اومد همه ش زمین رو نگاه می کرد .

-:آفررررین ، همون اومده میگه ، تو طرف کی هستی ؟ داداشم داره میره زندان بیا یه شهادت بده دیگه .

-: باریکلااااا ، آقا بخاطر برادرش ، دین و حکم و شرع رو گذاشته کنار؟؟ از تو توقع شهادت دروغ داره ... هه هه  هه ، جالبه والله .. از اون جا نماز آب بکش های دوزاری بود .. اصالتا" ایمان نداشت  ... معلوم بود .. آخه کسی که مومن به حقه ، خوش مشربه ، صورتش گشاده و با محبته نه اینکه بگه من جایی نمیرم که زن جماعت زیاده !!!!

-: خلاصه ، زنگ زدم به سحر ، این کارا رو نکن .. بابا جان نمیخواید با هم زندگی کنید دیگه زندان انداختن و شکایت و اینا چیه .. مهریه ت رو هم که گرفتی .. ما فامیلیم درست نیست ..

مهربانو ، انقدر این دختره سر من عربده زد و فحش داد که مخم هنگ کرد .. خجالت نمیکشه من سنم از برادر بزرگه اونم بیشتره .. بی تربیت .وحشی .

-: میدونی برای من چی جالبه ؟ اینکه شما سحر رو میشناختید ، یه بار هم جدا شده بود، با قبلیه هم همین کار رو کرد .. مرتضی هم پسر بامرام و مظلومیه .. اینهمه آدم جمع شدید دور هم و بزن و بکوب کردید که این دوتا رو بهم وصل کنید ، یعنی از بزرگ تا کوچیکتون نفهمیدید ته این ماجرا چیه !!!

-: چه میدونم ..

-: باشه .. چی بگم والله ، خدا کسی رو دچار آدم زبون نفهم نکنه .امشب مهردخت خیلی کار داره .. اگه دیدی زیاد صحبت نکرد به دل نگیر .. میدونم دلتنگ شدی ، ولی حسابی مشغوله .

-: باااشه ، نه حواسم هست ، خوب پیش میره ؟؟

-: آرررره .. جالبه ، یواش یواش داره از گیجی رشته ی جدید در میاد .دیروز هم رفتم کارنامه ی مهرماه رو گرفتم ، همه ازش راضی بودند و نمرهاش عالی بود بجز یکیش که تاریخ هنر بود یکمی کم شده بود، عجیبه عاشق تاریخه ولی انگار وقت زیادی نذاشته و نمره ی خوبی نگرفته بود  .

-: باشه دستت درد نکنه ، من حواسم هست خیلی زحمت میکشی هااااا... بده بهش ببینم ، حرف میزنه .

************

تلفن رو دادم به مهردخت ، اونم شکایتش رفت هوا .. باباااااا مردم از خستگی 45 تا اسکیس کشیدم

**********

رفتم سراغ آشپرخونه م ...و غرق در افکاررررر.....

تو همه ی مراحل طلاقمون ، حتی کلمه ای به دروغ نگفتم .. از ادب و احترام خارج نشدم ( بجز روزی که یه حس مرموز بهم گفت الان آرمین میره مهردخت رو از مهد میبره و خودمو رسوندم دیدم بععععععله ..

اونجا عینه ماده ببر زخمی ، بهش چنگ انداختم و گفتم دور شو نمیذارم ببریش ، آخه نیمساعت قبلش تو دادگاه چشم تو چشمم دوخت و یه عالمه دروغ تحویل قاضی داد و من فقط نگاهش کردم و اشک ریختم ..

نه بخاطر اینکه ممکن بود حقی ازم ضایع شه " چون حقی نداشتم ، همه چیو بخشیده بودم" فقط بخاطر اینکه دلم از سقوطی که می کرد می سوخت)

بخشی از ماجراهای گذشته پای اجاق گاز برام زنده شد .. دیدم دارم اذیت میشم .. نفسی به راحتی کشیدم و گفتم : خدایا شکرت به آرامش رسیدم ، شکرت که امروز راضی نیست بخاطر پسر عمه و دوست عزیزش شهادت دروغ بده ..

سراغ مهردخت رفتم .. موهاش پریشون بود و نوک دماغشو سیاه کرده بود .. لبخندی از سر آسودگی زدم و گفتم : قربون این پیشی ملوسن برم ..

مهردخت سرش رو بالا آورد و خندید گفت : مامان ، بابا امشب یه حالی بود .. چند بار بهم گفت " قدر مامانتو بدون ، به گردن ما خیلی حق داره "

یادم افتاد که تو جریان طلاق خیلی ها تشویقم کردند که گاهی چند تا اتفاق نیفتاده رو هم چاشنی توضیحاتم کنم و زودتر نتیجه بگیرم .. اما هر بار گفتم : امکان نداره ، من میخوام یه دختر بچه رو بزرگ کنم ، باید وجدانم آسوده باشه وگر نه خیلی زود همین بچه تقاص همه ی دروغ ها مونو ازمون می گیره .

یادتون باشه هرگز تن به فریب و وارونه نشون دادن حقیقت ندید ، مطمئن باشید در دراز مدت نتیجه ی  درستکاری تون رو خواهید دید .

***********

این تختخواب منه که دیشب به محل خشک شدن چاپ های دستی (لینو)مهردخت خانوم تبدیل شده بود .

گل های زیبا رو با مهردخت جان اینجا گذاشتیم تا در این روزها که هوا بدجور دونفره ست،  ما هم سهمی در عطر آگین کردن حال و هواتون داشته باشیم

پینوشت 1: وقتی چنین کامنت هایی میبینم به شدت دلم می گیره .. اینهمه در مورد دوری از این رفتارها مینویسیم و از هم یاد می گیریم بعد ...

مهربانو جان با نامزدم به مشکل خوردم، همش هم بخاطر غرور بیجای من و انتظارات آنچنانیم از جشن و بی توجهی و عدم حمایتم ازش که این قضایا حدودا بیشتر از یک سال طول کشید و بنده خدا هی تحمل کرد و من پرروتر شدم تا اینکه بالاخره صبرش تموم شد و نامزدی رو بهم زد و اون موقع بود که بالاخره متوجه اشتباهاتم شدم... من از جمع این وبلاگ و دعاهاشون معجزه دیدم، چرا که خود خدا میگه دعای بقیه در حق شما میگیره، میشه خواهش کنم یه پست بذاری و بخوای، همه خواننده ها، از صمیم قلب برام دعا کنند که اول خدا و بعد نامزدم و خانواده اش من رو ببخشند و عقد کنیم و بریم سر خونه و زندگیمون.

حداقل خوشحالم که پی به اشباهش برده .. ولی خیلی اعتماد کردن تو این شرایط سخته دختر خوب .

پینوشت2:نرگس جان مطمئن باش در نظرمون هستی و از دوستانی که دعاهای دستجمعی میکنند خواستم تا اسمت رو تو دعاهاشون بیارند عزیزم .

پینوشت 3: سرنوشت امیر رو بخونید http://tajavozmamnoo.blogfa.com/

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 2:20 توسط مهربانو و مهردخت|

سلااام عزیزای دل مهربانو

وطن نشینان ، تعطیلات وسط هفته خوش گذشت؟؟ آآی مزه میده ، هفته ی قبل یکشنبه ، این هفته هم دوشنبه تعطیل بود .. ولی فعلا" تا چند هفته ی دیگه خبری از این تعطیلات نیست و همه ی هفته رو باید عینه پلنگ صورتی که وقتی خسته میشد و میخواست از پله ها بالا پایین بره ، هی بریم اداره ، بیایییم خونه یا مدرسه

پناه برخدا انقدر رضایت شغلی فراهمه که عزااا می گیریم  بریم سر کار .

*********

خوب بگذریم .. دو هفته ی قبل تو اولین شبهای اکران "فیلم آتش بس 2"  با بازی بهرام رادان ، گوهر خیر اندیش ، آتیلا پسیانی و میترا حجار و صد البته با کارگردانی خانم تهمینه میلانی ، و تهیه کنندگی محمد نیک بین ، فوق العاده بود..و ما به تماشا رفتیم .

بازی ها رو خیلی دوست داشتم ولی از همه مهمتر مشاوره ی دکتر " فرهنگ هلاکویی" که ارادت مخصوصی به ایشان دارم، بر موضوع مسائل زندگی مشترک، بود که بسیار آموزنده و خاصش می کرد .. وقتی از سینما اومدیم بیرون گفتم خدا کنه زوج ها در کنار خندیدن به کارای بامزه ی هنرپیشه ها ، به راز های زندگی موفق و دور از تنش که در این فیلم نهفته بود هم پی ببرند ...

حیف که دستشون بسته بود و نتونستند به مقوله ی رابطه ی خصوصی زناشویی اشاره کنند ، مطمئنم بیشتر زوج ها در این زمینه مشکلات و ناگفته های فراوانی دارند.

کارگردان نازنین خانم میلانی با چیردستی فراوون ، در مدت کوتاه فیلم چندین مشکل عمده رو مطرح و راه مواجه و رفتار درست اون رو هم نمایش داد

همه ی عوامل فیلم آتش بس 2 مچکررررررررریم

 

پنجشنبه شب ، دوباره هیئت رزمندگان سینما برو (آخه ما رسما" یه لشکر برای دیدن فیلم ها و نمایش ها هماهنگیم)برای دیدن فیلم "خواب زده ها" با کارگزدانی فریدون جیرانی و بازی هنرپیشه های محبوبم : فرهاد اصلانی ، اکبر عبدی ، صابر ابر و ساره بیات و شقایق فراهانی با یه دنیا دل پر امید راهی شدیم ..

هرچی فیلم جلو تر رفت تعجب من بیشتر شد !!! از روی صندلی ها دولا میشدیم و با تعجب به هم نگاه می کردیم که یعنی چی؟؟؟؟!!!!

خلاصه بذارید دیگه جلو تر نرم و نگم که چقدر از دیدن فیلمی تا این حد ضعیف با چنین هنرمندانی و کارگردان بنامی ، حالمون گرفته شد .

و اما دیییییییییشب " هنوز مزه ی خوشش زیر زبونمه و دارم مزه مزه ش میکنم )

نمایش موزیکال شاخه نبات ، درواقع یک اپرای ایرانی نااااب ، با کارگردانی مهدی شمسایی و تعداد زیادی از هنرپیشه های جوون دختر و پسر تاتر ایران کاری بسیار فاخر و زیبا رو به اجرا گذاشتند .. توضیح اینکه این کار بر اساس  منظومه «موش و گربه» اثر مشهور عبید زاکانی به صحنه رفته است ... در توضیحات سایت هایی که در مورد این نمایشنامه آمده ، از این اثر بعنوان یک اثر مفرح و آموزنده نام برده اما از نظر من تم سیاسی قوی داره و یه جورایی نگران وضعیت  هنرپیشه های خوب این کار ، مخصوصا" روزبه اختری در نقش گربه ی ابلق که فوق العاده عالی اجرا کرد شدم ...

پرواضحه که تهرونی های عزیز رو تشویق میکنم برای دیدن این کار در تالار وحدت ، این نمایش همه روزه ساعت شش بعد از ظهر اجرا میشه ، البته بجنبند تا جمعشون نکردن

 

 

خلاصه دوستان این بود ، برداشت های فرهنگی ما از تعطیلات ..

ناگفته نمونه که این شب ها خونه و زندگی من و مهردخت تبدیل به کارگاه گرافیک شده .

دیروز 25 تا چاپ لینو به اندازه ی A4 داشت که برای خشک شدنشون در همه ی خونه پخششون کرده بودیم

در واقع دوتایی برای رد شدن ، از روی کارها پرواز می کردیم ...

ببینید این بخش کوچیکی از ماجرا وسط آشپزخونه ست

 

 

دنیای جالبیه ، دنیای شیرین مهربانو و مهردخت .. فکر میکنم این رشته ما دوتا رو از قبل هم به هم نزدیکتر کرده ، چون مرتب دم دستشم و تا میگه مامان باید از این طرح کوچیک ،روی ورق A2 کپی گرفته بشه،  می پرم تو ماشین و میرم بگردم ببینم کجا یه طرح کوچیک روبه اندازه ی مورد نظر بزرگ میکنند .. بعد پرسون پرسون می فهمم باید برم دفتر فنی و با مشقت ساعت دو بعد از ظهر روز تعطیل کار رو برای مهردخت انجام میدم و وقتی بر میگردم میبینم غلطک به دست و رنگی پنگی با اون چشمای خوشگلش ازم قدر دانی میکنه و میگه " مامان اگه تو رو نداشتم ؟؟؟"

هزار بار بهش گفتم :اگه منم تورو نداشتم اینهمه انگیزه برای زندگی نداشتم

"خدا عزیزانتون رو  نگه داره .. این چیزیه که از صمیم قلبم براتون میخوام "

*************

گل های باغ سینما و تاتر رو با مهردخت عزیزم اینجا گذاشتیم تا همه ی وجودتون از عطر خوشش پر بشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 1:55 توسط مهربانو و مهردخت|


آخرين مطالب
» "پست ثابت"
» " نوع نگاه"
» "پیوند های اشتباهی "
» "صداقت در هر شرایط"
» "یک پست از هنر هفتم و نمایش"
» "خبر مهم ویژه ی عزیزان خارج از وطن"
» "با یاد دوستان "
»
» "فقط آدم باشیم ... همین "
» " روزهاي رنگارنگ "

Design By : Pichak