من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
 

این پست ثابت است

قالب وبلاگ ها جهت رفاه حال دوستان عوض شد ، باشد که دعایمان فرمایید

از آشنایی با آرمین تا پس گرفتن عسلکم

یعنی محتویات وبلاگ قدیمی را در پیوند های روزانه قرار

 دادم http://baran52bahari.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 16:15  توسط مهربانو و مهردخت | 

خووووب ، سلام به روی گل دوستان نازنینم

قربون همگیتون که چراغ خونه رو روشن نگه داشتین ، اورژانس کامنت دونی رو هم با انواع طب های سنتی و مدرن و بانداژها و پانسمان های مختلف و معجون های گیاهی و شیمیایی راه انداختین و الحمدلله همدیگه رو هم شفاء دادین

تو کل سفر ، به یادتون بودم و سعی میکردم همه چیز رو به حافطه م بسپارم تا الان  که میخوام براتون تعریف کنم ، طوری بگم که بتونید حال و هوای اونجا رو حس کنید

بهتره از اول اول سفرمون براتون تعریف کنم ...

قرار بود همه ساعت بیست و یک روز پنجشنبه بیست و ششم تیرماه در میدان ونک جمع بشیم و ساعت حرکتمون هم بیست و یک و سی دقیقه بود .

از بعد از ظهر ،همه ی وسایلمون رو جمع کرده بودیم ،تاکسی سرویس اومد دنبالمون و سر وقت به میدون رسیدیم . وقتی وسایل نسبتا" مختصرمون رو از تاکسی بیرون آوردیم و حواسمون بود که چیزی جا نمونه ، مهردخت آروم صدام کرد و گفت:

مامان ، بنظرم این چند نفر توریستند و دنبال آدرس می گردند ، من کمکشون کنم؟

گفتم : آره دخترم خیلی هم خوبه .

خلاصه مهردخت با یه قدم بلند و لبخندی به چهره ازشون پرسید که کمک لازم دارند ؟

اونا هم با خوشحالی تشکر کردند و گفتند : 

دنبال یه رستوران خوب و مناسب برای شام می گردند . 

مهردخت هم گفت : به نظر من ، فود کورت جام جم انتخاب خوبیه . به تاکسی بگید همین خیابون ولی عصر رو به سمت بالا بره . 

اونا پرسیدند : اون اطراف چیزی هست که ما بشناسیم ؟ 

مهردخت هم گفت : رو به روی پارک ملت 

توریست ها با شنیدن اسم پارک ملت ، ذوق کردند و گفتند پارک قشنگیه .. به مهردخت هم گفتند تو خیلی قشنگ صحبت میکنی از کدوم کشور اومدی؟ 

مهردخت هم گفت ک من ایرانی هستم 

اونا گفتند:  آخه بار سفر دارید ، فکر کردیم شما هم توریستید .

مهردخت گفت: ما برای تعطیلات داریم میریم رافتینگ .

اونا خیلی تعجب کردند و گفتند مگه ایران رافتینگ داره ؟؟ مهردخت گفت : بعله ، داریم میریم اطراف اصفهان

که بازم ابراز احساسات کردند که اصفهان شهر بی نظیریه و خوش بحالتون .

مهردخت پرسید : شما از کجا اومدید ؟

گفتند : پرتغال .

خلاصه کلی به ما لبخند زدند و شست هاشونو به علامت اینکه سفرمون خوش بگذره حواله ی ما دادند و به من اشاره کردند که مهردخت خیلی عاااالیه و این حرفا(فکر کنم از روی شباهت فهمیده بودند مادر و دختریم ) مینا هم هول شده بود میگفت : من خاله شم

عاقا ما که از قبل میدونستیم زبان انگلیسیه مهردختمون حرررف نداره ولی جدا" فکمون خورد زمین از این لهجه ی دخترکمون و کلی خودمونو باد کردیم و دست آخر گفتم : ماااادر حلالت باشه هر چی خرجت کردم

پس با یه روحیه ی خیلی خوب و غب غب باد کرده همسفرهامونو پیدا کردیمو و رفتیم سوار اتوبوسمون شدیم . البته اکیپ خودمون تقریبا" شونزده ، هفده نفر بودیم . کل تورمون هم چهل و پنج نفره بود .

لازم به ذکره که ما آژانس مسافرتی دالاهو رو برای مسافرتامون انتخاب میکنیم . و برنامه ی سفرمون به این صورت بود :

آموزش اصول اولیه قایق سواری و Rafting در رودخانه خروشان، هیجان شنا در رودخانه، پیاده روی در طبیعت کوهرنگ و تجربه همنشینی با عشایر بختیاری در ییلاقات زردکوه، بازدید از آبشار شیخ علیخان.

اونشب همگی تو اتوبوس با هم آشنا شدیم و دیدیم که عجب همسفرهای گلی داریم ... همگی مثل خودمون بودند اهل تفریح دستجمعی ، کاملا" جنبه ی شوخی و شادی رو داشتند و موقع معرفی هرکس چیزی برای گفتن از خودش داشت . این رو خاطر نشان کنم که آژانس دالاهو نسبت به آزانس های دیگه کمی گرونه ، ولی من به دلایل شخصی ، کاملا" راضیم .

 اونشب همه ش گپ زدیم و از اطلاعات مفیدی که لیدرمون آقای میثم امامی در اختیارمون میگذاشت استفاده کردیم . تعریف آقای امامی که یکی از بهترین ها در این رشته شناخته شده ست رو زیاد شنیده بودم ولی تو این سفر فهمیدم که این یه حقیقته و صرفا" تعریف نیست .

تقریبا" هفت صبح برای صرف صبحانه  به رستورانی رسیدیم. بعد از صبحانه ، لباس های مخصوص رافتینگمون رو پوشیدیم .. قرار بود لباس ها سبک و کاملا" پوشیده باشند تا هم وقتی خیس میشیم سنگین نشیم و در ضمن از آفتاب سوختگی جلوگیری بشه . بعد از تعویض لباس ها دوباره یک ساعت به پیش رفتیم . تا بالاخره به محل رودخانه رسیدیم .

اونجا کلاه های ایمنی و جلیقه های نجات رو پوشیدیم و پاروهامونو تحویل گرفتیم ، بعد آماده ایستادیم تا اصول اولیه رافتیگ رو آموزش ببینیم .

لیدر مخصوص رافتینگ  با لهجه ی شیرین اصفهانی  برامون صحبت میکرد و هیجان ما برای شروع کار ، بیشتر میشد .

 

بعد از آموزش تقسیم و هر هشت نفر سوار یه قایق شدیم .

همون اول بهمون دستور دادند که سر شوخی رو باز کنیم و شروع کنیم همدیگه رو خیس کردن

به مدت 5 ساعت یه قایق سواری مهیج و عااالی رو تجربه کردیم .. بازوهامون از درد تیر میکشید ولی خیلی کیف میداد .. با پیچ و خم رودخونه پارو زدیم گاهی لای سنگا گیر کردیم ولی با آموزشی که دیدیم و دستوراتی که لیدر رافتینگمون میداد و اجرا می کردیم ، از مهلکه نجات پیدا میکردیم .

یه جاهایی هم اجازه داشتیم بپریم تو آب و خودمونو بسپریم به جریان تند و خروشان رودخونه .. اینجاش خیلی کیف میداد .

بین مسیر به سمتی رسیدیم که دوباره پهلو گرفتیم و اومدیم تو ساحل . بعد دور هم هندوانه خودیم و عکس انداختیم .. لیدرها با وجودی که زیر آفتاب بودند و کار هرروزشون بود ، دست از شوخی و سربه سر گذاشتن بر نمیداشتند و هرکاری میکردند تا بهمون خوش بگذره . همین جا از یه ارتفاعی بالا میرفتیم و با دور خیز می پریدیم تو رودخونه ... خیلی ها ترس داشتند و سعی میکردند اونجا با ترسشون روبه رو بشن و سقوط کنند .

بالاخره  رافتینگمون تموم شد و سلانه سلانه و خیس خیس به سمت اتوبوس راه افتادیم . اونجا همه ی خانوم ها رفتند بالا که لباس عوض کنند و بعد  آقایون . اما هرچی بیچاره ها التماس کردند که زود باشید انقدر که ما خانوما دنگ و فنگ داشتیم ، آقایون زیر آفتاب خشک شدند و با همون لباسا اومدند سوار شدند و کلی هم برامون دست گرفتند که چون خانوما میک آپ عروس داشتند ، نوبت به ما نرسید

از اینجا به سمت همون رستوارن صبحی حرکت کردیم و 45 نفر عینه گرگ گرسنه به بخت غذاهامون افتادیم

بعد از غذا دوباره شش هفت ساعت رانندگی داشتیم تا به دامنه ی کوهرنگ و محل کمپ رسیدیم . قبل از اون یه سوپر مارکت بود که برای شام شب خرید کردیم . ما تصمیم گرفتیم یه املت مشتی رو هیزم بپزیم .

چادر های سفید رنگ در دامنه ی کوهرنگ و کنار رودخانه به پا شده بود که ما زنونه مردونه ش کردیم و شش تا خانوم تو یه چادر به راحتی خوابیدیم .. انصافا" لوازم خواب بسیار تمیز بود ولی من نصف چمدونم از ملحفه و رو بالشی  پر شده بود ، البته کیسه خواب هم برای احتیاط برده بودیم . بعد از اینکه شام رو خوردیم ، من طبق نقشه ، چیزی رو بهانه کردم و مهردخت رو به سمت چادر ها بردم .. چند بار اصرار کردم لباسش رو عوض کنه و کمی هم دست به سر و کله ش بکشه ، اما با ناراحتی و غر غر قبول نکرد و با آستین بلند و جوراب و شال که به کله ش پیچیده بود خودش رو استتار کرده بود و هی نق می زد که من رو آوردی وسط جک و جونور ها ... حالا من چیکار کنم ؟ چرا نگفتی شرایط اینه و این حرفاااا . (یکی از بزرگترین ضعف های مهردخت همینه ، " وحشت از حشرااااات" ، شاید دلیل اصلی من برای این مسافرت همین بود که مهردخت از زندگی شهری فاصله بگیره و مجبور شه شرایط صحرایی رو تجربه کنه )

وقتی برگشتیم به سمت سیاه چادر اصلی که شام رو خوردیم و عمومی بود ، همه نشسته بودند و آماده بودند ، مهردخت رو تعارف کردند بالای مجلس بشینه ، طفلی مهردخت هم آویزووون و کلافه مونده بود چرا انقدر تحویلش میگیرند ... بالاخره خاله میناش با یه کیک گنده که از تهران سفارش داده بودیم و با بدبختی تا اونجا برده بودیم ، وارد شد .

قیافه ی بهت زده ی مهردخت جدا" دیدنی بود

همه ی اهالی تور بهش تبریک گفتند و حسابی خوشحالش کردند . و مهردخت پایان پانزده سالگیش رو در شرایطی بسیار متفاوت و خاطره انگیز در ذهنش ثبت کرد .

جالب اینجاست که مرتب به من می گفت مامان چرا بهم نگفتی من یه لباس خوشگل بپوشم ؟ گفتم ک برو مهردخت ، سر به سرم نذار که از بس غر زدی دیوانه شدم .

از همون موقع بود که یخش باز شد و فردا صبح دیگه کاملا با شرایط مانوس شده بود .

اونشب رو در چارد کمپ و با صدای روحنواز رودخانه ای که در چند قدمیمون جاری بود و یکی از اصلی ترین رودهایی که به کارون رو تشکیل میده به خواب رفتیم .

**********

ادامه ی سفر در پست بعد .

گل های زیبا رو با مهردخت عزیزم از دامنه های کوهرنگ برای وجود عزیزتون آوردیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:30  توسط مهربانو و مهردخت | 
سلام به دوستان نازنینم

بالاخره ساعت یکربع به یازده امشب ، با کوله باری از خاطرات خوش ، به تهران وارد شدیم . جای همگیتون مخصوصا" اونایی که زندگی در طبیعت رو دوست دارند ، بسیار خالی بود .

تا الان مشغول دوش گرفتن و باز کردن چمدون ها بودیم ... منتظرم ماشین لباسشویی کارش تموم شه ... برای همین از فرصت استفاده کردم و اومدم هم  سلامی بدم ، هم  خبر رسیدنمونو .

منتظر پست مربوط به مسافرتمون باشید .

فعلا" این گلای زیبا رو که از دامنه های کوهرنگ با مهردخت جان براتون آوردیم داشته باشید تا بعد

این عکس رو هم ببینید تا حسابی خنک بشید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 11:55  توسط مهربانو و مهردخت | 
 

 

بيشتر نمرات دانشجويان آمده ، يه تعداد كمي از دوستان هم ، هنوز هر يكساعت يك بار ، سايت دانشگاهشون رو چك ميكنند، ببينند  اون يكي دو نمره ي آخري هم آمده يا نه ، اما هيچكس اين روزها امتحان نداره ، تو افكار خودم غرق شدم و به پونزده سال قبل همين روزها برگشتم .

همون روزها كه با اون شكم بزرگ و سنگينم ، سر خيابون يخچال مي رسيدم و توي كيفم ،  پر از جزوه و كتاب بود...به همون روزای امتحان آخرين ترم كارشناسي ...

 اون روزا به دانشگاه كه نزديك مي شدم و يادم مي افتاد كه بايد سر جلسه ي امتحانی بنشینم  که درسش رو خوب بلد نیستم ، توی دلم يه موجود مرموز سر طشت رخت مي نشست و لباس چركاشو آآآي چنگ ميزد ...

 هم زمان با اين شست و شوي پر التهاب ، مهردخت هم عينه ماهي بازيگوش رود خونه ، شروع به ورجه وورجه ميكرد ، خودم حس می کردم  كه ديگه از تنگي جا کلافه ست  ... با دست و پا و گاهي كله ش ،  محكم به ديواره ي شكمم ميكوبيد .

به  ناچار دستم رو ميگذاشتم رو جاي ضربه و با لبخند ميگفتم :  يواش مامان جون ، يواش ....

آروم بگير دختر من .. مامان امتحان داره ، به سلامتيت ، هيچي هم بلد نيست .

************

چه ساده بودم وقتي فكر ميكردم ، بزرگترين مشكلم اينه كه بارداري ، حسابي خسته م كرده و مدت هاست براي اينكه روي شكمم بخوابم دلم لك زده ...

چه ساده بودم وقتي فكر مي كردم ، بزرگترين مشكلم اينه كه دارم زايمان زودرس انجام ميدم ، چه ساده بودم وقتي ....

بله ، درسته ، همه ي ساعت هاي پر تب و تاب و تلخ و شيرين اين پونزده سال رو پشت سر گذاشتم و به امروز رسيدم ، به پايان پانزدهمين سالروز تولد عشقم ، دخترم ، جگر گوشه ي عزيزم ...

مهردخت بي همتام .

**********

نازنين مادر ، زيباي شيرين من ،دختر مااااهم ، تو بزرگترين هديه ي زندگيم هستي ، آسون به دستت نياوردم و تقريبا" هميشه براي داشتن تو جنگيدم..

در كوره راه اين سالها كه رفت ، مونس كوچولوي من بودي كه پا به پام تو همه ي سر بالايي هاي زندگيمون دست همو رها نكرديم و راه رو از بيراه تشخيص داديم و گذشتيم .

گرچه زندگيت آسون نبود ، گرچه تو لايق بهترين ها بودي ، ولي باهمه ي سختي هاي زندگي من ، با كم و كاستي هاي با من بودن و با همه ي ناملايمات، ساختي و برومند و بالنده شدي .

نازنين زيباي من ، هيچ چيز در اين دنيا بدون رنج و زحمت به دست نمي آيد ، هيچ گنجي بدون پوست انداختن و خون دل خوردن نصيب كسي نميشود و من هنوز هم براي ازدواج با پدرت ، سجده ي شكر بجا مي آورم چون ، گنجي بي نظير ، مانند تو  ، از آن من شد .

ستاره ي پر نور آسمان من ، ادامه ي قصه زندگي من و تو ، معماي پيچيده ي ديگريست كه لحظه به لحظه و روز به روز در كنار هم ورق خواهيم زد و خواهيم خواند ، اميدوارم هميشه  تن هايمان سالم و لبخند به لبهايمان باشد و عشقمان مثل همين پانزده سال گذشته ، پردوام و بي زنگار بماند .

نازنين من ، ايمان داشته باش ، در هرلحظه از زندگيت ، هر كجا كه باشي و باشم ، همه ي وجودم متعلق به توست ...

در هر موقعيت و حال و هوايي ، دست از حمايت و پشتيباني تو برنمي دارم و عزيزترين براي من خواهي بود .

 حتي در تلخ ترين ساعت هايي كه ممكن ست احساس گزنده ي تنهايي به سراغت آمده باشد ، مهربانوت  رو به ياد بياور و مطمئن باش جسم و روح و همه ي وجودم باتوست و هرگز تنها نخواهي ماند .

گوهر يكدانه ي من ، جشن ميلادت  بر من و تو مبارك باشد .

عاااااشقتم  دختر روياهاي دريا

**********

ساعت 9 شب من و مهردخت و مينا و برديا ، با تور هميشگي و جمع عزيز دوستانمون عازم رفتينگ ( قايق راني در رودخانه ي خروشان  استان چهارمحال و بختياري) هستيم ،اميدوارم شنبه شب با سلامتي به تهران برگشتينگ كنيم .

گل هاي بهترين روز سال يعني بيست و ششم تير ماه تولد مهردخت جانم رو براي تك تك شما دوستان به يادگار گذاشتيم .

************

روروئك هاتون رو خوب و روون برانيد و مواظب هم باشيد ، لطفا" فاصله ي رورئك خودتون  تا روروئك جلويي رو رعايت كنيد ، موقع پيچيدن و دور زدن حتما" راهنما بزنيد ، به هم راه بديد و كلا" همه ي قوانين روروئك سواري رو تمام و كمال اجرا كنيد تا ان شالله وقتي برگشتم ، تصادفي و جريمه هاي با دوربين و بي دوربين و تسليمي و الصاقي ملصاقي نداشته باشيم .

دوستتون دارم و به يادتون خواهم بود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 0:0  توسط مهربانو و مهردخت | 

خدا رو صد هزار بار شکر که ، اون زن روانی و کودک آزار که تعطیلات آخر هفته مونو با دیدن اون فیلم کوتاهش به فنا داده بودیم ، دستگیر کردند.

باور کنید اگر دستم بهش میرسید ، با همین دستام نمیگم می کشتمش ولی به قصد کشت میزدمش . " اصلا" هم بزرگواری نمیکردم ، فکر کنم که بیمار روحی بوده و دست خودش نبوده و احتمالا" خودش هم مورد کودک آزاری قرار گرفته بوده و این حرفا ...آقا جون میزدمش دیگه همین و بس .

اصلا" این مدیران مهدکودک های ما متوجه نیستند که در قبال پول هنگفتی که از ملت بدبخت می گیرند و قراره جگر گوشه هاشونو مراقبت کنند، چه مسئولیت سنگینی دارند و هر کسی با بچه ها سرو کار داره باید از یه فیل /تر بسیار سخت و حساس بگذره .

 *************

یه دوست عزیز خواننده ازم درخواست کرده پستی درمورد انتخاب همسر و ملاک هایی که کلا" برای همسرگزینی باید درنظر بگیریم بنویسم .

البته نظر هر دومون این بود که من ، توضیح اضافه ندم و با نظرات جمیع دوستان در کامنت دونی دوست عزیزمون به نتیجه ی مطلوب برسه .

پس فرض کنید یه آفا پسر تحصیل کرده و امروزی ، با شغل خوب مرتبط بارشته تحصیلیش و درآمد نسبتا" خوب توسط خواهر به دختر خانومی که چند سال با خواهرشون دوست بوده معرفی شده . تو مدت آشنایی هیچ حرف جدی رد و بدل نشده بود با این وجود تو خونه ی آقا پسر، دختر خانوم رو " عروس گلم" خطاب می کردند .. حالا تازگی ها دختر خانوم و آقا پسر کمی با هم صحبت کردند تا به روحیات هم بیشتر آشنا بشند ، در حال حاضر دختر خانوم موضوع رو زیاد جدی نمیگیره  مدام تاکید داره حالا چه عجله اییه ، اما آقا پسر جدی گرفته و ته دلش از دختر خانوم خوشش اومده و نمیدونه با شرایط پیش آمده چطور پیش بره و کلا" به چه نکاتی باید توجه بیشتری کنه تا به انتخابش بیشتر مطمئن بشه .

این توضیحات رو دادم که کاملا متوجه بشید که چقدر این دونفر از هم شناخت دارند یا ندارند . راستی خانوم و آقا هر دو شهرستانی هستند ، گفتم که بدونید ، تا موقع نظر دادن شرایط رو متوجه بشید ، چون در این سالهای اخیر ؟، پایخت نشینان کمی تو کمرنگ کردن سنت ها موفق بودند ولی شهرستانی های عزیزمون بیشتر به سنت ها و ارزش های خانوادگی اهمیت میدند .

این گوی و این میدان ، کامنت دونی همچنان فعاله تا همه دور هم از نظرات و تجربیات سودمند یکدیگر  ، استفاده کنیم .

**************

قربون همگی تون ، این گلها رو با مهردخت عزیز برای حضور گرم و صمیمیتون گذاشتیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 23:30  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته دوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم آبان 1392
هفته اوّل آبان 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
دست نوشته های عریان یک زن (دل آرا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM