من ندانم كه كي ام ، من فقط ميدانم ،كه تويي شاه بيت غزل زندگيم

تازه لقمه ي صبحانه م تمام شده ، ته مانده ي چاي رو سر ميكشم ، گردي ته ليوان جلوي صورتم رو مي پوشاند ،  به فاصله ي كمي از روبه رويم ، احمدي نشسته و زل زده به من ...

 ليوان رو با تاني پايين ميارم و موشكافانه به چشم هاي احمدي خيره ميشوم تا بفهمم دليل اين زل زدن چيست !!!

به يك نگاه سطحي هم ميشود فهميد ، به تنهاچيزي كه نگاه نميكنه ، من هستم .. در واقع در افكار خودش غوطه ور شده و رد خيره ي نگاهش روي من ثابت مونده ...

به خودش مي ايد و بصورت نامفهموم ميگويد : چه ميدانم والله !! چي بگم .. ؟؟

سمت راستم در جهت اريب ،  ميز سعادت به احمدي چسبيده و او هم زير لب غر غر ميزند : وااااااااالله ، ديوانه م مگر؟؟

فهميدم باز اين دوتا به جان هم افتاده اند و سر موضوعي شايد پوچ و بيهوده ، بحث مي كنند ...

احمدي رو به من كرد و گفت : بد ميگويم ، خانم مهربانو؟

جوابش را دادم كه :"من چيزي از بحث شما نميدانم ".

(مي دانم كه همين را ميخواست ، بگويم) به حرف مي افتد :

-   يكي از بچه ها ، بدون اينكه ، در سالن ورزش باشد ، اسمش را رد كرده و معلوم نيست كجا رفته .. به سعادت ميگويم كه اين كار، گناه دارد و حقوقي كه در اون مدت گرفته ، حرام است ..

 با من چانه ميزند و مي گويد: اي بابا ، شتر را با بارش ميبرند ، حروم كدام است ... حالا به نظر شما اين كار دزدي نيست؟ حرام نيست ؟

-   دزديدن ، يعني چيزي رو به دور از چشم وآگاهي صاحبانش ، از آن خود كردن، و به اين ترتيب به نظر من هم ، اين كار يك نوع دزديه . 

احمدي از تصور اينكه تاييدش كردم و پوزه ي سعادت رو به خاك ماليده نيشش تا بناگوش ،باز شده .. با يك ابروي بالا انداخته به سعادت گفت : بفرما.. خانم مهربانو هم ميگه دزديه و گناه داره . 

گفتم : آقاي احمدي ، اين كار دزديه ولي من به گناه داشتن ، اون معتقد نيستم ...

((لب و لوچه ي احمدي آويزان شد و گوشه هاي چشمش پايين افتاد))

-         نكنه شما هم فكر ميكني ...

-   آرره من از اون دسته ، افراد رابين هود مسلكم .. من دزدي از شخص رو هر قدر هم غني باشه ، حتي به اندازه ي يه هل پوچ ، گناه ميدونم .. اما به اونچه شما ميگيد معتقد نيستم ..

-         اي بابا .. چه فرمايشيه خانم مهربانو .. دزدي دزديه ديگه .. آدم بايد سالم زندگي كنه ..

-         اگر حرف شما رو قبول كنم ، تمام معادلات زندگيمون بهم ميخوره .

-         چطور؟

-         اينطور كه .. شما در طول روز ، چند تا تلفن شخصي از اداره مي زنيد؟

-         خوب .. نميدونم حساب نكردم .

-   آرره .. حساب نكرديد .. در واقع حسابش از دستتون در رفته .. همه ي اين ها از بودجه ي اداره تامين شده و حرامه . چند بار هم ديدم شناسنامه و مدارك ديگه ي شخصيتون رو آورديد، با دستگاه، اسكن كرديد و كپي گرفتيد.. مگه نه ؟؟

-         درسته .

-         خوب ، اين ها هم حرومه و گناه كرديد.

-   وقتي تو اداره كارت ميزنيم و ميريم بانك 20 دقيقه بعد بر ميگرديم ، يا ميريم دنبال پارك كردن ماشينمون و بعد سلانه سلانه ، برميگرديم .. تمام حقوقي كه بابت اينها ميگيريم ، يك مال حرامه كه وارد نون زن و بچه مون كرديم.

اصلا" فرض ميكنيم با تلفن شخصي خودمون مشغول صحبت ميشيم .. تمام اون زماني رو كه داريم كار شخصي انجام ميديم بايد از حقوقمون جدا كنيم ..

شايد بگيد ،براي بيرون رفتن اين پول ها از اموالمون ، صدقه ميديم و به ديگران كمك مي كنيم ،كه در مجازاتمون تخفيف داده بشه ، ولي اگر شما به اين معتقدي كه صدقه اين پول هاي حروم رو حلال ميكنه ، پس نبايد از اون بنده خدا هم،  ايراد بگيري كه اسمش رو تو سالن ورزش رد ميكنه و نمياد .. شايد اون هم جبران ميكنه .

 

احمدي ديگه چيزي نگفت .. يكمي گذشت .. گفت ولي من ميگم بهتره آدم به روش خودش عمل كنه .. مثلا" روي خوش داشته باشه ، انقدر دنبال جمع كردن پول نباشيم ..

گفتم : آقاي احمدي .. حرفايي كه ميزنيد خيلي قشنگه .. آدم دلش ميخواد كار و زندگي رو تعطيل كنه و به اين حرفا گوش بده ولي واقعا در حد حرف وشعاره  و اصلا" حتي صلاح نيست كه به مرحله ي عمل دربياد .

 

-         چرا خانم مهربانو ..؟؟ چه بدي داره ؟ شما هم امتحان كن ضرر نميبيني .. 

با تعجب گفتم :

-   خدا رو شكر آقاي احمدي كه شما از همكاران قديميه من هستيد .. هر كس  ندونه فكر ميكنه تازه به اين اداره تشريف آورديد..

 انگار فراموشتون شده ، منه مهربانو ،كسي بودم كه وقتي از محيط خانواده م به اين اداره پا گذاشتم .. همه چيز بنظرم بايد طبق اصول انساني بود ..

 صبح به صبح با لبخند ، وارد سالن ميشدم ، بلند سلام ميدادم .. از كساني كه ميدونستم بيمار يا گرفتاري دارند ، احوال پرسي مخصوص ميكردم .

 وقتي سيستم ها رو تغيير دادند و من شدم سرپرست ، با صبر و خوش اخلاقي ، به دونه دونه تون آموزش دادم و اشكال ها رو رفع كردم .. هرچند وقت يكبار براي همه ، بستني ، مي خريدم و بقيه كه دوزاري رو روي هوا ميزدند از كار من تعجب ميكردند ..

كادو دادن به همكاري كه تولدشه، يا ازدواج كرده ، رو كي باب كرد؟ كي دوربين آورد به مناسبت هاي مختلف عكس انداخت ؟؟

 

 خوب ته اين ماجراها چي شد؟؟ همه جا نشستند و گفتند خانوم مهربانو خييييييلي راااااحته .. اينطوريه ديگه... اينا از خانواده هايي هستند  كه زياد اونور آب رفتند ، دين و ايمان درست و حسابي ندارند .

 

همه ي رفتارهاي انساني و بقول معروف " نايس " من به تعبير اينكه مي خوام براي خودم ، شوهر دست و پا كنم انجاميد . كاري نداريم .. ببخشيد ، حمل بر خودستايي نشه ..

 ولي فكر كنيد كه اصلا" من اينجا كسي رو در حد و حدود خودم پيدا ميكردم كه بخوام براي خودم ، شوهر دست و پا كنم ؟؟

 

از همه ي اونچيزي كه اسمش رفتار دوستانه و انساني بود چي براي من موند ؟؟ يه عالمه حرف و حديث ، يه دل شكسته و يك قرار داد فسخ شده . 

حالا شما نشستي اينجا و براي من حرف از رفتارهايي ميزنيد كه من دوازده سال پيش با همون ها اومدم بين شما .

 

 ديدي نميشه عينه خودت باشي؟ ديدي نميشه تظاهر نكني .. ديدي نميشه به دنبال روياهات بري . 

 گيرم كه از زندگي ماشيني خسته شدي و دست زن و بچه ت رو گرفتي و رفتي به دامان طبيعت . پس فردا خودت رو مسئول نميدوني كه بچه هات رو از زندگي شهري ، و تكنولوژيي هاي روز عقب انداختي؟

 ببين ما چه بخوايم چه نخوايم ، آلوده ي اين زندگي شديم .. همه مون شعار خوب ميديم ولي به عمل نميرسه . 

آقاي احمدي ،مثل تمام اين سالها سرش رو انداخت پايين و گفت : خانم مهربانو .. تو رو به خدا حلال كن ..همه خيلي بسته فكر مي كردند .. واقعا" اشتباه كردند ..از كساني كه باعث و باني شدند ، بگذر.

 

بازهم داغ دل اون سالها تازه شد .. خدا رو شكر كه همه چيز رو گذروندم ..

 حالا واقعا" چقدر به اين مكالماتي كه بين ماگذشت ، معتقديد ؟

 

چقدر ايده آليست فكر ميكنيد؟ بنظر شما ممكنه ، بدون آسيب ديدگي و عقب افتادن از اصل موضوع ، تو اين دنياي وارونه ي وارونه ، انقدر سالم زندگي كرد ؟؟

 

اين گل ها از طرف من و مهردخت براي شماست  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 13:22  توسط مهربانو و مهردخت | 

از همون بيست و چند سال قبل كه مهران جان ، كارش رو شروع كرد . مشتري پرو پا قرص برنامه هايي بودم كه مي ساخت . من صلاحيت بحث تخصصي در اين زمينه رو ندارم ولي  همينقدر مي دونم كه طنز ، مقوله ي عجيبيه كه به فرهنگ و موقعيت و حتي اقليم كساني كه برنامه رو نگاه ميكنند مربوطه . ممكنه مردم كشوري ، باديدن يه چيزي از خنده غش و ريسه برن ، درصورتيكه همون ، از نظر ما ايراني ها خيلي بي مزه بياد و برعكس .

همين اختلاف سليقه ، حتي تو مردم يك سرزمين هم ديده ميشه .. به همين دليله كه شايد عده اي از خواننده هاي عزيزم ، اصلا" ديدن برنامه هاش رو ، دوست ندشته باشند .. به هر ترتيب آخرين كارش  سريال" ويلاي من" در پخش خانگيه كه بعد از قهوه ي تلخ و با مسئوليت تام خود مهران ساخته شده و تا حالا ۷ تا دي وي دي كه شامل ۱۴ قسمته پخش شده ..

اول سريال ، مهران ، صحبت ميكنه و ميگه خيلي چيزا رو ميتونم بگم و خيلي ها رو هم نميتونم ، ولي به هرحال قهوه ي تلخ ، تجربه ي تلخي بود (اونايي كه ديدند ميدونند چقدر حاشيه داشت و برادران آقا گ/لي/ان به تعهداتشون عمل نكردند و.....) حالا اين سريال صرفا" با مسئوليت كامل خود مهران مديري ساخته شده و قصد جبران جريان سريال قبلي رو داره .

 به دور از همه ي حاشيه ها، من بي صبرانه منتظر مي مونم تا هر هفته دوقسمت جديدش پخش بشه ، و زود بخرم و ببينيمش .

 همه ي اينا رو گفتم چون هم دوست دارم كساني كه از طنز مهران، لذت مي برند با خيال راحت از موفقيت اين سريال ، تهيه ش كنند و با ديدنش ، حسابي خوش بگذرونند ، هم اينكه جريان بامزه اي از مهردخت رو تعريف كنم .

 يكي از شخصيت هاي منفي داستان مردي بنام جمشيده كه دلال مسلك و بي كلاسه و با حرفاي شيادانه ش سعي در جا گذاشتن حريفانش ، از بردن ارثيه ي فاميلي داره .

 تكيه كلام جمشيد، در موقعي كه مي خواد به يكي گوشزد كنه كه " وضعت خرابه و گند زدي ، دستت هم به هيچ جا بند نيست " اينه :شما هم كه "هوتوتو ... سابيدين به الك" .

 واي خدا ، انقدر بامزه اين اصطلاح رو به كار مبره كه من و مهردخت از خنده غش ميكنيم .

 روز جمعه مهردخت براي عيد ديدني رفته بود پيش آرمين .

شب برگشت و طبق معمول داشت با هياهو و شور و حال مخصوص خودش ، ماجراهاي خونه ي آرمين رو برام تعريف ميكرد.

خيلي بامزه ميگفت:

-         مامان اين بابا آرمين عجب رويي داره .

با تعجب بهش گفتم :

-         وااا !!! يعني چي؟؟

- فرزاد و مريم رو كه مي شناسي؟

(فرزاد و مريم ، دختر دايي و پسر عمه ي آرمين هستند كه تقريبا" يكسال قبل با هم ازدواج كردند .. وقتي خبر ازدواجشون رو شنيدم گفتم : خدا عاقبتشون رو بخير كنه .. چون فرزاد پسر عمه ي آرمين رو دوست داشتم و ميدونستم پسر نازنين و جذابيه كه تحصيلات عاليه نداره  .. مريم رو هم ميشناختم كه دختر فوق العاده بي ادب و زبون درازيه كه دانشجوي دكتراي رشته هاي علوم انسانيه و همين دوسال قبل ، يه ازدواج ناموفق داشته . اصلا" نميدونم كه دليل و معيار ازدواج فرزاد با مريم چي بوده . )

مهردخت ادامه داد:

-   روزي كه بهت گفتم باهم ازدواج كردند رو يادمه مامان، تو ابروهات رو از تعجب انداختي بالا و بعد دلايلي آوردي كه اين ازدواج مناسب نبوده و همه ش هم منطقي بود .

-          خوب حالا چي شده؟؟

-         هيچي ديگه از هم جدا شدند ولي موضوع سر اين نيست .

- پس چي؟

- بابا آرمين ، داشت با برادر بزرگه فرزاد كه ساليان ساله ايران نيست صحبت ميكرد (حالا منم نشستم ) بهش ميگه : ناراحت نباشيد بابا .. منم كه از مهربانو جدا شدم اولش فكر ميكردم دنيا تموم شده و اين حرفا .. يواش يواش به خودم اومدم و ديدم نه ... بدم نشد .. اصلا" خيلي هم به نفعم شد ... چون رفتم دانشگاه و ليسانسم رو گرفتم .

 من خنده م گرفته بود .

 مهردخت گفت :

-   ميخواستم بگم : تو نميتونستي در كنار مامان من، كه اونهمه برات خونه زندگي رو آروم نگه ميداشت و مثل پروانه دورت مي چرخيد تا تو درس بخوني ، حتي نميرفتي امتحان بدي ، ديگه چيكارت كنيم حتما " دوست داشتي طلاق بگيري با ناراحتي و غصه و درب و داغون تازه بري سراغ درس .

 - اي شيطون معلومه همه ي خاطرات رو كه خوندي هيچ ، قشنگ هم به خاطرت سپردي .

 - آره ...، خلاصه داشت به برادر فرزاد اينطوري ميگفت .. منم حوصله نداشتم هيچي نگفتم . تا اينكه هنوز دوساعت نگذشته بود به من ميگه : مهردخت جان ببين تو ميتوني وساطت  كني .. مامانت راضي شه دوباره با هم زندگي كنيم!!!!!!!!

منم گفتم : شما كه "هوتوتو .. سابيدي به الك بابا" ... اين كه گفتي محاله .. ولي اگر مامانم هم راضي بشه من نميذارم .

 بابا گفت : چرا؟؟ چه خرررري تو .

 منم گفتم : نه جان شما .. من منتظرم ، به دنبال پيشرفت هايي كه در نبود مامانم داشتي ، فوق ليسانس و دكترات رو هم ببينم .

 اينجا ديگه صداي قه قه خنده ي من و مهردخت با هم رفت هوا!!!!!!

مسی جان کجایی که کیف کنی؟؟

((آخه این مسی جان ما از جسارت مهردخت در برابر آرمین بسی کیف مینماید))

 **********

شمايي كه از همسرانتون جدا شديد ،نگران نباشيد و، وقت خودتون رو براي توضيح دادن به بچه ها، براي اينكه بهشون ثابت كنيد كه كي مقصر بوده يا نبوده هدر نديد .. بچه ها از من و شما هوشيار تر هستند و زمان به جاي شما زحمت خواهد كشيد .

در واقع اون كه مقصره " هوتوتو سابيده به الك" !!!!!!!!

 *************

اين گل هاي زيباي بهاري از طرف من و مهردخت براي شماست ..

**********************

 تقريبا " مهلت بستن حساب ها تموم شد" . و هر چي كش و كارتن داشتيم در جهت بسته بندي حساب هاي شركت ،بكار برديم .. از امشب بزرگترين كارم درس خوندن جدي تر و بيشتر با مهردخته .. منو ببخشيد اين مدت به كلبه هاي قشنگتون كم سر زدم . اميدوارم ، وقت بيشتري داشته باشم . چون حسابي دلم براتون تنگ شده

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 16:10  توسط مهربانو و مهردخت | 

قسمت آخر خاطرات هم، باز تقدیم یار نازنین آزاده م  .


منزل ما در تهران ، خونه ي يك طبقه ي 120 متري بود كه دور تا دور باغچه ي مربع شكل حياطش،  بوته هاي رنگارنگ گل رز و در وسط  هم يك درخت آلوي شيرين داشت ..

 اوقاتي كه در تهران ساكن نبوديم، خونه رو اجاره مي داديم و گمان كنم بابا  با همسايه ها هماهنگ كرده بود كه داريم به تهران برمي گرديم و اون بنده هاي خدا هم خونه رو تخليه كرده بودند ...

 يادم نميره كه وقتي وارد خونه شديم ديوار هاي خالي و موكت قهوه اي رنگ كف ، منظره ي ناخوشايندي داشت . آخه هربار كه برميگشتيم، كاميون اسباب ها هم، در منزل بود و كارگران مثل مور و ملخ وسايل رو به داخل مي آوردند و معمولا" آخراي شب وسايل بزرگ و مهم چيده شده بود و بوي خوش استامبولي پلوي مامان تو خونه پيچيده بود .. همه مون دوش گرفته و مرتب ، دوباره اولين شب رو تو خونه ی خودمون شروع ميكرديم .

ولي اين بار صداي گريه ي بلند مامان بود كه تو فضاي خالي خونه پيچيد .

بعد از يكساعت حيرون و ويلون تو خونه چرخيدن ، بابا ، مامان رو راضي كرد كه از خونه بيايم بيرون . چند روزي تو خونه ي عمه ي خدابيامرزم بوديم ..

 يادمه كه بابا مي خواست اسباب هاي جديدي بخره و مامان مجنون وار دعوا راه مي انداخت كه من همه ي وسايلم از بهترين مارك هاي دنيا ، اونجاست .. حق نداري چيزي بخري ..

(( فكر ميكنم مي خواست باور نكنه كه همه  چيز از بين رفته .))

بالاخره يك هفته ي بعد، نتيجه ي رفتار مشكوك عمه و بابا معلوم شد .. خونه از وسايل جديد پر شد .. البته نه اون پري كه بايد باشه ، ضروري ها خريداري شده بود

 معركه اي به پاشد .. مامان قهر كرده بود، و می گفت ، شما به حرف من گوش نميديد و رفتيد پول الكي داديد ..

 خلاصه با قول اينكه مدتي بعد به دنبال وسايل قبل خواهيم رفت و همه ي اينا رو كنار ميگذاريم بابا و عمه، مامان رو متقاعد كردند .

اسمم رو نزديك ترين دبستان به خونه نوشتند و دوباره روزهاي طلايي من شروع شد . فكر ميكنم بچه هايي كه از جنوب اومده بودند خيلي اذيت شدند ، احتمالا" لهجه شون و اومدن به پايتخت ، با اون وضعيت در كنار بچه هايي كه منتظر سوژه براي دست انداختن بقيه بودند، خيلي شرايط رو براشون سخت تر ميكرد .

 من چون بصورت موقت ، خرمشهر بودم .. و به هر حال حس ميكردم به شهر اصليم برگشتم خيلي اذيت نشدم .

بابا با اداره صحبت كرد و قرار شد ،  23 روز بندر امام و 7 روز مرخصي در تهران باشه  ..  

فصل سخت زندگي ما ،زمستون همون سال بود كه بابا نبود و من و برديا با مامان كه بي نهايت عصباني و حساس بود ميگذشت ...

 به هر بهانه اي از مامان ، كتك مي خورديم و بعد شاهد پشيموني و گريه هاي طولانيش  بوديم .

 يه روز سرد آخر هفته يود كه با مامان و برديا به خونه ي خاله رقي رفته بوديم . برديا ي 4 ساله، مريض بود و تب داشت ..

 بعد از اينكه آب ميوه خورد تو بغل مامان بالا آورد .. مامان زود پاهاش رو جمع كرد كه فرش كثيف نشه ، همون موقع خاله گفت ..فداي سرت مصي ، راحت باش ، ولی شوهر خاله ي خدا بيامرزم فرياد زد : چي چي روز فداي سرت پاشو دستمال بيار .

چشمتون روز بد نبينه مامان زد زير گريه و به اصرار هاي خاله بي تفاوت، دست من و برديا رو گرفت و راه افتاد .. چشمام از سوز هوا مي سوخت ..

 با تاكسي  يه مسيري رو اومديم و به ميدون بزرگي رسيديم(که الان می دونم میدون توپخونه بوده) ..

 اونجا ديگه مامان آروم شده بود .. دوره گردها روي چرخ، كباب هاي كوچولو و خوشمزه اي مي فروختند .. 

مامان چشماشو پاك كرد و گفت : مياي كباب بخوريم ؟ با خوشحالي گفتم آره مامان جونم تو فقط گريه نكن .. هر كاري بخواي ميكنم .

 هنوز بعد از 32 سال طعم اون كباب لقمه با جعفري و پياز و شوقي كه از ديدن صورت آروم مامان داشتم به يادمه .

 برديا هم حالش بهتر شده بود و گاهي خواب بود گاهي بيدار.

مامان خیلی دلشکسته و حساس بود ، فکر کن برای کسی که دور دنیا رو چرخیده بود و همیشه از وجهه ی اجتماعی خوبی برخوردار بود تحمل این شرایط خیلی سخت بود .

به هرحال اون روز ها هم  گذشت ، تازه ، ما از خوشبخت ترين خانواده هاي جنگ زده بوديم .. چون هم خونه داشتيم هم بابا كارش رو از دست نداده بود .

كم كم ، دوستان قديم رو از گوشه و كنار شهر پيدا كرديم ، بعضي ها تو خونه هاي مصادره شده اسكان داده شده بودند ، بعضيا تو شهرهاي ديگه كه عمدتا" شيراز و يا توابع اصفهان بودند ، پراكنده شدند .

از اون زمان ها خاطرات تلخ زيادي يادم مونه . اينكه يه روز مامان بي حال اومد خونه و دوباره گريه مي كرد ، بعدا" فهميدم رفته گوشت بخره ، تو صف ايستاده بوده كه قصاب، كار ديگران رو بدون نوبت انجام ميده ، بعد كه مامان اعتراض ميكنه . قصاب ميگه : شما جنگ زده هاي پاپتي ، اومديد تهران رو شلوغ كرديد ، حرف هم ميزنيد ..

مامان هم از خجالت جناب قصاب درمياد و با سنگ هاي ترازوش ميزنه كل شيشه هاي مغازه رو پايين مياره و دفتر و دستكش رو پرت ميكنه وسط خيابون و تا ميونسته فحش هاي آبدار بهش ميده .

 كه البته قصاب جلوي مردم خشمگين كه از رفتارش ناراحت بودند و گفتن اگه از خانوم عذر نخواي ، ميديمت دست كميته !!!!

ميگه خانوم من غلط كردم ، پي پي تناول كردم ، ازم شكايت نكن.

سال بعد بابا به نوشهر  منتقل شد و ما رو هم با خودش به اونجا برد ، خونه هاي سازماني كه برامون ميساختند آماده نبود و ما به مدت 9 ماه در ويلاي تيمسار خواجه نوري واقع در زيباترين روستايي كه در عمرم ديدم ، مستقر شديم .

 اميدوارم روح تيمسار  قرين آرامش باشه ، چون ويلاي بسيار زيبا و بزرگي بود كه  هميشه دلم براي صاحبانش مي سوخت و فكر ميكردم ، چقدر ماجراهاي تلخ وشيرين تو اين خونه اتفاق افتاده .. بچه هاي تيمسار كه اينجا بودند و شايد با " ان قل اب" ، و گرفتار شدن  خانواده هايي مثل اونا،  اون ها هم ، در سايه ي همون وحشتي كه ما تجربه كرديم ، خودشونو يه جوري از مهلكه فراري دادند و بيخيال زندگي و دار و ندارشون شدند و به خارج از ایران پناه بردند  ..

وقتی دارید از نوشهر به نور حرکت میکنید سمت راست یه راهه و تابلوی روستا روشه که الان هر کار میکنم اسمش یادم نیست . دیدید که تمام سمت راست جاده جنگل زیبا قرار داره و سمت چپ هم که دریاست .. بالکن ویلا تقریبا" 50 مت بود و رو به همین جنگل .. فکر کنید نشستن تو این بالکن و تو اون چشم انداز و نوشیدن چای بعد ازظهر با خوردن کیک های خونگی چه مزه ای داره !!

تو همون روستا كلاس سوم دبستان رو رفتم ، و هر روز از دل جنگل سبز و مه آلود همراه با 8-7 تا دخترو پسر ، درحالي كه از روي نهرهاي پر از مرغابي ميپريديم و گل هاي بهارنارنج روي سرمون ميريخت راه مدرسه رو طي ميكرديم .

دخترها و پسرها ، همه  موهاي بور يا قهوه اي روشن  داشتند و پوست سفيد شون مثل هلوي مخملي  بود و از لپاشون خون ميچكيد ، چشمها هم يا عسلي بودند يا سبز و آبي ...

 دخترها برام گردنبند بهار نارنج درست ميكردند وپسرها براي اينكه من هم عاشقشون بشم ، با هم ديگه كشتي مي گرفتند و بالانس ميزدند ....

 يادش بخير كاراشون خيلي برام عجيب بود ، يه بار به مامان گفتم : چرا پسرها ، جلوي من همو مي زنند و يا پشتک و وارو ميزنند ؟؟

مامان قه قهه اي زد و گفت : ميخوان جلب توجه كنند ، فكر ميكنند تو از اين هنرنمايي ها خوشت مياد و زنشون ميشي .

من هاااااج .واااج مونده بودم و از خجالت سرخ شده بودم و گفتم :

 مگه میشه کسی از این وحشی بازی ها خوشش بیاد و آرزو کنه با آدمی ازدواج کنه که دیگران رو خوب میزنه ؟!!!

 مامان گفت : فرهنگ این بچه ها همینه .. اونا مثل تو فکر نمیکنند که تو رویاهات پسر مودب و اتو کشیده ای رو میبینی که با متانت سلام میده و دنبال درس و موسیقی و هنره .. اینجا حرف اول رو زور بازو میزنه و هنر به پشتک و وارو  ختم میشه ..

 یاد بگیر که آدما رو از زاویه ی دید اونها نگاه کنی و فکر نکنی همه مثل خودت دنیا رو میبینند ، همین تفاوت هاست که اینهمه تنوع درست کرده و دنیا رو قشنگ میکنه ... 

(چون بنظرم ، این حرف های مامان ، درس بزرگ اون روز من بود و خیلی بهشون فکر کردم ، هنوز همه ی جمله هاش یادمه)


بالاخره يه روز تنگ غروب نميدونم از كجا شنيدم "خرمشهر آزاد شد " تو همون كوچه هاي خاكي روستا ، مسافت زيادي رو مي دويدم و فرياد ميزدم "خرمشهر آزاد شد" آخرش تو بغل بابا از خوشحالي بي حال شدم .. و تمام هفته ي بعد رو سوپ خوردم، تا گلوم خوب شه .

از همون لحظه هم نق ميزدم كه بريم خرمشهر .. 

بابا كلي توضيح داد كه مهربانو جان هنوز جنگه، اونجا  خطرناكه و نميشه و اين حرف ها تا دوباره آروم گرفتم .. 

دوسال بعد بابا به تنهايي رفت خونه مون انگار همراه خودش يه كاميون و چند تا كارگر هم  برده بود .

 وقتي برگشت ، نگاهش غمگين و سرد بود چون هيچ چيز به درد بخوري پيدا نكرده بود كه بياره و كارگراي همراهش دلشون سوخته بود كه دست خالي برگردند .

 هر چي تونسته بودند آشغال بار كرده بودند و آورده بودند .

 از بين اون ها ،  تشك يك نفره ي سيسموني من بيرون اومد كه مامان با اصرار بازش كرد و پنبه هاش رو درآورد و دوباره از نو شست و پارچه ي نو انداخت و گفت: وقتی تو رو باردار بودم ، با ذوق فراوون این تشک رو دادم برات دوختند و حاضر نیستم حالا که بعد از اینهمه حادثه دوباره برگشته پیشم از دستش بدم 

 همون رو شب سيزده به در انداختيم زير فلونه و خوابونديمش .

بابا ميگفت انگار تو خونه يه آسياب بزرگ انداختند و همه چيز رو خورد كردند . يه عالمه عكس غريبه ها تو خونه مون پيداشد ، از 11 تا آلبوم خودمون هم خبري نبود .

 انگار سربازاي عراقي براي تفريح عكس ها رو ميبردند خونه به خونه به هم نشون ميدادند و بعد پرت ميكردند يه گوشه .

خلاصه روزگار غريبي بود نازنين . خودم ، سال 68 رفتم خرمشر و از ديدن لب كارون با ني هاي درهم و بلند و بوي تعفني كه آب هاي راكد ميداد ، همه ي درو ديوار هايي كه جا به رد گلوله و خمپاره بود .. احساس غمگيني پیدا کردم كه چه عزيزاني ، تو اين خيابون ها شهيد شدند و آرزوهايي كه زير تل خاكستر مدفون شدند حالم رو خراب كرد ..

 ساعت هاي زيادي تو خيابون ها پاي پياده راه رفتم و اشك ريختم ولي ، مثل ، عامه ي مردم كه معتقدند خاك گورستان سرده و دل آشفته ي داغديده رو آروم ميكنه ، منم با ديدن اون خونين شهر ، آروم گرفتم و باور كردم كه ديگه محاله خرمشهر عزيزم ، رنگ و صفاي سابق رو بخودش ببينه .

اين ها كه نوشتم خاطراتي از جنگ  در دلم  انباشته بود كه به بهانه ي سيزده به در ، فوران كرد .

اون شب وراجي هاي من و مسي تا 5 صبح طول کشید  و روز سيزده رو با خوردن جوجه كباب و بعد ظهر ، آش رشته ي مامان پزي و بازي وسطي و زدن روي جعبه و آواز خوندن به پايان برديم .


8 نفر بوديم كه دوتا تيم رو تشكيل داديم . مسي و مهردخت و مهرداد و بابا در يك تيم

من و مينا و مامان و فلونه در تيم مقابل بازي كرديم ..

 تلاش مامان و بابا و البته موفقيتشون در بل گرفتن و برنده شدن كلي منو سر ذوق آورد و يواشكي تو دلم خدا رو شكر ميكردم كه هنوز هم رو پاي خودشونند و با وجود اينكه اواسط دهه ي شصت زندگيشون هستند ، و بلاهاي متعددي بر سرشون اومده ، تقريبا سرحال و سالمند .

راستي اينو بگم : من معتقدم   ترس و احساس تنهايي ، يا از دست دادن عزيزان ، تو تحكيم روابط زناشويي ، نقش موثري داره . درست تو اوايل سال هاي جنگ، كلي بچه به جمعيت ايران اضافه شد .

 ميناي خونه ي ما متولد آبان 60 و مهرداد ، درست 13 ماه بعد در آذر 61 به دنيا اومدند .

دوتا دردونه اي كه اگر چه تو شرايط بد اومدند، ولي كلي به زندگي افسرده ي بعد از جنگ ما رونق و شادي آوردند .

شما هم از اين خواهر و برادر ها داريد ؟ يا خودتون ، محصول همون سالهاييد ؟؟

********************

گل ها مثل هميشه از طرف من و مهردخت براي شماست

پینوشت: تو قسمت راست یه امکانی هست بنام وبلاگ دوستان ، که میشه آدرس دوستان رو وارد کرد و هر زمانی که بازش میکنیم میبینیم که کی تازه پست نوشته .. خواهشم اینه که آدرس خودتون رو هم وارد کنید ، وقتی پست جدید می نویسید برید ببینید نشون میده یا نه . چون من آدرس شما رو وارد کردم ولی شما یه جوری پست مینویسید که این قسمت نشون نمیده منم نمی فهمم نوشتید . 

راهش هم اینه که وقتی نشون نمیده یه پست خالی همون لحظه بذارید و بردارید .. اینطوری همه از نوشتن هم با خبر میشن البته متاسفانه فقط مخصوص بلاگفاییاست .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 12:22  توسط مهربانو و مهردخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
من عسلک هستم!
( البته الان اسمم به مهر دخت تغییر کرده)
به کلبه ی مجازی من و مامان مهربانو خوش اومدید.

پیوندهای روزانه
زندگی نامه مهربانو و عسلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1393
هفته سوم تیر 1393
هفته دوم تیر 1393
هفته اوّل تیر 1393
هفته چهارم خرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته دوم خرداد 1393
هفته اوّل خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته اوّل اردیبهشت 1393
هفته چهارم فروردین 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته اوّل فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اوّل اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته دوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته سوم دی 1392
هفته دوم دی 1392
هفته اوّل دی 1392
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته دوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم آبان 1392
هفته اوّل آبان 1392
آرشيو
پیوندها
زیر گنبد کبود (نسرین)
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت(مسی)
غبار عادت (پرین)
فاتح شدم (صبور)
من و دخترم (سحر)
کوچه باغ آ رام (ونوس)
خط خطی ها(ستاره بانو)
یادگاری شاتوت (سارا)
منو تنهایی(صفا)
درون من (پرنسس)
باغ مخفی (آنا آریان)
بستنی شکلاتی(شکلات)
عاشق طبیعت (مریم)
ذهن نوشت های (خانم و آقای اردیبهشتی)
مهر و ماه (زئوس)
خاطرات من (من و دخملی)
گل یخ (مسافر تنها)
سیب رنگی (مامان نوا و بابا سروش)
آردهاي بيخته (عليرضا)
زن و بوسه (بانو)
رقص باد در گندمزار(گندم)
پاییز زیبا (سحر)
دختر رویاهای من (آنجلیک)
رهاورد(نگار)
دفترچه ی آبان (آبان آذر )
رهگذتر عمر (نوید)
من و خانواده کوچولوم (خاطره)
کلبه ی ما(چندتا از اونایی که خیلی دوسشون دارم )
ترنج .. ام (ترنج بانو)
قلعه بچگي هام (كهكشان)
من(من)
موچی بنام زندگی(مرجان)
تلق تولوق (ساده باجي)
خیال که خیس نمیشود (سهیلا)
شب و سراب(شوكا)
هزاران زن مثل من (زهرا.م)
گذرگاه سخت (زلال)
صحرا ، مثل هیچکس (صحرا)
درگوشی (ساناز)
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید (لاله)
هیما
صدف
سهیل و سهای دوست داشتنی ما(زهرا)
معبد سكوت (تگرگ)
انتظار شیرین (محدثه)
فرشته های کوچولوی من (دریا)
یادمان بابایی(دختر بزرگ بابایی)
شیرین و زندگی(شیرین)
دلنوشته های من(نفس)
کاناداترای (مریم)
بهارم (بهار)
بلور رویا (رویا)
آرشیدا (قند عسل مامان)مامانی
یه زن مثل همه (مارال)
پروانگی (بهار)
باغ بیسکوییت(hk)
این بار دزیره مینویسد(دزیره)
دختری در مزرعه (ژولیت)
تمام آنچه هستم (ماريا)
آسمان من (ستاره)
تنهایی یک مکمل(نرگس)
آن شب لعنتی(سراب)
شادمانه (شادمانه)
خاطره ي شب كريسمس(آدمك)
دست نوشته هاي يك جوان ايراني (اميد)
تنهایی های من تمام شد(پرستو)
به نوزادی که زاده نشده است(تکتم)
چیزهایی که نگفتم (رامونا)
سرزمين روياها(مهربان)
من و طلاق(علي)
زندگی نوشته های دختر پاییز (صهبا)
زمزم(مینو)
اینجا همه چی درهمه (شمیم و شقایق)
زن دوم نشدم (شيرين اميري)
زندگی نامه هلنا (زهرا و امیر)
راز زندگی(جوانه)
در مسیر خوشبختی (لوسمک بانو )
زنانگی های من (طنین)
زودتر از آرزوهایم پیر شدم (ساحل)
منزل شخصی عمولی(عمولی)
ناگهان چه زود دير مي شود (بهار)
اژدهای کوچک(دزی)
زندگی زیر پوست من(نازنین)
روزهایی که بر من می رود(بیتا)
زمانی برای تغییر (آیلا)
خاطرات دانشجوي تهران در سمنان (ماتيوس)
آبي دريا (مرضيه)
رد پاي يك زن(رد پا)
روزشمار تولدي دوباره (الي)
شب نوشته های یک مادر (نسرین)
قفس زندگی(پرنده)
کارمند بانک ملی (ساسان)
یادداشت های یک مرد مطلقه(دیوانه)
یادداشت های متولد شب یلدا(یلدا)
یه زندگی (مریم گلی)
سرنوشت ما(بانو)
دوستان سلام (فرشته)
صدای افکارم (باران)
پنجره ی شرقی(سعید شرقی)
ياد دوستان (دريا بيكران)
دل نوشته هاي ساچلي (ساچلي)
چي نپوشيم (نگارا)
نوازش خيال(راژين)
ناني (ناني)
روز هاي مهرآفرين(مهرآفرين)
من و زندگی (صنم)
كوچه هاي زندگي (آذر)
روزهاي آبي من(روزها)
از هر دري سخني(نينا)
بخاطر حقیقت(مارال)
تمام من (من)
بخاطر حقیقت (مارال)
خسته از لبخند اجباري(محسن)
امید زندگی ما(مامان کیارش)
اردیبهشتی تمام عیار (تینا)
باد صبا (شاخه نبات)
حضور بی حجم (حوا)
پس از او(شه ناز)
بلاگ می (پریا)
تصویری از زندگی من (مهتا)
غزل هاي زيباي زندگي من (همراز)
عشق بازی آسمون (خانومی)
زن بابای امروزی(زن بابا)
من و اين روزها(رقي)
خودموني (منيژه)
تجاوز ممنوع
زني در مه (سيما)
خاطرات یه مهندس پزشکی (مرد بزرگ)
بهار من (نادي)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نیم روز (بانوی ماه)
این نیز بگذرد (مستانه)
فرزند من (علی)
تنهایی (لیلا)
خدايا دوستت دارم(امير حسين)
رجوع دوباره من به زندگي سه نفره مون (مهسا)
دست نوشته های عریان یک زن (دل آرا)
نيم رخ پروانگي ها( ليلا)
جایی برای نوشته های من(محمد)
بانوی پاییزی (ثنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM