من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

می بینم که بعد از اون طوفان سهمگین تو بلاگفا

سیستم نتونسته همه ی مطالب رو بازیابی کنه و تا سال 92 بیشتر برنگشته ...

همون بهتر که خونه ی جدیدم رو سفت بچسبم و اینجا رو متل عمارت های قدیمی نگه داری کنم که مامن خاطره هاست .

برای با هم بودن به ادرس جدید baranbahari52.blogsky.com  تشریف بیاورید ... خانه ی من برای همه جا دارد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:24  توسط مهربانو و مهردخت | 

واقعيت اينه كه اين روزها حال و احوال من و مهردخت زياد مساعد نيست ، نه اينكه فكر كنيد صداي خنده ها و سر به سر گذاشتنمون با هم ، به گوش نميرسه ...نه اينكه از در آغوش كشيدن هاي شبانه و وقت و بي وقتمون كم شده باشه ... نه ،  هيچكدوم از اين ها اتفاق نيفتاده ، اما آسمون دلمون ابري شده ...

 مثل روزهايي كه نه آفتاب گرم ميتابه ، نه بارون رحمت مي باره .. فقط هوامون خاكستريه و انگار آبستن يه بغض گنده ست .. مثل يه زخم كهنه اي كه خوب شده ، اما يه بي انصاف با گوشه ي تيزي ، سرش رو باز كنه و دوباره جراحتش به سوزش بيفته .

ميدونم ناراحتتون كردم و الان دلتون هزار راه رفته كه چه اتفاقي تو زندگي دونفره ي من و مهردخت افتاده ، نگذان نباشيد ...

 گاهي عواقب  تصميمات اشتباه آدم ، حتي تا دم مرگ هم ، دست از سر زندگي خودش و عزيزانش برنميدارند .

 مثل ازدواج نافرجام من كه از اولش ، اشتباه بود و نه تنها زندگي من رو ، بلكه ، دختر عزيزم رو تحت شعاع قرار داد .

درواقع مهردخت قرباني پيوند نامناسب مادر و پدرشه .

بععععله ، درست حدس زديد ، دوباره اذيت و آزار آرمين شروع شده .

************

 آرمين از يكسال قبل به اين طرف خيلي خوش رفتاري كرده و تونسته بود تا حد زيادي ، اعتماد مهردخت رو جلب كنه .. بنابراين مهردخت تقريبا" ماهي دو سه دفعه رو به ديدنش ميرفت .

تقريبا" دو ماه پيش بود كه مهردخت امتحان داشت ..فصل امتحانا بود كه آرمين بهش گفت : بيا رياضي رو با من بخون و بهت كمك كنم .

 مهردخت قبول كرد ولي موقع قرار تلفني ، به پدرش گفت : بابا ، من خيلي خونه تون اومدم ، اين بار تو بيا خونه ي ما . آرمين هم بلافاصله با خوشحالي قبول كرد .

من هاج و واج مونده بودم كه اين چه كاري بود مهردخت كرد؟؟ اين دعوت يعني چي؟؟؟

انگار خودش هم دوزاريش افتاد و گفت : ببخش مامان ، من بايد از تو اجازه مي گرفتم؟؟؟

گفتم: دخترم، اينجا خونه ي تو هم هست ، ولي در اين موارد حتما بايد با من هماهنگ كني .. اصلا" پيشنهاد خوبي نبود . زنگ بزن يه جوري موضوع رو عوض كن .

كلي خواهش و تمنا كرد كه مامان توروخدا اجازه بده .. همين يه بار و اين حرفا .

منم قبول كردم .

آخر شب پنجشنبه،  آرمين زنگ زد كه من فردا ساعت ۸ ميام اونجا .

فردا صبح ، ساعت شش و نيم ،من غرق خواب بودم كه تلفن زنگ خورد . ديدم آرمينه .. گفت مهردخت بيدار شده؟

گفتم : نه .. مگه قرارتون ساعت ۸ نبود؟

گفت : حالا من بيدار شدم ديگه .. بهش بگو دارم ميام .

با ناراحتي گفتم : آرمين امروز روز تعطيل منه .. ما ديشب صحبت كرديم چرا پس اينطوري ميكني؟؟

رفتم مهردخت رو بيدار كردم .. اونم كلي غر غر كرد و بيدار شد صبحانه خورد . ساعت ۷ آقا آرمين تشريف آوردند .

منم مرغ گذاشتم تو فر و هي خون خونمو مي خورد .

 ساعت ده و نيم بود كه دوستم زنگ زد ، پرسيد چكار ميكني ؟؟، گفتم آرمين اينجاست ، اعصاب من داره خراب ميشه .

گفت : مگه نگفتي شيشه بالابر ماشين خرابه ؟ بيا بيرون ببريم درستش كنيم .

به مهردخت و ارمين گفتم :  مرغ ها توي فر آماده ند ، سالاد هم درست كردم بخوريد ، من ميرم به كارهاي ماشين برسم .

اونروز يادمه كه بالا بر رو درست كرديم ، بعد دزدگير نصب كرديم ، بعدشم پاور ويندو انداختيم با قفل كاپوت ماشين ..

 وسطش هم رفتيم رستوران ناهار خورديم .. بعد كه ديدم ساعت شده ۴ بعد از ظهر و ديگه چيزي نمونده رو ماشين ببنديم ، رفتيم خونه ي مامان اينا .

از اونجا زنگ زدم به آرمين كه من خونه ي مامان اينام .. گفت : من ساعت ۶ بايد برم خونه ، مهمون دارم

گفتم:  پس من يكربع قبل از رفتن تو ميام خونه كه مهردخت تنها نمونه.

وقتي برگشتم خونه و با مهردخت تنها شديم ، احساس كردم بچه م حسابي منقلبه .

با احتياط شروع كرد بامن حرف زدن كه مامان ، احساس ميكنم بابام خيلي تغيير كرده . يكعالمه از خاطراتش با تو ، توي اين خونه  تعريف كرد .

اين بيچاره تو رو خيلي دوست داره . كاش يه فرصت ميتونستي بهش بدي .

با وحشت ، فهميدم اون چيزي كه فكر ميكردم اتفاق افتاده و آرمين داره رو مهردخت كار ميكنه .

بغلش كردم و بوسيدمش و بهش گفتم : عزيز من ، كاش اين حرف هاي تو واقعيت داشت .. نه براي من ، چون من هرگز به زندگي دوباره با پدر ت فكر نميكنم ، ولي كاش حرفات درست بود بخاطر اينكه من خوشحال ميشدم پدر دخترم تغيير كرده  و رفتارش متعادل شده باشه.

 ولي متاسفم از اينكه بگم تو داري اشتباه ميكني و اين اتفاق تقريبا محاااله .

 اندازه ي دو هفته مرتب باهم كلنجار ميرفتيم كه :

تو رو چه حساب ميگي پدر من عوض نشده؟؟ .. منم براش دلايل مختلف مي آوردم از جمله اينكه:

 بعد از طلاق ما،  پدرت رفت با مادر و پدرش زندگي كرد .. الان يازده ساله از امكانات اونا استقاده ميكنه و هيچ كار مثبتي انجام نداده .. فقط ادعاش ميشه ، حتي اون ماشين قراضه ي پدرش خدا بيامرز رو استفاده ميكنه و اقلا" اونو تبديل به احسنت نكرده .

بيشتر مواقع ساعت ۱۲-۱۱ ظهر با صداي خواب آلود زنگ ميزنه به من .

 اصلا هم فكر نميكنه داره ۵۰ ساله ميشه  يه شغلي ، درآمدي چيزي داشته باشه .. درمورد عصبانيت هاش هم من مطمئنم هنوزم تا ميگي حالت چطوره ميخواد با عربده و كتك كارش رو راه بندازه .

مهردخت اما با سر نوجوون و دل رحيم و عمر كم تجربه ش،  فكر ميكرد من اشتباه ميكنم ..

تو اولين جلسه مشاوره بعد از اين موضوع به خانوم دكتر گفتم :

مهردخت پدرش رو دعوت كرد خونه مون .

به شدت مخالفت كرد و گفت اين به صلاح نيست .. چون شما اونجا زندگي ميكرديد اين خاطرات دوباره زنده ميشه و توقعات بيجاش شروع ميشه .

 اشكالي نداره شما ارمين رو ببينيد ولي نه تو محيط خونه تون .

دو هفته گذشت .

يه روز از اداره برميگشتم كه باصداي گريه آلود مهردخت پشت تلفن ، مواجه شدم .

- : چي شده مامان جون ؟؟

-         هيچچچچي ، كي مياي خونه؟؟

-         دارم ميام ولي تا برسم .. نصفه جون ميشم .. چي شده مهردخت؟؟

-         هيچچچي نپرس .. فقط بهت بگم ، هر چي درمورد بابام ميگفتي ، حق داشتي .

 خووووب آقا آرمين نتونستي طاقت بياررري؟؟ زود ماهيت خودت رو ، رو كردي؟؟

رسيدم خونه ، مهردخت به آغوشم آويخت .. صورتش رو تو سينه م قايم كرد .. از عصبانيت ميلرزيد ..

گفتم : اشكالي نداره مامان جون .. حق داشي باور كني كه تغيير كرده ، به هر حال پدرته ولي من نزديك ۱۰ سال باهاش زندگي كردم

بهم گفت كه پدرش خواسته بازم تو خونه ي ما قرار بذاريم .. مهردخت هم هر چي بهانه آورده قبول نكرده ، دست آخر مهردخت بهش گفته :

 مشاورمون گفته : ملاقات تو خونه ي ما براي من خوب نيست . ممكنه افكار من رو بهم بريزه .

(ميگفت : جرات نكردم بگم درمورد خودش گفته كه متوقع ميشه و ميخواد دوباره برگرده  .. بهش برميخورد، ولي حتي با اين جمله ي من هم اختيارش رو از دست داد)

ميگفت : دو ساعت خانوم دكتر رو فحش داد كه بيجا كرده .. به اون چه !!!

بعدش هم شروع كرده كه : مهردخت تو ميدوني داري با كيا زندگي ميكني؟؟

 پدر بزرگ و مادر بزرگت آدماي دزد و خلافكاري هستند . اون بابا بزرگت كه خونه تو اقدسيه داره و باغ فشم،  از راه كلاهبرداري به اونجا رسيده .

مهردخت هم هي سعي كرده از اونا دفاع كنه و گفته : پدر بزرگ من كاپيتان كشتي بوده و سالها درس خونده  . همه جا از انسانيت و محبتش حرف ميزنند .

بعد گفته : من بعد از طلاق مامانت رفتم دانشگاه و ليسانس برق گرفتم .. ليسانس خاله و مامانت  رو بذارن رو هم ، نصفه مدرك من نميشه .

مهردخت هم گفته : مامان من دانشگاه آزاد درس خونده ، خاله م سراسري . دو تا دايي هام هم مهندس عمران و متالو‍ژيند، ولي تو پودماني  خوندي .

(فكر كنيد يه مرد گنده ميشينه چه چرت و پرتايي به دختر پونزده ساله ش ميگه)

خلاصه آرمين كه ديده مهردخت هي جوابشو ميده ، شروع كرده به ما حرفاي ركيك زدن و گوشي رو قطع كرده .

تو بغلم گريه ميكرد ، ميگفت: ببين مامان من چه بيچاره م .. تو پدرت كيه ، مال من كيه؟

چرا مثل بقيه بچه ها نمي تونم يه پدر معمولي داشته باشم ؟؟

ساعت ۷ شب شده بود و هنوز لباس اداره تنم بود .. همونجور رو تخت خواب نشسته بودم و مهردخت طفلكم تو بغلم درد و دل ميكرد .

يواش يواش آروم شد و بهش گفتم : تو كه نذاشتي من شام درست كنم ، بلند شو بريم بيرون شام بخوريم .

مهردخت حوصله نداشت مي گفت بگو بيارن خونه ولي مخصوصا" كشوندمش بيرون تا حالش بهتر شه .

تمام مدتي هم كه بيرون بوديم هي آرمين زنگ ميزد به گوشي من ، به مهردخت سفارش مي كرد كه مامانت چيزي نفهمه و ببخش بابا رو ، اشتباه كردم و نفهميدم .

مهردخت ميگفت : مامان همه ي حرفات درسته .. دقيقا مثل زماني كه با هم زندگي ميكرديد و دو دقيقه بعد از اون كارا ،  شروع مي كرد به عذر خواهي .

اون شب گذشت ولي اين ماجرا همچنان ادامه داره . متاسفانه هر چند هفته يه بار مهردخت باباشو ملاقات ميكنه و آرمين انواع حرفاي نامناسب رو به اين بچه ميزنه و ناراحتش ميكنه .. بعد هم ميفته  به غلط كردن .

هفته ي قبل مهردخت برافروخته و عصباني برگشت .

بهم گفت ، با بابام حرفم شد .

از اونجايي كه اين موضوع بارها تكرار شده ، تعجب نكردم ، و همينطور كه مشغول شستن ميوه ها بودم ، گفتم : خوووب .

گفت : هيچي ديگه ، آقااااا زد تو صورتم .

من با تعجب به سمتش برگشتم .

-         مهرررردخت ، چي شده مامان ؟؟

-         هيييچي ناراحت نباش .. حقش رو گذاشتم كف دستش .

-         چي شد دخترم؟؟

-         هيچي ، بهم يه كليد داده بود كه در رو باز كنم .. منم هر چي زور زدم باز نشد ..كليد تو قفل شكست . اونم زد تو صورتم . منم بهش گفتم تو يه ديوونه اي و چقدر مادرم عاقل بوده كه از تو جدا شده ..

مامان ميدوني تا اينو گفتم برگشته به من چي  ميگه؟؟

با حيرت سرم رو به علامت نه تكون دادم ..

ميگه ميدوني چرا مامانت رو ميزدم؟؟ مادرت به من خيانت مي كرد .

بهش گفتم : چطور اينو فهميدي ؟؟ ميگه : ما با هم مشكل داشتيم ، بعد مادرت عطر ميزد ميرفت سر كار ، يا هر روز دوش مي گرفت.

بهش ميگم : بابا واقعا" ميفهمي چي داري ميگي؟؟ من از روزي كه خودم رو شناختم مامانم در بدترين حالت هاش نه دوش گرفتنش قطع شده نه عطر زدنش . آخه اين شد دليل ؟؟مگه تو زندگي با تو اين اخلاقا رو نداشت ؟؟ گفت : چرا ولي من ميدونم داشت خيانت مي كرد .

حالا به فرض حرف تو درست ، چرا وقتي يه زن خائن داشتي كه خانواده شم دزد و خلافكار بودند ، اصرار ميكردي باهاش زندگي كني؟ چرا اون كسي كه درخواست طلاق داده اون بوده؟؟

  همه اين يازده سالي كه شما از هم جدا شديد هيچ كس تو خانواده ي مادرم درمورد تو بد گويي نكرده برعكس سعي ميكنند اون يه ذره خوبي هاي تو رو پيدا كنند و درموردش بگن ..

مثلا" ميگن تو آدم خوش سفري هستي يا ، خيلي دست و دل بازي يا ، مرد چشم پاكي هستي ولي تو همه ش سعي ميكني با ياوه گويي و دروغ پردازي اونا رو دزد و خلافكار و خائن نشون بدي ..

 اصلا" هم فكر نميكني كه من دارم بااونا زندگي ميكنم و اين حرفاي تو با علاقه اي كه من بهشون دارم چقدر اعصاب منو خورد ميكنه ..

 گيرم همه ي حرفاي تو درست ، الان عنوان كردن اينا چه دردي رو از من دوا ميكنه ؟؟

 اما انگار از تو دوا ميكنه ..

 اونهمه خشم و ناكامي خودت رو در قالب اين حرفاي بي خورد به خورد من ميدي كه اعصاب خودت رو آروم كني ولي نمي فهمي اين كه داري ديوانه ش ميكني ، دخترته ؟؟

مهردخت رو بغل كردم .. جيگرم داشت براش آتيش مي گرفت ..

يهو آرمين زنگ زد : داشتم مي تركيدم ولي سعي كردم به روم نيارم گفتم : بعله آرمين ؟

گفت : مهردخت رسيده بالا؟؟

گفتم بعله رسيده .. گفت گوشي رو بده بهش.

ديدم هي مهردخت ميگه باشه ولي چيزي مثل قبل نميشه .

ازش پرسيدم چيه؟؟ گفت : هيچي دوباره افتاده به معذرت خواهي ميگه به مامانت نگو

بهش گفتم ، دختر من تو رو خدا انقدر سعي نكن از من و مامان اينا دفاع كني . هر چي بهت گفت تو بگو دقيقا همينه كه تو ميگي درضمن اگر تو فكر ميكني مادر من با يه نفر رابطه داشته ، من ميدونم با ۱۰ نفر ديگه هم بوده ..

از دزدي ها و خلاف هاي پدر بزرگ و مادر بزرگ  و دايي هام هم بيشتر از تو خبر دارم .

وقتي تو دفاع ميكني اون تشويق ميشه حرفاي تازه تري بزنه و با تو بازي كنه . خودت رو به اين چيزا بي تفاوت نشون بده بذار تمومش كنه .

از اون روز ولمون نميكنه هر شب چند بازر زنگ ميزنه و عذر خواهي ميكنه .. چند شب پيش ميگفت : مهردخت ميدوني چرا من زدم تو صورتت؟ ياد اون موقع هام با مامانت افتادم كه مامانت عصباني ميشد وحشي بازي در مي آرود و انقدر جيغ ميزد كه من اختيارم رو از دست ميدادم و ميزدمش ..

مهردخت گفت: جددددي؟؟ همه ناراحتن از اينكه مامان من صداش درنمي اومده و نميذاشته كسي بفهمه .. خوبه بچه نيستم و مي فهمم كه كسي كه انقدر زن ملايم و آروميه نميتونه بقول تو وحشي بازي در بياره و جيغ جيغ كنه .

اين هفته پيش مشاورمون بوديم . بهش موضوع رو خصوصي گفتم ، خيلي ناراحت شد و گفت : مهردخت بار غم بزرگي رو به دوش مي كشه . به آرمين بگيد بياد اينجا من بهش بگم داره با مهردخت چه ميكنه .

 *************

متاسفانه قبلا" ها مهردخت جلوي بد رفتاري هاي پدرش مي ايستاد و گاهي حتي يكسال نميرفت ببينتش تا حسابي تنبيهش كنه ولي از وقتي موضوع اقامت آمريكا و پذيرش دانشگاه جدي تر شده ، ديگه به اون محكمي نيست وسعي ميكنه با آرمين مدارا كنه .

 همون چند روز پيش بهش گفتم .. مهردخت اگر تو محكم بودي و ميگفتي ، فقط درصورتي ميتوني منو ببيني كه درمورد هيچ كس صحبت نكني و اگر اين قانون رو بشكني ديگه نميام ببينمت،  انقدر مجبور نبودي ناراحتي رو تحمل كني .

هي راه ميره ميگه مامان ، نميتونم باهاش در بيفتم ، تنها استفاده ي من از اين پدر ، رفتن به آمريكاست و پذيرش از هاروارده .

(شوهر عمه ي مهردخت پروفسور ايرانيه محترميه كه هم تو نا/سا كار ميكنه ، هم استاد هاروارده ،به بچه هاي ايراني خيلي كمك ميكنه .

 قول داده اگر مهردخت دبيرستان رو با نمرات عالي پاس كنه از دانشگاه خودشون  ، براي مهردخت پذيرش مي گيره و در ضمن يه كار عااالي هم در انتظارشه . )

 اين حرفا رو به خودمون زده و وعده وعيد هاي آرمين نيست .

 به مهردخت ميگم حتي اگر پدرت تو رو نبره ، شوهر عمه ت بهت كمك ميكنه و درضمن اصلا" كي چند سال بعد رو ديده ؟؟

 شايد شرايط اين نبود ، شايد پدرت نرفت و تو رو هم نبرد .. دلم ميخواد بهش بگم اصلا" شايد بابات مرد و پاش به اونجا نرسيد .

 اين رويا رو براي خودت انقدر بزرگ و مهم نكن .. نگرانم ، چون مطمئنم به هر دليل كه اين اتفاق نيفته مهردخت ويران ميشه .

اينها تقاضاي جديد من از مشاورمونه كه به مهردخت كمك كنه ، با واقعيت ها بيشتر آشنا بشه و همه ي آينده ش رو در رفتن به اونجا نبينه .

ديروز مهردخت بهم گفت : به حرفات فكر كردم .. راست ميگي من آمريكا برام خيلي مهمه ولي ديگه نمي ذارم بابام با من بازي كنه .

 براش شرط ميذارم كه درمورد شماها حق نداره حرف بزنه .. بخدا اگر زد ديگه نميرم ببينمش . گفتم : خوبه مامان ، محكم باش .

بعد دوباره گفت: ووووولي ماماااان.... هاااارواااارد !!!!!!!!!!

گفتم : برو پدر سوخته .. خجالت بكش .. درست رو بخون ، نميخواد هاروارد بري .

حنديد و رفت اتاقش .

*********

حالا نميدونم چي ميشه .. واقعا از دست اين آرمين كلافه م . همه ش فكر ميكنم آخه يه آدم چقدر ميتونه بيمار باشه كه نفهمه با بچه ي خودش داره چكار ميكنه . چرا ما انقدر بي انصافيم ؟ چرا فكر ميكنيم با خراب جلوه دادن ديگران ميتونيم ، اشتباهات خودمونو توجيه كنيم ؟؟ يعني آرمين واقعا" نميفهمه با اين رفتاراش چقدر مهردخت رو از خودش دور ميكنه؟؟

همه ي اينا رو نوشتم كه بگم :

توروخدا تو انتخاب همسر نهايت دقت و باريك بيني رو به خرج بديد . ازدواج يه پيوندي نيست كه با وجود داشتن بچه ، وقتي بد از آب دراومد،  بتونيد بشكنيدش و رها بشيد .

من با انتخاب اشتباهم خودم رو اذيت كردم كه خوب ، حقم بود چون كار خودم بود .. ولي مهردخت چه گناهي كرده كه بايد از داشتن يه پدر عادي محروم باشه ؟؟

مهردخت عزيزم به اندازه ي همه ي ستاره ها ، به اندازه ي همه ي قطره هايي كه آب هاي روان دنيا رو تشكيل دادند ، به اندازه ي همه ي عشقي كه به تو ، تنها يادگار وجودم دارم ازت عذر ميخوام و انميدوارم منو براي انتخاب غلطم و پدر نامناسبي كه تو رو گرفتارش كردم ، ببخشي .

 مادرت كه براي آرامش و امنيت تو جون ميده

                                                           مهربانو

*******

دلمون كمي غصه داره ولي با مهردخت عزيزم ، اين گل هاي زيبا رو براي گل روتون و وجود عزيزتون اينجا گذاشتيم .قربونتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:57  توسط مهربانو و مهردخت | 
 

این پست را دیروز نوشتم

والله ریا نباشه ، اما امسال بنا بر ذوق خودمون به تنهایی و تشویق جمعی از دوستان ، تصمیم گرفتم تو آزمون ارشد شرکت کنم .

 با توجه به اینکه تو محیط کار هم ، داشتن مدرک ارشد ، اهمیت ویژه اي داره ، انتخاب رشته ، بر اساس رشته ی کارشناسیم صورت گرفت ، نه بر اساس علاقه ، البته نه اینکه دوسش نداشته باشم ها .. ولی اگر موضوع اداره نبود ، شاید انتخاب دیگه ای داشتم .

قرار بود هفته ی قبل امتحان برگزار بشه که بعلت برف و بوران شدید ، به این هفته موکول شد .

خلاصه ... دوشنبه مرخصیم رو برای امروز رد کردم،دیشب از مهردخت مداد نرم و پاکن خواستم ، یه جامدادی خوشگل همراه دوتا مداد نرم و یه پاک کن بقول خودش " این حرف نداره" بهم داد و هی میگفت : قوبووونش بلم مامانیمو ، میخواد کنکول بده ...

صبح هر دوتا آماده شدیم و صبحانه خوردیم ، برعکس هر روز که من بهش موفق باشی میگم ، مهردخت گفت : مامانی موفق باشی و رفت مدرسه.

منم ساعت ۷ از خونه رفتم بیرون ، ماشینو قبل از طرح پارک کردم و بقیه مسیر رو تاکسی سوار شدم . تقریبا" هفت و بیست دقیقه داخل حیاط دانکشده پردیس مرکزی بودم .

ساختمون ، فوق العاده قدیمی بود . همون جلوی در پرینت کارت هامون رو انگشت زدیم و از یه رمپ پارکینگ به صف فرستادنمون تا کیف و موبایل هامونو تحویل بدیم . مرتب هم با بلندگو تاکید میکردند که اگر موبایل یا هر وسیله ی ارتباطی و ماشین حساب داخل بره ، همونجا امتحان لغو میشه و به منزله ی تقلب مکتوب میشه . کیف هامونو تحویل دادیم .

جامدادی من بزرگ بود توش پول ها و كارت شناسایی رو گذاشتم و رفتم یه قسمت که بازرسی بدنی میشدیم .

 قیافه های داوطلب ها عبوس و گرفته بود البته بجز اونایی که خیلی کم سن و سال بودند و چند نفری با هم اومده بودند و هرو کرشون بپا بود ..

 من به اون دختره که بازرسی بدنی میکرد رسیدم ، گفتم : جان من  منو  زیاد نگرد، من قلقلکیم ..

چند نفری خندیدیم و یکمی جو عوض شد

 رفتیم جلوتر دیدیم با این دستگاه های رد یاب،  بدنمون رو چك مي كنند و منتظر شنیدن صدای بوقند تا وسیله رو از حلقوممون بکشن بیرون !!!

به هر ترتیب،  این مرحله هم تموم شد و کارت به دست ، دنبال سالن مربوط به خودمون بودیم که من دوزایم افتاد ، عینکم رو نیاوردم ..

دوباره بدو بدو رفتم سمت تحویل کیف .

 مشکلم رو به اون آقا گفتم و فریاد کشید: آخه آدم عینکی باید عینکش رو جا بذاره ؟؟

 گفتم ببخشید من تازه عینکی شدم عادت ندارم .

 گفت : حالا یکم وایسا تا عادتت بشه ..

 گفتم : یعنی قراره تنبیه بشم ؟ عیبی نداره،  اشکال از منه منتظر مینونم .

بعد از ۱۰ دقیقه صدام کرد گفت شماره کیفت چنده ؟

شماره رو دادم و عینکم رو برداشتم ..

 همه ی اون مراحل گشتن و اینا رو دوباره طی کردم و بدو بدو اومدم سر جلسه .

آقا ، مسلمان نشنود کافر نبیند .. تموم مدت عینه بید لرزیدیم ..

 تقریبا همه پالتو و شال و ساق دست داشتند ولی باز هم از سرما کبود شده بودیم .

سوالا رو پخش کردند و مشغول شدیم .. جونم براتون بگه به عمرم انقدر ۱۰ ، ۲۰ ، ۳۰ ، ۴۰ نکرده بودم !!!!

اما جالب اینجاست که هنوز گرم خوندن سوالات بودم که دیدم دو سوم سالن خالی شد ..

 نیم ساعت دیگه هم نشستم و خوندم و هی تو دلم گفتم : واااای یادش بخیر ما چه چیزای خوندیم !!!!!

اما دیگه واقعا هم تنها شده بودم ، هم نزدیک بود، خون تو تنم منجمد بشه ...

آهان یادم رفت بگم وسط جلسه نمیدونم از کجا ، یه بلند گو شروع کرد به پخش آهنگ های روزای انقلاب !!!!!!!!!!

" الله الله" ، " برخیزید، ای شهیدان راه خدا" ، " آب زنید راه را" ما هم چارچنگولی مونده بودیم که این وسط آزمون که صدا ی نفس کشیدن هم نمیاد یعنی چی؟؟!!!!

اما ماجرای اصلی اون موقع شروع شد که رفتیم کیف ها رو تحویل بگیریم ..

 تو همون سالن قبل ، اندازه ی هزار نفر ، شماره به دست حمله کرده بودند سمت میزهایی که مرز بین ما و آقایون کیف بده ، بود و با جیغ و فریاد میگفتند : اینو بده ، اونو بده ، کیف من همین روبه روه .. بدش دیگه !!!!

من و چند نفر دیگه هاج و واج مونده بودیم که " این چه وضعیه؟؟؟"

گفتم: زشته بخدا .. این کارا دیگه چیه؟ اينجوری تا یکساعت دیگه هم نمیتونیم کیفامونو تحویل بگیریم !!!

همه ی دوز و بری هام تایید کردند . سعی کردم با صدای بلند فریااااد بزنم .

خاااااانوماااااا، بیاید یه صف تشکیل بدیم ، به نوبت و سریع کیفامونو حویل بگیریم .

اونایی که نزدیک من بودند دست از جیغ و داد کشیدند یه چند ثانیه منو نگاه کردند و دوباره روشونو کردند اونور و مشغول همون جیغ و داد های سابق شدند .

دوباره خواسته مو فریاد زدم و این بار چند نفر دیگه هم با من هم صدا شده بودند ..

میدونید چه جوابی شنیدم ؟؟

کی بره ته صف؟؟!!!

گفتم شما وایسا اول صف من میرم ته صف .. ولی صف ببندیم .

 دوباره کمی نگام کردند و با یه فشار از پشت سر ، جیغ کوتاهی کشیدند و مشغول " آقا اینو بده ، اینو بده گفتن شدند "

یعنی اصلا " انگار نه انگار که من حرفی زدم .

چند نفر بیسیم به دست ایستاده بودند این ماجرا رو نگاه میکردند .. رفتم گفتم آقا لطف کنید یه صف مرتب کنید خانوما برن کیف بگیرند .

یه پوزخندی زد و گفت : مگه بچه اید ما براتون صف درست کنیم ، ندیدی ، بهشون گفتی صف ببند هیچکی محل نذاشت !!!

گفتم بعله درست میگید ولی وقتی داشتیم می آمدیم تو، شما مجبورمون کردید صف ببندیم ، حالا هم همین کار رو کنید .

گفت: نگاشون کن .. میخوان کارشناسی ارشد هم بخونند !!

دیدم داره با بیسیمش به جایی اشاره میکنه .

چند تا دختر رفته بودند بالای اون میزای مرزی و خودشونو کشیده بودند سمت آقایون کیف بده و با داد و هوار میخواستند کارشون زود تر انجام بشه ..

از خجالتم سرمو انداختم پایین و با چند نفر رفتیم گوشه سالن ایستادیم .

 چند دقیقه بعد یه بیسیم چی دیگه پیدا کردم ، گفتم : جناب ، نمیشه یه بلند گو بدید دست اون آقایون ، یه کیف رو از قفسه بیاره شماره ش رو بخونه ، خانوما بیان شماره رو تحوبل بدن و کیفشونو بگیرن؟؟

کمی مکث کرد و گفت: باید از قبل فکرشو میکردیم .

دیگه اصلا" حال و حوصله ی توضیح نداشتم که یااارو، تو مسئولی تو یه دانشگاه به این گندگی ، دفعه اولتونم که نیست دارید آزمون برگزار میکتید ، هنوز وقتش نشده که از قبل فکرشو بکنید ؟؟

دوباره رفتم ته سالن ایستادم و به جمعیت اون جلو نگاه کردم ، روی زمین پرشده بود از بند پالتوهایی که تو اون فشار جمعیت دراومده بود و کاغد و چیزای دیگه ... همینطورکه منتظر بودم این جریان مسخره ی زشت تموم شه ، حرص می خوردم که چرا انقدر مشکل فرهنگی داریم!!!

ایمیلای زلزله ی ژاپن می اومد جلوی چشمم که مردم فلک زده و مصیبت كشيده چطور آروم و متین با امدادگرها همکاری می کردند ، همه چیز رو نظم و انضباط ، همه چیز مناسب و شایسته ی نام " انسان"

بعد ما میخوایم به جاهای خوب خوب مدنی هم برسیم ، از دو/لت خدمت/گزار توقع هم داریم .

اون جلو مقنعه از سر دخترها درمی اومد ، و دگمه ی مانتو ها پاره میشد ، نه سبد کا/لایی درمیون بود ، نه بلیط مجانی سینمایی ، فقط یه عده زن که خیلی ادعاها داشتند، میخواستند کیفشونو تحویل بگیرند .

 همه ی اون آقایونی که مسئول پس دادن کیف بودند ، یه متلک مینداختند و یه کیف می دادند ، مشخص بود همه هم از رده های پایین تحصیلی بودند و همه ی متلک هاشون یه جوری به درس خوندن خانوما مربوط بود .

انقدر ایستادیم تا سالن خلوت شد و هیاهو خوابید ، بعد چند نفری با عصبانیت و بغض و خجالت رفتیم کیفمونو گرفتیم و با آرزوی موفقیت برای هم ، از هم جدا شدیم .

 

از صمیم قبل دعا میکردم که کسانی به مدارج بالا برسند که شعور و متانت و فرهنگشون هم بالا باشه .

****************

این گل های زیبا رو من و مهردخت برای وجود تک تک شما عزیزانم که میدونم چیزی از شعور و انسانیت کم ندارید گذاشتیم . خانه های دلتون خوشبو و زیبا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:29  توسط مهربانو و مهردخت | 

سودابه تك دختر يك خانواده ي ثروتنمده .

 كمتر منطقه اي  تهران و باغات اطراف رو ميشناسم كه پدر سودابه اونجا زميني ، ملكي ، چيزي نداشته باشه .

حدود ۱۲ سال قبل بود كه خانواده ي حسام بصورت سنتي به خواستگاري سودابه اومدند و بعد از مدت كوتاهي حسام و سودابه زن و شوهر شدند  .

 حسام بازاري بود و كسب و كارش رونق خوبي داشت اما  تو نوسانات قيمت ، وضع ماليش بهتر از اوايل ازدواجشون شد ، با همه ي اينها هنوز راه دارزي مونده تا به تمول پدر سودابه برسه .

تا ۵-۴ سال بعد از ازدواجشون ،  همه ي تلاش ها براي بچه دارشدن بي نتيجه مونده بود ، تا اينكه يه تلفن از طرف دوست و شريك حسام ، زندگي زناشويي معمولي شون  رو زير و رو كرد .

سودابه از اون تلفن به جواب همه ي سوال هايي كه اين اواخر براش پيش مي اومد رسيد و دليل همه ي دير آمدن ها ، بي تفاوت بودن ها و شاد و شنگول برگشتن هاي حسام رو فهميد .

 احتمالا" يه درگيري مالي يا شغلي بين اونا ،  باعث شده بود كه دوستش ، تير خلاص رو به حسام بزنه و به سودابه گفته بود : من و حسام و دوتا ديگه ، رفتيم تو فلان آدرس خونه ي مجردي گرفتيم و.... .

سودابه ديوانه شده بود ولي نمي خواست جريان رو باور كنه ، آخر سر وقتي با دنبال كردن هاي چند روزه ي حسام با چشم خودش يه چيزايي رو ديد ، قبول كرد كه شوهرش به انحراف كشيده شده و داره بهش خيانت ميكنه .

 باقي ماجرا تا يه محدوده ي زماني قابل پيش بينيه و نياز زيادي به نفصيل نداره ...بله ، سودابه قشقرق بپا كرد ، حسام رو سكه ي يه پول كرد .. دست به دامن پدر و دوتا برادر هاي قلچماقش شد و اونا هم حسابي از خجالت حسام دراومدند

بعد سودابه تقاضاي طلاق داد و قسم خورد كه يك روز ديگه هم با حسام زير يك سقف زندگي نميكنه ..........

 اما ماجرا به طلاق ختم نشد .

در طي چندين ماهي كه سودابه در منزل پدري ساكن بود و دادگاه براشون وقت تعيين ميكرد ، حسام سرشكسته ، همراه ايل و تبارش براي دست بوسي خدمت ميرسيدند و با انواع زبان ها،  غلط كرده و .. خورده و جووني كرده و عباراتي از اين دست رو رديف ميكردند ..

 تا بالاخره سودابه كوتاه اومد و به سر خونه و زندگيش برگشت .

خيلي براي من ثقيل و غير قابل هضم بود وقتي دوست و آشناها ميگفتند : الهي شكر ، سودابه از خر شيطون پياده شد و راضي به بهم زدن زندگيش نشد ، سودابه خااانومي كرده و برگشته سر خونه زندگيش .

وقتي با چشماي گرد شده به كساني كه اين نظر رو داشتند اعتراض ميكردم ، جواب ميشنيدم كه : اي بابا ، بهم زدن يه زندگي كه هنر نيست ، هنر تو گذشت و خاااانوميه .. زن بايد جووني ها و جهالت هاي شوهرش رو زير سيبيلي رد كنه .

حالا حسامم كه نرفته كسي رو عقد كنه ، واسه سودابه ارث خورد درست كنه ... نفهمي كرده چهارتا زن ... رو ورداشته آورده ، يه عياشي كرده و تموم . بالاخره اين سودابه ست كه زن حسامه!!!!!!!!!!!!!

بعله ، زندگي سودابه و حسام دوباره شكل عادي گرفت ولي اين بار با جديت بيشتري دنبال روش هاي نوين بارداري بودند و بالاخره با هزينه ي كلان IVF ، كار خودش رو كرد و سودابه و حسام صاحب يه دوقولوي نازنازي دختر و پسر شدند .

مهر ماه ۹۳ ، بچه ها ميرن كلاس اول .

 بعد از به دنيا اومدن بچه ها يه پرستار تمام وقت ، براي بچه ها استخدام شد و مدتي بعد سودابه خودش رو پيدا كرد و دوباره به فعاليت هاي خودش ادامه داد..

 آهان يادم رفت براتون بگم كه سودابه يكي از هنرمند ترين زناييه كه من به عمرم ديدم . خياطيش حرف نداره ، آشپزي كه چيزي نيست ، انواع ژله هاي تزريقي و دسر هايي كه فقط تو ژورنال ديدم رو درست ميكنه ..

 قلاب دوزي هاي شيك ، بافتني ...همه نه درحد عادي درحد بهترين كارهاي موجود در ژورنال .. هميشه هم رستوران هاي مجلل براي مراسم خاص مثل شب يلدا و نوروز از طراحيش استفاده ميكندد و پول هاي خوبي هم بهش ميدادند .. تا اينكه ديشب سر حرف با نسيم ، باز شد .

من به نسيم : خونه ي سودابه خوش گذشت ؟

نسيم به من : آره .. مرسي ، مهربانو جون ، جاتون خالي ، ديگه خونه ي سودابه بود ديگه .....تو فكر كن چقدر چيزاي خوشگل ديديم و خورديم .

-         آره ، ميدونم ، واقعا" هنرمنده .

-         تولدش بود ، مامانش يه فر كوچولوي روميزي بهش كادو داده بود ، همه چي رو با اون فره پخته بود .

-         وااااا، مگه فر نداشت ؟ من دقت نكرده بودم .

-         نه .. مكرو فرش هم مال همون ۱۲-۱۰ سال قبله .. فقط در حد گرم كردن كار مي كرد .

-         جاالبه .. اين دختر با اينهمه هنرش ، چطور طاقت آورده و فر نداشته .. مخصوصا" با اون وضع مالي .. من كه عاشق فرمم .

-         مهربانو جون دقت نكردي؟ لوازم منزل سودابه اصلا" در حد ثروتشون شيك نيست . من يه پولي دستم مياد زود ميدوم يه چيزي براي خونه ميخرم ولي سودابه فقط تبديل به طلا ميكنه .

-         آخه با اونهمه درآمدي كه از كاراي هنريش داره ، واقعا هم بايد همه ش طلا بخره .

-         نه بابا ، الان يكي دوساله حسام قدغن كرده هيج كاري رو بيرون نميفروشه و براي هيچ جا كار نميكنه .

-         چرااااا؟؟

-         نميدونم والله .. نميخواد سودابه استقلال مالي داشته باشه ، ولي خبر نداره كه تو صندوق امانات بانكها ۱۵ تا سرويس طلاش رو فقط من خبر دارم ، ديگه بقيه ش رو بماند  .

-         واااااي ، اينهمه ... ؟؟

-         آررره پس چي ؟ تازه زمين و ملك هم داده باباش و برادرش براش خريدن .. حسام فقط اون اندازه كه مال مهريه ش بوده رو خبر داره ، بقيه ش رو نه .

-         جريان مهريه چيه؟؟

-         سودابه ، ۶ دنگ  يه خونه ، مهريه ش بود . سه چهار سال پيش ، حسام بند كرد بهش ، كه بيا من ۸۰ ميليون بهت پول نقد ميدم ، تو مهريه ت رو ببخش . سودابه هم آخر سر قبول كرد .

-         واااااااااااااا.. اين چه كاريه؟ اصلا" بهش برنخورد كه حسام چنين چيزي ازش خواست؟؟

-         چكار كنه ديگه ، ميخواست زندگيش رو نگه داره .. ولي زرنگي ميكنه .. هر چي پول داره ميبره طلا ميكنه و ميذاره تو بانك . چكار كنه ديگه ، زندگيش ثبات نداره كه ، مگه يادش ميره حسام چكار كرد و چطور رفته بود دنبال عياشي هاش  .. مجبوره دور از چشم حسام براي آتيه ش برنامه ريزي كنه ...

ديگه خيلي حرفاي نسيم رو نميشنيدم .. دهنش هي باز و بسته ميشد ،و صداش طوري به گوشم ميرسيد كه انگار يه نوار با دور خيلي كند داره پخش ميشه ...

 گاهي يه لنگه ابروشو مينداخت بالا و دستش رو به حالت بي تفاوتي تكون ميداد .. الان كه فكر ميكنم ، ميبينم احتمالا" داشته ميگفته : چشم حسام كور كه قدر سودابه رو نميدونه و همه ش سرشو كلاه گذاشته ، بيچاره سودابه هم خووووب كرده بايد بفكر آينده ش باشه .

 من اما ، تو افكار خودم غوطه وربودم ..

  وقتي سودابه از خيانت حسام با خبر شد ، چرا برگشت تو زندگيش ؟

آيا حسام رو بخشيد وخواست به زندگيشون يه فرصت دوباره بده؟؟ يعني  انقدر رو احساس خودش مسلط بود كه تونست همه چيز رو هضم كنه و براي يه زندگي جديد و بلحاظ عاطفي ،  از صفر شروع كردن و عشق ورزي رو تمرين كنه ؟؟ نه اينطوري كه نبود چون بارها گفته : من تا دم مرگم ، كاري كه حسام كرد و يادم نميره و نميبخشم .

 

آيا بچه داشت ، كه اون بهانه ي معروف رو بياريم و بگيم ، حسام رو بخشيد و بهش فرصت دوباره داد ، و بخاطر بچه يا بچه ها نتونست جدا شه؟؟

 

آيا نياز مالي داشت ، كه بخواد بخاطر پول حسام بمونه و دوران بعد از طلاق رو با انواع مشكلات مالي سپري كنه ؟ نه اينطوري هم كه نبود ، حالا حالا ها حسام بايد كار كنه تا شايد يه روزي به نصف تمكن مالي پدر سودابه برسه !!!

از حمايت خانواده برخوردار نبود؟؟ چرا بود ، بيشترين كساني كه تو مدت قهرش با حسام ، هواش رو داشتند و دادگاه بردند آوردند و براش وكيل گرون قيمت گرفتند پدر و مادرش بودند .

پس چرا؟ دليلش چيه كه يه زن با وجود همه ي امكانات و دليل محكمي براي طلاق ، باز هم ميمونه و بچه رو با اصرار مياره و از اون ببعد بزرگترين دغدغه ي زندگيش ميشه اين كه(( تا چشم همسر رو دور ميبينه ، يه پولي ، طلايي ، يه جا قايم كنه براي روز مباداش ؟؟ ))

چي ميشه كه آدم به اين خفت تن ميده و آيا اسم اين رابطه ، رابطه ي مقدس زناشوييه؟؟ بلحاظ شرعي ، آيا اين رابطه اشكال نداره؟؟ والله من فكر ميكنم ، سودابه ، با اين آقايي كه كنار دستم نشسته داره با من  كار ميكنه محرم تره تا با حسام . آخه نميخواد سر اين آقا رو كلاه بذاره ولي دائم بفكر كلاه گذاشتن سر حسامه و حسام هم همين حال رو داره .

اينا سوالاييه كه هيچ جوابي براش پيدا نميكنم ..

 جالب اينجاست كه وقتي هم براي كسي تعريف ميكنم صداي نچ نچش در مياد و ميگه : بابا ملت ديوااانه ند من كه هيچوقت چنين كاري نميكنم ولي دقت كه ميكني ميبيني يا خودش يا نزديكانش،  نه قصه اي شبيه اين كاملا" ، ولي چيزي تو همين مايه ها رو پذيرفته ند  و دارند زندگي ميكنند . منظورم اينه كه درصد زيادي از زن و شوهر هايي كه امروز دركنار هم هستند ، مثل دشمن هاي به خون هم تشنه ، در حالي به هم ميخندند كه دشنه اي زهر آلود پشت سر پنهان كرده اند .

" کی میدونه چرا؟؟؟؟"

********************

گل های زیبا از طرف من و مهردخت ارزانی وجود پر مهرتون ...

 کامنتای پست قبل یکی از گنجینه های زندگی من هستند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:30  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر ۱۳۹۴
هفته چهارم بهمن ۱۳۹۲
هفته سوم بهمن ۱۳۹۲
هفته دوم بهمن ۱۳۹۲
هفته اوّل بهمن ۱۳۹۲
هفته چهارم دی ۱۳۹۲
هفته سوم دی ۱۳۹۲
هفته دوم دی ۱۳۹۲
هفته اوّل دی ۱۳۹۲
هفته چهارم آذر ۱۳۹۲
هفته سوم آذر ۱۳۹۲
هفته دوم آذر ۱۳۹۲
هفته اوّل آذر ۱۳۹۲
هفته چهارم آبان ۱۳۹۲
هفته سوم آبان ۱۳۹۲
هفته دوم آبان ۱۳۹۲
هفته اوّل آبان ۱۳۹۲
هفته چهارم مهر ۱۳۹۲
هفته سوم مهر ۱۳۹۲
هفته دوم مهر ۱۳۹۲
هفته اوّل مهر ۱۳۹۲
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۲
هفته سوم شهریور ۱۳۹۲
هفته دوم شهریور ۱۳۹۲
هفته اوّل شهریور ۱۳۹۲
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۲
هفته سوم مرداد ۱۳۹۲
هفته دوم مرداد ۱۳۹۲
هفته اوّل مرداد ۱۳۹۲
هفته چهارم تیر ۱۳۹۲
هفته سوم تیر ۱۳۹۲
هفته دوم تیر ۱۳۹۲
هفته اوّل تیر ۱۳۹۲
هفته چهارم خرداد ۱۳۹۲
هفته سوم خرداد ۱۳۹۲
هفته دوم خرداد ۱۳۹۲
آرشيو
پیوندها
ترمه های رنگی مادر بزرگ (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کلبه ی شباهنگ و همسرش (شبپرک)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
كوچه باغ آرام (ونوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
آغوش تو در باران (دلی)
آسمان فیروزه ای زندگی من(آفرین)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM